eitaa logo
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
962 ویدیو
0 فایل
𝒔𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟐/𝟎𝟏/𝟎𝟖 ‌ج‍‌زت‍‌و ک‍‌س‍‌یُ ن‍‌ی‍‌س‍‌ت‍‌م اخ‍‌ه م‍‌گ‍‌ه دن‍‌ی‍‌ا ی‍‌دونه از ت‍‌و ب‍‌ی‍‌ش‍‌ت‍‌ر داره؟
مشاهده در ایتا
دانلود
"رمان کنسرت" فصل² رفتم سمت گوشیم که دیدم مائده پیام داده مائده: گرفتیی؟؟ من: اره ولی اینسری مامان و بابام نزاشتن جلوتر بکیرم گفتن تازع رفتی مائده: خب ردیف چند؟ من: ۱۰ مائده: نازی ام هست؟ من: اره مائده: حواست باشه ب من خیانت نکنیا میزنم شل و پلت میکنم من: باشههععع ۱۱ روز بعد صبح ساعت ۸ از خواب بیدار شدم مثل بقیه دفعاتی ک کنسرت میرفتم حموم رفتم و اومدم موهامو خشک کردم و اتو زدم لاک زدم و بعدش لباسامو و وسایلمو حاضر کردم ۳ ساعت بعد ساعت ۱ نیم بود و ناهارمو خوردم و رفتم ارایش کنم.. حدود نیم ساعت چهل دقیقه بعد راه افتادیم سمت تهران... توی ماشین موزیک نردبون و گزاشتم و کنارم خالی بود:) انگار همین دیروز بود ک با مائده داشتیم شاد و شنگول میرفتیم گوشیمو باز کردم و رفتم توی گالرژ و دابسمش و مسخره بازیایی که ۲۱ ام تو راه در اورده بودیمو نگاه میکردم... ۲ ساعت بعد رسیدیم به تهران در نزدیکی سالن میلاد ک نازنین بهم زنگ زد نازنین: پری پریییی رهام تازه رسیده بدووو من عکس گرفتم توهم زود برسی میتونیی من: عهههههه باشه نزدیکیمممم گوشیو قطع کردم و به بابام گفتم گاز بدههه چند دقیقه بعد رسیدیم ولی نازی زنگ زد و گفت ک دیگه رهام رفت منم نا امیدانه ولی خوشحال ب سمت در وی ای پی راه افتادم خوشحال فودم چون بعد ۶ سال بالاخره میتونستم توی تولد رهام شرکت کنم:)) حس قشنگیه رفتم و رسیدم ب در وی ای پی که دیدم اووووو بالای ۲۰۰ نفر جلو در بودن و میخاستن برن بک ولی بادیگاردا احازه نمیدادن زنگ زدم به نازنین من: الو نازی کدوم گوریی نازنین: اومدیم رستوران بزرگ میلاد ناهار من: ودفف زود بیا اینجااا نازنین: ناهار بخورم میام من: باشد رفتم سمت فنا و با جند تاشون حرف زدم و منتظر نازنین بودم که یهو همه فنا جیل جیغ کردن و داد زدن مسعودددد گوشیو در اوردم و فیلم گرفتم مسعود اومد از بین همه رد شد و رفت بالا و منو هم ندید پیشه خودم گفتم: اگه منو میدید میبردتم بک؟ من ابجی کوچولوشماا🥲😂
از امیر 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
یاشار عجبببب 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
"رمان کنسرت" فصل² رفتیم داخل سالن و سرجامون نشستیم من: چفد دوریم نازنین: خفشو خوبه دیگه من: نه وی ای پی بهتره نازنین: بیا بریم نکا کنسم نا بقیه بیان من: اره بریم پاشدیم و رفتیم جلو سمت ردیف دو سه من: منو مائده اینجا بودیما عررر نازنین: شتت چقدر خوبه دفعه بعد حتما وی ای پی میگیرم من: اره منمممم، بیا بریم عقبارم نگا کنیم رفتیم سمت صندلی هایی که دیگه اون قسمت سالن پله ای میشد من: اینجاهام باحاله ولی دوره نازنین: اره و رفتیم و نشستیم سرجامون یه دختره اومد و یه دفترچه داد بهمون گفت برای رهامیر هرکدوم یچیزی بندیسید این دفترچه رو میرسونیم دستشون منو نازنینم هرکدمم یچیزی نوشتیم و چراغای سالن خاموش شد دیگه کنسرت داشت شروع میشد. یک ساعت و نیم بعد کنسرت تموم شده بود و داشتیم از پله ها پایین میومدیم. رسیدیم پایین پله ها که گوشیم صدا داد ورداشتم و دیدم رایان پیام داده اوکی بودی زنگ بزن رفتیم جلو در وی ای پی و توی اون شلوغی جمعیت ک همه همو هول میدادن من: نازی من میرم اونور بابام کارم داره میام نازنین: باشه از جمعيت خارج شدم و بکم اونور تر ب رایان زنگ زدم بوقق بوقق رایان: الو سلام پری خوبی من: مرسی تو خوبی رهامیر خوبن؟ رایان: اره همه خوبن مسعود میگفت اومدنی سالن دیدتت من: اره تنها اومدم، مائده بزور فرستادم رایان: خب بیا به در وی ای پی شرغی اونجا من میام پایین ببرمت بالا من: باشه فقط زیاد وقت ندارمم گوشیو قطع کردم و رفتم سمت دری مه رایان گفت یه ور کدجیک بود ک دوتا نگهبان گنده جلوش واییاذه بودن خبری از فنا هم نبود بادیگار: برو دختر خانم اینجا واینسا من: مهمون اقای ضیایی هستم خوشون دارن میان پایین بادیگار: برو خواب دیدی خیر باشه من: برو بابا اصن دلم میخاد اینجا وایسم بادیگارد داشت میومد سمت ک منم ترسیدم یواش یواش عقب میرفتم که رایان رسید
"رمان کنسرت" فصل² رایان: اقایون ولش کنید مهمون منه من: حالا کی خواب دیده گوزو بادیگارد: درست حرف بزنا رایان: پرنیا بیا بریم رفتم سمت رایان و سوار آسنانسور شدیم رایان: چقد بزرگ شدی من: همش یه ما نیم گذشته ها😐 رایان: ن جدی بزرگ شدی خانوم شدی من: بودم رسیدیم طبقه چهارم و رایان درو باز کرد و وارد یه راهرو شدیم من: نباید الان تو بک استیج باشیم؟ رایان: این ی اسانسور دیگه بود میریم اتاق گریم من: اوکی رسیدیم ب در و رایان درو باز کرد امیر رهام و مسعود داخل اتاق بودن ک با باز شدن در همشون برگشتن و سمت ما نگا کردن رهام: سلامم خوش اومدی حالت خوبه؟ من: مرسیی امیر: به به پری خانومم چلا مائده نیومد من: داستانش طولانیه رایان مگه نگفته امیر: چرا گفته😂 مسعود: حال کردی چطور بین اونهمه دختر شناساییت کردم؟ چرا بهمون نگفته بودی ک میای من: افرین داشم کارت درسته، نمیخاستم مزاحم شم مسعود: مزاحم چیه ابجیمی مثلا و همه خندیدیم رهام: میخای زنگ بزنی مائده با اونم حرف بزنیم؟ رایان: اره ویدیو کال کن من: باشه فقط زیاد وقت نداریم بابام دم درهه گوشیمو در اوردم و زنگ زدم مائده بوققق بوققق بوقق جوای داد من: الو سلام مائده مائده: سلام خانم خانما خوش میگذره؟ من: جات خیلی خالیه، مائده بیا ویدیو کاللل مائده: باشه رفتم از واتساپ زنگ زدم و سرع جواب داد دوربینو حالت سلفی گرفتم سمت خودم و بقیه مائده: واییی سلاممم خوبینن امیر: سلامم ما خوبیم تو چطوری؟ مائده: خوبم خوبمم مسعود: جات خالیه هااا مائده: میدونم😔😂 رهام: عه عکسای مارو رو دیوار اتاقش مائده: بله دیگه اینجوریاسس رایان: یه دوتام از منو مسعود چاپ میکردی لعنتی مائده: حتماااا🤣 من: مائده دیگه منم بایذ بزم بابام دم دره بوس بت خدافظ مائده به همه بوس فرستاد و دیتشو برامون تکون داد و خداحافظی کرد گوشیو قطع کردم و گفتم خب دیگه من برم رهام تولدت کلییی مبارک ایشالا که ۱۲۰ سال زنده باشی و در کنار ماکان بترکونی رهام: مرسی از لطفت ایشالا لایق محبت هاتون باشم و از بقیه ام خداحافظی کردم و رفتم پایین سمت در وی ای پی که همه فنا اونجا بودن...
سلام دوتا پارت گذاشتم چون دیشب نتونستم بزارم ببخشید🥲
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رهام هم اکنون🥲😂 𝑖 𝑔𝑜𝑡 𝑐𝑙𝑜𝑠𝑒 𝑡𝑜 𝑠𝑒𝑒𝑖𝑛𝑔 𝑦𝑜𝑢 𝑎 𝑑𝑎𝑦 𝑡𝑜𝑑𝑎𝑦ジ 𝑗𝑜𝑖𝑛↷ https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
"رمان کنسرت" فصل² دنبال نازنین کشتم و وارد جمعیت شدم بالاخره پیداش کردمم نازنین: کجا بودی چقدر طول کشید من: داشتم راضیش میکردم شاید بزاره بمونیم منتظر تا بک وا شه نازنین: نتیجه چیشد؟ من: هیچی منتظر میمونیم یکم یه وضعیتی بود که همه هول میدادن و میخاستن برن جلو.. هیچ وقت اونجارو انقدر شلوغ ندیده بودم:// در و باز کردن و ۱۰ تا از فنارو فرستادن تو من: خب میزارن بریم دیگهه یکی از فنا: اره بابا میریم همینجور منتظر موندیم تا اومدن انداختمون عقب و جلو در و بستن اون فناییی ام ک رفته بودن بالا اومدن پایین من از یکیشون پرسیدم من: عکس گرفتی؟ فن: نه یکی دیگه اومد و بکی از فنا همین سوالو ازش کرد اون گفت اره خلاصه که یکی گرفت و یکی نگرفت اقای کاشانی ام اومد پایین و با عصبانیت زیاد گفت برید دیگه عکس نمیگیرن سانس دو داره شروع میشه من: نازی بریم؟ نازنین: اره داداش منم خیلی زنگ میزنه بریم خدافظی کردیم بعد من رفتم سمت بابام و به سمت ماشین راه افتادیم... دو روز بعد مائده بهم پیام داد گوشیو روشن کردم مائده: پری نظرت چیه یه چنل بزنیم و داستانمونو بنویسیم؟ کنسرت هایی که رفتیم و اینا من: اره خوبه خوبهههه مائده: پس من یه چنل تو ایتا میزنم که دیگه از امشب شروع کنیم پارتارو بنویسیم من: باشه "پایان"
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خودم برای رهام🙂 با همه فرق داری برام؛) 𝑖 𝑔𝑜𝑡 𝑐𝑙𝑜𝑠𝑒 𝑡𝑜 𝑠𝑒𝑒𝑖𝑛𝑔 𝑦𝑜𝑢 𝑎 𝑑𝑎𝑦 𝑡𝑜𝑑𝑎𝑦ジ 𝑗𝑜𝑖𝑛↷ https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649