"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت۲۶
رفتیم داخل سالن و سرجامون نشستیم
من: چفد دوریم
نازنین: خفشو خوبه دیگه
من: نه وی ای پی بهتره
نازنین: بیا بریم نکا کنسم نا بقیه بیان
من: اره بریم
پاشدیم و رفتیم جلو سمت ردیف دو سه
من: منو مائده اینجا بودیما عررر
نازنین: شتت چقدر خوبه دفعه بعد حتما وی ای پی میگیرم
من: اره منمممم، بیا بریم عقبارم نگا کنیم
رفتیم سمت صندلی هایی که دیگه اون قسمت سالن پله ای میشد
من: اینجاهام باحاله ولی دوره
نازنین: اره
و رفتیم و نشستیم سرجامون یه دختره اومد و یه دفترچه داد بهمون گفت برای رهامیر هرکدوم یچیزی بندیسید این دفترچه رو میرسونیم دستشون
منو نازنینم هرکدمم یچیزی نوشتیم و چراغای سالن خاموش شد
دیگه کنسرت داشت شروع میشد.
یک ساعت و نیم بعد
کنسرت تموم شده بود و داشتیم از پله ها پایین میومدیم.
رسیدیم پایین پله ها که گوشیم صدا داد ورداشتم و دیدم رایان پیام داده اوکی بودی زنگ بزن
رفتیم جلو در وی ای پی و توی اون شلوغی جمعیت ک همه همو هول میدادن
من: نازی من میرم اونور بابام کارم داره میام
نازنین: باشه
از جمعيت خارج شدم و بکم اونور تر ب رایان زنگ زدم
بوقق بوقق
رایان: الو سلام پری خوبی
من: مرسی تو خوبی رهامیر خوبن؟
رایان: اره همه خوبن مسعود میگفت اومدنی سالن دیدتت
من: اره تنها اومدم، مائده بزور فرستادم
رایان: خب بیا به در وی ای پی شرغی اونجا من میام پایین ببرمت بالا
من: باشه فقط زیاد وقت ندارمم
گوشیو قطع کردم و رفتم سمت دری مه رایان گفت یه ور کدجیک بود ک دوتا نگهبان گنده جلوش واییاذه بودن خبری از فنا هم نبود
بادیگار: برو دختر خانم اینجا واینسا
من: مهمون اقای ضیایی هستم خوشون دارن میان پایین
بادیگار: برو خواب دیدی خیر باشه
من: برو بابا اصن دلم میخاد اینجا وایسم
بادیگارد داشت میومد سمت ک منم ترسیدم یواش یواش عقب میرفتم که رایان رسید
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت۲۷
رایان: اقایون ولش کنید مهمون منه
من: حالا کی خواب دیده گوزو
بادیگارد: درست حرف بزنا
رایان: پرنیا بیا بریم
رفتم سمت رایان و سوار آسنانسور شدیم
رایان: چقد بزرگ شدی
من: همش یه ما نیم گذشته ها😐
رایان: ن جدی بزرگ شدی خانوم شدی
من: بودم
رسیدیم طبقه چهارم و رایان درو باز کرد و وارد یه راهرو شدیم
من: نباید الان تو بک استیج باشیم؟
رایان: این ی اسانسور دیگه بود میریم اتاق گریم
من: اوکی
رسیدیم ب در و رایان درو باز کرد
امیر رهام و مسعود داخل اتاق بودن ک با باز شدن در همشون برگشتن و سمت ما نگا کردن
رهام: سلامم خوش اومدی حالت خوبه؟
من: مرسیی
امیر: به به پری خانومم چلا مائده نیومد
من: داستانش طولانیه رایان مگه نگفته
امیر: چرا گفته😂
مسعود: حال کردی چطور بین اونهمه دختر شناساییت کردم؟ چرا بهمون نگفته بودی ک میای
من: افرین داشم کارت درسته، نمیخاستم مزاحم شم
مسعود: مزاحم چیه ابجیمی مثلا
و همه خندیدیم
رهام: میخای زنگ بزنی مائده با اونم حرف بزنیم؟
رایان: اره ویدیو کال کن
من: باشه فقط زیاد وقت نداریم بابام دم درهه
گوشیمو در اوردم و زنگ زدم مائده
بوققق بوققق بوقق
جوای داد
من: الو سلام مائده
مائده: سلام خانم خانما خوش میگذره؟
من: جات خیلی خالیه، مائده بیا ویدیو کاللل
مائده: باشه
رفتم از واتساپ زنگ زدم و سرع جواب داد
دوربینو حالت سلفی گرفتم سمت خودم و بقیه
مائده: واییی سلاممم خوبینن
امیر: سلامم ما خوبیم تو چطوری؟
مائده: خوبم خوبمم
مسعود: جات خالیه هااا
مائده: میدونم😔😂
رهام: عه عکسای مارو رو دیوار اتاقش
مائده: بله دیگه اینجوریاسس
رایان: یه دوتام از منو مسعود چاپ میکردی لعنتی
مائده: حتماااا🤣
من: مائده دیگه منم بایذ بزم بابام دم دره بوس بت خدافظ
مائده به همه بوس فرستاد و دیتشو برامون تکون داد و خداحافظی کرد
گوشیو قطع کردم و گفتم خب دیگه من برم
رهام تولدت کلییی مبارک ایشالا که ۱۲۰ سال زنده باشی و در کنار ماکان بترکونی
رهام: مرسی از لطفت ایشالا لایق محبت هاتون باشم
و از بقیه ام خداحافظی کردم و رفتم پایین سمت در وی ای پی که همه فنا اونجا بودن...
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#لایو رهام هم اکنون🥲😂
#mahi
𝑖 𝑔𝑜𝑡 𝑐𝑙𝑜𝑠𝑒 𝑡𝑜 𝑠𝑒𝑒𝑖𝑛𝑔 𝑦𝑜𝑢 𝑎 𝑑𝑎𝑦 𝑡𝑜𝑑𝑎𝑦ジ
𝑗𝑜𝑖𝑛↷
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت۲۸
دنبال نازنین کشتم و وارد جمعیت شدم بالاخره پیداش کردمم
نازنین: کجا بودی چقدر طول کشید
من: داشتم راضیش میکردم شاید بزاره بمونیم منتظر تا بک وا شه
نازنین: نتیجه چیشد؟
من: هیچی منتظر میمونیم یکم
یه وضعیتی بود که همه هول میدادن و میخاستن برن جلو..
هیچ وقت اونجارو انقدر شلوغ ندیده بودم://
در و باز کردن و ۱۰ تا از فنارو فرستادن تو
من: خب میزارن بریم دیگهه
یکی از فنا: اره بابا میریم
همینجور منتظر موندیم تا اومدن انداختمون عقب و جلو در و بستن
اون فناییی ام ک رفته بودن بالا اومدن پایین
من از یکیشون پرسیدم
من: عکس گرفتی؟
فن: نه
یکی دیگه اومد و بکی از فنا همین سوالو ازش کرد اون گفت اره
خلاصه که یکی گرفت و یکی نگرفت
اقای کاشانی ام اومد پایین و با عصبانیت زیاد گفت برید دیگه عکس نمیگیرن سانس دو داره شروع میشه
من: نازی بریم؟
نازنین: اره داداش منم خیلی زنگ میزنه بریم
خدافظی کردیم بعد من رفتم سمت بابام و به سمت ماشین راه افتادیم...
دو روز بعد
مائده بهم پیام داد
گوشیو روشن کردم
مائده: پری نظرت چیه یه چنل بزنیم و داستانمونو بنویسیم؟ کنسرت هایی که رفتیم و اینا
من: اره خوبه خوبهههه
مائده: پس من یه چنل تو ایتا میزنم که دیگه از امشب شروع کنیم پارتارو بنویسیم
من: باشه
"پایان"
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ادیت خودم برای رهام🙂
با همه فرق داری برام؛)
#mahi
𝑖 𝑔𝑜𝑡 𝑐𝑙𝑜𝑠𝑒 𝑡𝑜 𝑠𝑒𝑒𝑖𝑛𝑔 𝑦𝑜𝑢 𝑎 𝑑𝑎𝑦 𝑡𝑜𝑑𝑎𝑦ジ
𝑗𝑜𝑖𝑛↷
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
#استوری های امیر
#mahi
𝑖 𝑔𝑜𝑡 𝑐𝑙𝑜𝑠𝑒 𝑡𝑜 𝑠𝑒𝑒𝑖𝑛𝑔 𝑦𝑜𝑢 𝑎 𝑑𝑎𝑦 𝑡𝑜𝑑𝑎𝑦ジ
𝑗𝑜𝑖𝑛↷
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#لایو کوتاه امروز رهام با پیمان
#mahi
𝑖 𝑔𝑜𝑡 𝑐𝑙𝑜𝑠𝑒 𝑡𝑜 𝑠𝑒𝑒𝑖𝑛𝑔 𝑦𝑜𝑢 𝑎 𝑑𝑎𝑦 𝑡𝑜𝑑𝑎𝑦ジ
𝑗𝑜𝑖𝑛↷
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
#استوری پویا
#mahi
𝑖 𝑔𝑜𝑡 𝑐𝑙𝑜𝑠𝑒 𝑡𝑜 𝑠𝑒𝑒𝑖𝑛𝑔 𝑦𝑜𝑢 𝑎 𝑑𝑎𝑦 𝑡𝑜𝑑𝑎𝑦ジ
𝑗𝑜𝑖𝑛↷
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
#فکت
#mahi
𝑖 𝑔𝑜𝑡 𝑐𝑙𝑜𝑠𝑒 𝑡𝑜 𝑠𝑒𝑒𝑖𝑛𝑔 𝑦𝑜𝑢 𝑎 𝑑𝑎𝑦 𝑡𝑜𝑑𝑎𝑦ジ
𝑗𝑜𝑖𝑛↷
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649