𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#پارت_چهل_هفت به نام خدا✍🏼✨ "رمان ²⁷ فروردین" از زبون مائده چشمامو باز کردم احساس کوفتگی داشتم
#پارت_چهل_هفتم
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فرودین"
همون موقع یه دکتری اومد داخل اتاق و گفت که مائده خالش خوب شده دیگه میتونید مرخصش کنید.
پرنیا: چقد خوب، خاله الان میبریمش قم؟؟
مامانم: اره دیگه اینجا چیکار کنیم؟
پرنیا: پس رهامیر چی؟
مامانم: میریم قم بعد یه مدت دوباره یادش میاد
پرنیا دوباره اشکاش جمع شد با بغض گفت ولی اخه.. اخه نمیش..
بغضش شکست و رفت از اتاق بیرون امیر و رهامم دنبالش رفتن..
من: مامان اونا کین؟؟ پرنیا چرا همش گریه میکنه؟ من چیو یادم نمیاد که حالش انقدر بد شده؟؟
مامانم: یه چیزیرو که یه زمانی کل زندگیت بود. شاید بهتر باشه یادت نیاد و شاید به نفعت باشه
مائده: رایان تو میدونی چرا پرنیا گریه میکنه؟
رایان: خب راستش امیر و رهام... تو تا قبل اون تصادف لعنتی اونارو خیلی دوست داشتی:)
همیشه میگفتی شب روزت با اونا سر میشه:)
معنای واقعی زندگی رو با وجود اونا فهمیدی:)
من: من؟؟ نه من اصلا اهل این کارا نیستم که😐
رایان: مثل اینکه قبل اون تصادف بودی:)
یادت نیست چقدر کل کل میکردیم باهم؟؟
من تو و پرنیارو بردم بک استیج با امیر و رهام عکس بگیرید:) بعد باهم یجورایی دوست شدیم:)
یعنی هیچی یادت نیست؟؟
من: نه یادم نیست🙂
***
از زبون پرنیا:
بغضم شکست و همینجور اشکام میریخت..
دلم میسوخت برای مائده اخه همیشه میگفت زندگی کردن و بدون اونا نمیتونم:)
دوییدم سمت سرویس بهداشتی تا بقیه اشکامو نببینن
نمیخاسم رهامیر فکر کنن که بیشتر از خودم بیشتر از هرکس دیگه ای دوستشون دارم و منو مائده زندگیمونو و با اونا میگذرونیم و چنین اتفاقی میتونه نابودم کنه.
در دستشویی رو باز کردم رفتم تو و سریع درو پشت سرم بستم و قفل کردم.
آب رو شویی رو باز کردم تا صدای گریه هام بیرون نره نشستم پشت در
گریه کردم و گریه کردم...
چند ثانیه بعد در زده شد صدای امیرو شنیدم.
امیر: پرنیا چیشد؟؟ حالت خوبه؟ بیا بیرون
رهام: پرنیا تروخدا اینجوری نکن درست میشه همچی شک نکن
چیزی نمیگفتم فقط گریه...
امیر: پرنیا چرا اخه گریه میکنی؟؟ ارزش داره؟؟
من با گریه: ارزش داره ارزش دارهه اگه میدونستید منو مائده چه خاطره ها که نداریم چه شبایی که با حرف زدن و فکر کردن به شما روز نکردیم چه خیال بافی و ها و رویا پردازی ها که نکردیمم حالا که واقعی شده حالا که تونستیم پیشتون باشیم باید این اتفاق بیفتهه؟؟
نظر?
راستی اگه مامانم اوکی داد ایشالا ۱۰ام باز میریم کنسرت، بنظرم منتظر بمونیم کنسرت ۱۰ام رو بریم بعد فصل دو رو شروع کنیم?
میخام طبق واقعیت باشه:)
نظرتون چیه?
https://harfeto.timefriend.net/16800194887014
پرنیا هستم...
.
برای این پیام شما دوست عزیز و کسانی که با ایشون هم نظر هستن باید بگم که واقعا متاسفمکه همچین طرز فکری دارید.
اینجا نه کسی خواست پز بده نه فخر بفروشه اگه از نظر شما فخر فروشی ینی این پس کسایی که همه کنسرتای ماکان و میرن و هربارشم استوری میزارن و میگن ینی دارن فخر میفروشن؟😐این چنل رمان کنسرتایی هست که منو مائده میریم از همون اولشم گفتیم اینو
دیگه هرکس به خواسته خودش عضو شده ما مجبور نکردیم.
منو مائده اتفاقا خیلی برای کسایی که نمیتونن برن کنسرت ناراحتیم و مائده هم که یکسری از نامه هاتونو اگه رفتیم بک استیج میخاد بده به رهامیر.
خلاصه که انقدر نوب نباشید یکم بزرگ شید😂
942.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استوری رهام🙂
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
استررسسس خدااااا خودت کمک کنننننن
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
#پارت_چهل_نه
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
رهام با بغض: بخدا اگه میدونستم وجودم دوتا دخترو به این حال و روز میندازه صد سال سیاه نمیخاستم وجود داشته باشم
امیر: رهام راست میگه منم دوست ندارم دختری یا پسری بخاطر یه عکس گرفتن با من شب و روز اشک بریزه
بیا بیرون بیا بیرون حرف بزنیم
درو باز مردم و رفتم بیرون رفتیم توی حیاط بیمارستان نشستم روی صندلی رهامیرم کنارم
من: فقط منو مائده نیستیم مثل ما زیادن
رهام: احساس گناه میکنم:)
امیر: منم:)
من: احساس گناه نکنید اینا همش از دوست داشتن زیاده:)
مامان و بابای مائده رو دیدم که دست مائده رو گرفتن و دارن از پله های بیمارستان میان پایین.
رایان و مسعودم پشتشونن..
اشکامو پاک کردم و گفتم
من: فکر کنم دیگه وقت خداحافظیه
رهام: ای کاش اخرش قشنگ تموم میشد
از جامون پاشدیم و سمت ماشین مائده اینا رفتیم...
من: خاله شما برید بشینید منو مائده الان میایم
مامان مائده: باشه
من: امیر رهام رایان و مسعود کنارتون خیلی بهم خوش گذشت میخام بگم که بهترین لحظات عمرمو پیش شما بودم:) ای کاش اینجوری نمیشد قطعا امروز قشنگ تر میشد...
بنظرم دوستای خیلی خوبی هستید و از اون مهم تر آیدلای فوقالاده دلم نمیخاد از پیشتون برم ولی دیگه وقت رفتنه... خیلی دوستون دارم
میتونم به عنوان یه خواهر کوچیک تر بغلتون کنم؟؟:)
همه بغض کرده بودن و چشما پر اشک بود ولی خودشونو کنترل میکردن.
رایان: چرا که نه
و اولین نفر رایان اومد جلو و بغلم کرد بعدشم مائده رو بغل کرد و ازش خداحافظی کرد و رفت...
مسعود: حتما ابجی کوچولو:)
مسعودو بغل کردم و بعدش اون هم مائده رو بغل کرد و رفت..
امیر: منم خیلی دوستون دارم خیلی خوشحال شدم از اینکه کنار دوتا از اعضای خانوادم بودم
پرنیا و مائده بی شک شماهم میتونید جای خواهرای نداشته من باشید و مطمئن باشد تا عمر دارم فراموشتون نمیکنم
امیر هم اومد بغلم کرد و بعد من مائده رو بغل کرد وایساد تا با رهام بره...
رهام: نمیدونم چی بگم واقعا فقط اینو بدونید که داشتن همچین خانواده ای برام افتخاره
کاش هیچ وقت این اتفاق نمیفتاد و کاش بیشتر میموندید. بازم بیاید پیشمون من که فراموشتون نمیکنم شما هم فراموشمون نکنید.
و رهامم بغلمون کرد بعد با امیر رفتن سمت رایان و مسعود و واسمون دست تکون دادن:)
منم دست مائده رو گرفتم و سوار ماشین شدیم
مائده: پرنیا اونا چرا بغلمون کردن؟ راجبع چی حرف میزدن؟؟
من: برسیم قم برات تعریف میکنم الان فقط بخواب
مائده: هعی باشه. ولی بغلشون خیلی حس قشنگی داشت:) کاش زودتر میدیدمشون:)
دست مائده رو گرفتم و سرشو گزاشتم روی شونم تا بخوابه...
مائده: پری احساس میکنم یه تیکه از قلبم کمه
پرنیا: بمیرم من:) بخواب بخواب که برسیم قم بهت برش میگردونم
مائده حرفی نزد چشماشو بست و تا خوده قم خوابید....
پایان فصل اول...
با توجه به اینکه گفتین منتطر بمونیم کنسرت دهم رو برم بعد فصل دوم رو شروع کنم پس منتظر میمونیم:)
ایده های خفن تری برای فصل دوم داریم.
لف ندین تا دهم صبر میکنیم تا اون موقع فعالیت میکنم؛)