#پارت_سی_هشتم
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
چشمام به زمین دوخته شده بود و دستام لای پاهام
داشتم به این فکر میکردم که اگه مائده یکاریش بشه من چیکار کنم
اشک از چشام سرازیر شد که با صدای کاشانی به خودم اومدم
کاشانی: سلام خوبی دخترم ایشالا بخیر بگذره رایان اونجوری خبر و بهم گفت نگران شدم تا اینجا نفهمیدم خودمو چجوری رسوندم ایشالا خوب میشه توکل کن به خدا
پرنیا: مرسی ایشالا
کاشانی رو به رایان: پس من میرم کاری داشتین زنگ بزنید
رایان: باشه خداحافظ
کاشانی رفت و رایان اومد کنارم روی صندلی نشست
بدنم قفل کرده بود
نمیدونستم چیکار کنم
رایان: پرنیا? حالت خوبه?
نمیتونستم حرکت کنم دندونام بهم چسبیده بود توی شک بودم
رایان وقتی هیچ واکنشی ازم ندید نگران شد و مجبور شد تکون بده
رایان: پرنیا، پرنیا، پرنیاااااا حرف بزن چرا خشکت زده حرف بزن زود باش تکون بخور یکاری بکن
نمیتونستم تکون بخورم
رایان رفت کمک بیاره
رایان وسط محوطه بیمارستان داد میزد: پرستااااار، پرستااار یکی بیاد کمک کنهههه
یه پرستار دویید سمت رایان
پرستار: چیشده? چیشدههه?
رایان سمتم اشاره کرد: ا..ا..اوون ح...ح.. حالش ب..بدهههه
پرستار: نگران نباش کمکش میکنیم
پرستار اومد سمتم و با ضربه های اروم زدن به صورتم: خانم، خانم حالتون خوبه?
رایان: چیشده?
پرستار: رفته توی شک بدنش قفل کرده باید دکتر رو صدا بزنم
پرستار رفت یه ویلچر اورد و با دکتر اومد
نشوندنم روی ویلچر و بردنم داخل بیمارستان توی یه اتاق
دکتر: لطفاً از مریض فاصله بگیرید بتونه تنفس کنه
دکتر: خانم، خانم? میتونی به من نگاه کنی? منو نگاه کن
دکتر رو به رایان: اسمش چیه?
رایان: پ..پ....پرنیا
دکتر: بشین روی صندلی حال توعم خوب نیست، چیشد که ایشون اینجوری شد اتفاقی افتاده? خبر بدی شنیده?
رایان: یکی از دوستای صمیمیش تصادف کرده و الان بستریه
دکتر: اسم دوستش چیه?
رایان: مائده
دکتر رو به من: پرنیا اروم باش چیزی نشده مائده حالش خوبه همه چیز خوب شده نگران نباش حالا منو نگاه کن
.
.
.
دکتر: فایدهای نداره خشکش زده باید سرم وصل کنیم
رایان: اقای دکتر خوب میشه?
دکتر با نیش خند: معلومه که خوب میشه اتفاق خاصی نیفتاده براش
#پارت_سی_نهم
به نام خدا✍🏼✨
رمان ²⁷ فروردین
یه سرم بهم وصل کردن و بدنم شل شد
دستامو میتونستم حرکت بدم سرمو چرخوندم سمت رایان
رایان اومد سمتم و خم شد جلوی صورتم
رایان: پرنیا ، خوبی ? میتونی حرف بزنی? یه چیزی بگو دیگه سکته کردم
من با صدای اروم : خوبم،خوبم
سرم تا نصفه تموم شده بود، سرم رو از دستم کشیدم و دوییدم سمت دری که روش زده بود «ورود افراد متفرقه ممنوع»
داد زدم: مائدهههه ، مائدههه بیدار شوووووو ما همه نگرانتیمممم تروخدا بیدار شوو چشماتو باز کننننن
یه پرستار اومد سمتم و نشوندتم روی صندلی
پرستار: عزیزم اروم باش
من: چجوری اروم باشم وقتی دوستم افتاده رو تخت بیمارستان هااان چجوری اروم باشمممم بگو چجوری اروم باشمممم
پرستار: با سر صدا کردن تو چیزی درست نمیشه پس سعی کن اروم باشی
پرستار رفت و رایان اومد و گفت: به مامان باباش خبر دادی?
من: اره دارن میان
رایان: بیچاره ها دخترشون اینجوری شد الان اونا چه حالی دارن
من: رایان بس کن
از اونور دکتر مائده اومد و دوییدیم سمتش
من: اقای دکتر الان میشه مائده رو ببینیم?
دکتر: خیر، تا عمل نشه اجازه دیدنشو ندارین
رایان: پس چرا عملش نمیکنیید?
دکتر: اروم باش، باید پدر مادرش بیان و چند تا برگه رو امضا کنن
پرنیا: من امضا میکنم چه برگهایه من امضا میکنم، فقط مائده زودتر خوب شه
دکتر: چه نسبتی باهاش داری?
من: دوستشم
دکتر: نمیشه باید اقوام نزدیکش باشه، (دکتر رو به رایان) شما چی?
رایان: من که از هفت جدم غریبه ترم
دکتر: پس متاسفم باید پدر مادرش بیان
دکتر رفت
رایان: مامان باباش کی میان زنگ بزن بهشووون
من: باشه
بووق
بووق
بووق
من با صدای گریه: الو خاله، خاله کجایین کی میرسین
مامان مائده: تو راهیم نیم ساعت دیگه میرسیم، دخترم اتفاقی براش افتاده?
من: نه، نه نگران نشین فقط اینا تا شما رضایت ندین عملش نمیکنن
مامان مائده: رضایت میدیم بگو عملش کنن
من: باید یه چیزی رو امضا کنید اینجوری نمیشه
مامان مائده: باشه قطع کن ما رسیدیم تهران داریم میایم بیمارستان
من: باشه خدافظ
هدایت شده از 𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
پارت جدیده نظر میخوام🗿🍃
https://harfeto.timefriend.net/16800194887014
به به عای مقارهههه
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
#پارت_چهل
گوشی رو قطع کردم
رایان: چیشد?
من: گفتن داریم میایم بیمارستان
«بیست دقیقه بعد»
نشسته بودن روی صندلی که از اونور راهروی بیمارستان صدای مامان مائده اومد مامان مائده در حال دویدن : پرنیا، پرنیا دخترم کجاست چیشدهههه
من: خاله اروم باش همه چی رو بهت توضیح میدم
جریان و براش توضیح دادم و گفتم: خاله بیا اول بریم رضایت بده مائده رو زودتر عمل کنن
مامان مائده: باشه بریم باید کجا برم?
رفتیم چند تا برگه رو امضا کرد و پول عمل و بیمارستان رو داد
مامان مائده: باید با دکترش صحبت کنم، دکترش کجاست
خوشبختانه دکتر مائده چند متر اونورتر وایساده بود و نیازی نبود دنبالش بگردیم
من: اونجاست
رفتیم سمت دکتر
مامان مائده: اقای دکتر من مامان اون دختریم که تصادف کرده دخترم خوب میشه?
دکتر به نشانه نارضایتی سرش رو تکون داد و گفت: چقدر دیر کردین زودتر از اینا باید عمل میشد
با حرف دکتر رنگمون پرید
مامان مائدع: یعنی چی الان دیر شده? امیدی نیست?من دخترم و از شما میخوام
دکتر: توکل کنید به خدا ایشالا خوب میشه
دکتر رفت سمت اتاق عمل و ماهم دنبالش دوییدیم اما نزاشتن از در اتاق عمل رد شیم
چند دقیقه بعد مائده رو اوردن که روی تخت در وضعیت بدی افتاده بود
مامانش که مائده رو دید حالش بد شد و اشکاش سرازیر شد
رایان از اون طرف راهرو داشت سمتمون میومد و من با چشم و ابرو بهش اشاره کردم که نیا ولی متوجه نشد
رایان: مائده رو چیکار کردن بردنش اتاق عمل?
مامان مائده که روی پسرا خیلی تاکید داشت تعجب کرد و گفت
: تو کی هستی?، پرنیا این پسر کیه? دختر منو از کجا میشناسه?
رایان: خیلی معذرت میخوام خودمو معرفی نکردم رایان هستم
مامان مائدع: چی میگی من نپرسیدم اسمت چیه گفتم کی هستی، با دختر من چیکار داری?
من: خاله جریان و برات تعریف میکنم بشین رو صندلی
جریان رو براشون تعریف کردم
و گفت: حرفی ندارم.
«یک ساعت بعد»
دکتر از اتاق عمل اومد بیرون و همه رفتیم سمتش
مامان مائدع: اقای دکتر چیشد?
من: حالش خوب شد?
رایان: میشه ببینیمش?
دکتر: یه خبر بد دارم یه خبر خوب
رایان: وای، اول خبر بد
دکتر: اول خبر خوب.
دکتر: خبر خوب اینکه تونستیم عمل رو با موفقیت تموم کنیم و دخترتون چند ساعت دیگه بهوش میاد، خبر بد اینکه هوشیاریشو از دست داده و نمیتونه کسی رو یشناسه
#پارت_چهل_یک
مامان مائدع: یعنی چی که نمیتونه بشناسههه
دکتر نگران نباشید کسانی که توی این چهار سال اخیر باهاش اشنا شده رو نمیتونه بشناسه
مامان مائده: یعنی منو میشناسه?
دکتر: بله
من: اقای دکتر من چی?
دکتر: شما رو چند ساله که میشناسه?
من: پنج سال
دکتر: پس شمارو یادشونه
رایان: وای منو نمیشناسه، ای بابا ما چقدر باهم دعوا میکردیم، بحث میکردیم، حیف شد
مامان مائده: حیف الان حوصله سوال،جواب ندارم وگرنه...
مائده رو از اتاق عمل اوردن بیرون و همه دوییدم دنبال مائده و بردنش تو یه اتاق و نزاشتن ما بریم داخل
مامان مائده: اقای دکتر میشه ببینیمش?
دکتر:خیر هنوز مشخص نیست بهوش بیاد یا نه
مامان مائده: چییییی? یعنی چی که هنوز مشخص نیست بهوش بیاد یانههه?
دکتر: خیلی مغذرت میخوام که بهتون نگفتم ولی دخترتون رفته توی کما
رایان: چیییییییی
من: ای وای خدایااااااا
مامان مائده نشست روی زمین و بدون حرکت
دستم رو گذاشتم روی شونش و با گریه: خاله نگران نباش بسپرش به خدا ایشالا خوب میشه
«ده دقیقه بعد»
گوشی رایان زنگ خورد و رایان درحال نشون دادن صفحه گوشیش: رهامه چی بگم?
من: واقعا نمیدونم هرچی میگی بگو
رایان با صدای بی حال: الو سلام
رهام: سلام رایان جان کجایی چرا نیومدی کنسرت?
رایان بدون مقدمه: مائده رو ماشین زد اوردیمش بیمارستان
رهام: چی? یعنی چی ماشین زد? کجاااااا
رایان: بیرون محوطه
رهام: الان حالش خوبه?
رایان: نه رفته تو کما و هوشیاریشو از دست داده
رهام: ادرس بده الان میایم
رایان: یه لحظه گوشی
رایان سمت من: رهام میگه ادرس بدم بیان چیکار کنم?
من: نمیدونم مامانشم الان سه تا پسر باهم نگران دخترش ببینه دور از جون سکته میکنه، نمیدونم میخوای بده
رایان: الو، (ادرس بیمارستان)
رهام: تا ده دقه دیگه اونجاییم خدافز