115.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استوری امیر
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
18.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ادیت خودم
سالگرد کنسرت ²⁷ فروردین مبارک؛)🍃
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#ادیت خودم سالگرد کنسرت ²⁷ فروردین مبارک؛)🍃 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C78
نصف رمان و کردم تو یه کلیپ ⁴⁰ ثانیهای:]]🖤!
درواقع تا اونجایی که واقعیت داشت رو کردمش تو یه کلیپ:)
بچه ها دقیقا پارسال الان یه همچین جایی بودیم:)))
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
#پارت_چهل_دوم
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
رایان گوشی رو قطع کرد و گفت: این تا دو تا کوچه اونور تر بخواد بره نیم ساعت طول میکشه الان از اون سر دنیا تا این سر دنیا توی ده دقیقه میخواد بیاد
جای خندیدن نبود ولی یه لبخند کوچولو زدم
«یه ربع بعد»
گوشی رایان زنگ خورد
رایان: یا جد پیغمبر فکر کنم رسید این چجوری توی ده دقه رسید اینجا?😐
من: جواب بده شاید نرسیده ادرس دقیق میخواد
رایان گوشیشو جواب داد
رایان: الو، رهام نگو که رسیدی
رهام: رسیدم
رایان: راست میگی?
رهام: عه دروغم کجا بود تو این وضعیت، طبقه چندم بیام?
رایان: چهارم، بیا تو راهرو مارو میبینی
رهام: اوکی
من: باورم نمیشه توی یه ربع رسیده اینجا
« دو دقیقه بعد»
رهام با امیر از اونور راهرو داشتن میدوییدن سمت ما
امیر وسط راهرو داد زد: رایاااان
رایان ترسید و سرشو برگردوند سمت امیر
رایان: هیییییس
رسیدن به ما
رایان با صدای پس پس : چخبره وسط بیمارستان داد میزنی😐
امیر: چیکار کنم نگران شدم
من: دیر رسیدین الان هیچ کاری از دستمون بر نمیاد فقط باید صبر کنیم مائده از تو کما در بیاد، راستی رهام تو تا اینجا پرواز کردی?
رهام: اره
من: نه جدی چجوری رسیدی اینجا
رهام: به سادگی سوار ماشین شدیم اومدیم اینجا
امیر: ول کن اینارو، پرنیا اون خانم کیه روی زمین نشسته?
من: مامان مائدست🙂
امیر رفت سمت مامان مائده و نشست رو به روش و تو چشماش خیره شد
امیر با صدای اروم: سلام
مامان مائده به نشانه جواب سرش رو تکون داد
امیر: ایشالا مائده خوب میشه نگران نباشید
مامان مائده: اون، اون بخاطر شما تا تهران اومد، از همون اول دلم شور میزد نمیزاشتم تیکت بگیره، گفت اگه نزاری باهات قهرم میکنم دیگه بهت مامان نمیگم ، با هزارتا بد بختی راضیم کرد که بیاد دوساعت شمارو ببینه، همیشه میگفت مامان، کاش من هیچ وقت رهام و امیر و نمیشناختم ، چون نباید کسی رو بیشتر از خودم دوست داشته باشم، ولی از یه طرف خیلی خوب شد که شناختمشون اونا زندگی رو برام معنی کردن، من معنی زندگی رو نمیفهمیدم تا امیر و رهام و شناختم.
امیر: من واقعا نمیدونم الان چی بگم، خدا بهتون صبر بده
امیر از روبه روی مامان مائده پاشد و با چهره ناراحت و غمگین اومد سمت ما
امیر رو به رهام: رهام ما اینجا نباشیم بهتره مامانش چشم دیدن مارو نداره بیا بریم، برای مامانشم بهتره که ما اینجا نباشیم. رایان توعم میای با ما یا اینجا میمونی?
رایان: نمیدونم تا فردا میمونم
من: نه تو برو توعم خسته ای باید استراحت کنی
رایان: نمیرم اینجا پیش تو، پیشه مامان مائده، و (یه لبخند کوچولو زد و بعد سه ثانیه) پیشه مائده میمونم:)
رهام: خب ما میریم اگه شد فردا که مامان مائده اروم شد میایم، کاری داشتین زنگ بزنید خدافز