#پارت_چهل_هفت
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
از زبون مائده
چشمامو باز کردم احساس کوفتگی داشتم مامانم بالا سرم بود و داشت نگام میکرد همین که دید چشمامو باز کردم گفت: سلام دختر قشنگممم خوبی?
یکم بدنمو تکون دادم تا کوفتگی از بدنم بره
مامانم: خوبی عزیزم چیزی لازم داری?
من: ن..ه
خودمو به سمت بالا کشیدم تا بشینم
مامانم: صبر کن صبرکن بالشتتو درست کنم
به بالشتم تکیه دادم و پرسیدم: مم..ا..مان من اینجا چیکار میکنم. ا..اینجا کجاست?
مامانم: عزیزم به خودت فشار نیار اینجا بیمارستانه تو تصادف کردی
من: چ..چییی? تصادف کردمم?
مامانم: اره عزیزم بخیر گذشت
من: پس چرا هیچی یادم نیست?
مامانم: نمیدونم شاید خوابیده بودی یادت رفته به مرور یادت میاد 🙂
اشک تو چشای مامانم جمع شد
من: مامان چیزی شده? اگه چیزی شده به من بگو
مامانم : نه عزیزم چی میخواد بشه مهم اینه که تو سالمی قربونت برم
در اتاق باز شد و یه دختر که هم سن و سال خودم بود اومد داخل چهرش خیلی برام اشنا بود ولی یادم نمیاد کیه
بعدش یه پسر قد بلند با مو های مشکی که مو های رو گوجه ای بسته بود اومد داخل
بعد اون یه پسر بور
بعدش یه پسر تقریبا قد متوسط که پایین موهاش زرد بود و بعد یه اقای نسبتا چاق و دستاش تتو داشت اومد داخل و در رو بست
اون دختر اومد کنار تختم
من رو به مامانم: مامان اینا کین?
مرد که رو دستش تتو داشت رو به اونی که پایین موهاش زرد بود: یعنی چی که اینا کین مارو نمیشناسه?
پسر مو زرد با صدای اروم: هییس ساکت شو فقط نگاه کن
دختری که اومد کنار تختم: مائده? منو یادت نمیاد?
من: قیافتون خیلی برام اشناست ولی اسمتون یادم نمیاد
دختر: من پرنیام
با شنیدن اسم پرنیا یچیزایی اومد تو ذهنم
من: خب پرنیا اون اقا ها که اومدن داخل کین?
پرنیا: بچه ها لطفاً خودتون رو معرفی کنید
پسری که پایین موهاش زرد بود اومد جلو و گفت: سلام من اسمم رایانه نوازنده هستم
من: خوشبختم، رایان
اون اقا که رو دستاش تتو داشت اومد جلو: سلام من در جریان نیستم که چرا مارو نمیشناسی ولا دوهفته پیش انقد میگفتی میخندیدی که...
پرنیا: مسعود خودتو معرفی کن و برو عقب😐
مسعود: مسعود هستم
من: خوشبختم
اون اقایی که قد بلند بود و موهاش مشکی بود گفت: من اسمم رهامه و خواننده گروه ماکانم
من: ماکان?
رهام: اره چیزی یادت اومد?
من: نه ولی خیلی اسمش اشناست
پسر بوره گفت: منم امیرم:) امیره مقاره
من: خوشبختم ، شما هم با ایشون(سمت رهام) همکارید?
امیر: از کجا فهمیدی?
من: نمیدونم همینجوری تو ذهنم اومد🙂
به به
خیلی وقته شات گرفتم منتها یادم میرفت بزارمش🥲🤌🏻😂
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
#استوری رایان
پفیوز و خوب اومد😂🤌🏻
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649