به به عای مقارهههه
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
#پارت_چهل
گوشی رو قطع کردم
رایان: چیشد?
من: گفتن داریم میایم بیمارستان
«بیست دقیقه بعد»
نشسته بودن روی صندلی که از اونور راهروی بیمارستان صدای مامان مائده اومد مامان مائده در حال دویدن : پرنیا، پرنیا دخترم کجاست چیشدهههه
من: خاله اروم باش همه چی رو بهت توضیح میدم
جریان و براش توضیح دادم و گفتم: خاله بیا اول بریم رضایت بده مائده رو زودتر عمل کنن
مامان مائده: باشه بریم باید کجا برم?
رفتیم چند تا برگه رو امضا کرد و پول عمل و بیمارستان رو داد
مامان مائده: باید با دکترش صحبت کنم، دکترش کجاست
خوشبختانه دکتر مائده چند متر اونورتر وایساده بود و نیازی نبود دنبالش بگردیم
من: اونجاست
رفتیم سمت دکتر
مامان مائده: اقای دکتر من مامان اون دختریم که تصادف کرده دخترم خوب میشه?
دکتر به نشانه نارضایتی سرش رو تکون داد و گفت: چقدر دیر کردین زودتر از اینا باید عمل میشد
با حرف دکتر رنگمون پرید
مامان مائدع: یعنی چی الان دیر شده? امیدی نیست?من دخترم و از شما میخوام
دکتر: توکل کنید به خدا ایشالا خوب میشه
دکتر رفت سمت اتاق عمل و ماهم دنبالش دوییدیم اما نزاشتن از در اتاق عمل رد شیم
چند دقیقه بعد مائده رو اوردن که روی تخت در وضعیت بدی افتاده بود
مامانش که مائده رو دید حالش بد شد و اشکاش سرازیر شد
رایان از اون طرف راهرو داشت سمتمون میومد و من با چشم و ابرو بهش اشاره کردم که نیا ولی متوجه نشد
رایان: مائده رو چیکار کردن بردنش اتاق عمل?
مامان مائده که روی پسرا خیلی تاکید داشت تعجب کرد و گفت
: تو کی هستی?، پرنیا این پسر کیه? دختر منو از کجا میشناسه?
رایان: خیلی معذرت میخوام خودمو معرفی نکردم رایان هستم
مامان مائدع: چی میگی من نپرسیدم اسمت چیه گفتم کی هستی، با دختر من چیکار داری?
من: خاله جریان و برات تعریف میکنم بشین رو صندلی
جریان رو براشون تعریف کردم
و گفت: حرفی ندارم.
«یک ساعت بعد»
دکتر از اتاق عمل اومد بیرون و همه رفتیم سمتش
مامان مائدع: اقای دکتر چیشد?
من: حالش خوب شد?
رایان: میشه ببینیمش?
دکتر: یه خبر بد دارم یه خبر خوب
رایان: وای، اول خبر بد
دکتر: اول خبر خوب.
دکتر: خبر خوب اینکه تونستیم عمل رو با موفقیت تموم کنیم و دخترتون چند ساعت دیگه بهوش میاد، خبر بد اینکه هوشیاریشو از دست داده و نمیتونه کسی رو یشناسه
#پارت_چهل_یک
مامان مائدع: یعنی چی که نمیتونه بشناسههه
دکتر نگران نباشید کسانی که توی این چهار سال اخیر باهاش اشنا شده رو نمیتونه بشناسه
مامان مائده: یعنی منو میشناسه?
دکتر: بله
من: اقای دکتر من چی?
دکتر: شما رو چند ساله که میشناسه?
من: پنج سال
دکتر: پس شمارو یادشونه
رایان: وای منو نمیشناسه، ای بابا ما چقدر باهم دعوا میکردیم، بحث میکردیم، حیف شد
مامان مائده: حیف الان حوصله سوال،جواب ندارم وگرنه...
مائده رو از اتاق عمل اوردن بیرون و همه دوییدم دنبال مائده و بردنش تو یه اتاق و نزاشتن ما بریم داخل
مامان مائده: اقای دکتر میشه ببینیمش?
دکتر:خیر هنوز مشخص نیست بهوش بیاد یا نه
مامان مائده: چییییی? یعنی چی که هنوز مشخص نیست بهوش بیاد یانههه?
دکتر: خیلی مغذرت میخوام که بهتون نگفتم ولی دخترتون رفته توی کما
رایان: چیییییییی
من: ای وای خدایااااااا
مامان مائده نشست روی زمین و بدون حرکت
دستم رو گذاشتم روی شونش و با گریه: خاله نگران نباش بسپرش به خدا ایشالا خوب میشه
«ده دقیقه بعد»
گوشی رایان زنگ خورد و رایان درحال نشون دادن صفحه گوشیش: رهامه چی بگم?
من: واقعا نمیدونم هرچی میگی بگو
رایان با صدای بی حال: الو سلام
رهام: سلام رایان جان کجایی چرا نیومدی کنسرت?
رایان بدون مقدمه: مائده رو ماشین زد اوردیمش بیمارستان
رهام: چی? یعنی چی ماشین زد? کجاااااا
رایان: بیرون محوطه
رهام: الان حالش خوبه?
رایان: نه رفته تو کما و هوشیاریشو از دست داده
رهام: ادرس بده الان میایم
رایان: یه لحظه گوشی
رایان سمت من: رهام میگه ادرس بدم بیان چیکار کنم?
من: نمیدونم مامانشم الان سه تا پسر باهم نگران دخترش ببینه دور از جون سکته میکنه، نمیدونم میخوای بده
رایان: الو، (ادرس بیمارستان)
رهام: تا ده دقه دیگه اونجاییم خدافز
واکنشتون?😂😐🤌🏻
فک کنم همه سکته رو میزنید🗿🍃
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
450.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرخیدن عای هادیان😂🤌🏻
فقط اون دختررو من گیر بیارم😐
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سم
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
سم 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
فقط موهای امیر باد میخوره هی درستش میکنه اخرش بیخالشون شد😂