#پارت_چهل_نه
به نام خدا✍🏼✨
"رمان ²⁷ فروردین"
رهام با بغض: بخدا اگه میدونستم وجودم دوتا دخترو به این حال و روز میندازه صد سال سیاه نمیخاستم وجود داشته باشم
امیر: رهام راست میگه منم دوست ندارم دختری یا پسری بخاطر یه عکس گرفتن با من شب و روز اشک بریزه
بیا بیرون بیا بیرون حرف بزنیم
درو باز مردم و رفتم بیرون رفتیم توی حیاط بیمارستان نشستم روی صندلی رهامیرم کنارم
من: فقط منو مائده نیستیم مثل ما زیادن
رهام: احساس گناه میکنم:)
امیر: منم:)
من: احساس گناه نکنید اینا همش از دوست داشتن زیاده:)
مامان و بابای مائده رو دیدم که دست مائده رو گرفتن و دارن از پله های بیمارستان میان پایین.
رایان و مسعودم پشتشونن..
اشکامو پاک کردم و گفتم
من: فکر کنم دیگه وقت خداحافظیه
رهام: ای کاش اخرش قشنگ تموم میشد
از جامون پاشدیم و سمت ماشین مائده اینا رفتیم...
من: خاله شما برید بشینید منو مائده الان میایم
مامان مائده: باشه
من: امیر رهام رایان و مسعود کنارتون خیلی بهم خوش گذشت میخام بگم که بهترین لحظات عمرمو پیش شما بودم:) ای کاش اینجوری نمیشد قطعا امروز قشنگ تر میشد...
بنظرم دوستای خیلی خوبی هستید و از اون مهم تر آیدلای فوقالاده دلم نمیخاد از پیشتون برم ولی دیگه وقت رفتنه... خیلی دوستون دارم
میتونم به عنوان یه خواهر کوچیک تر بغلتون کنم؟؟:)
همه بغض کرده بودن و چشما پر اشک بود ولی خودشونو کنترل میکردن.
رایان: چرا که نه
و اولین نفر رایان اومد جلو و بغلم کرد بعدشم مائده رو بغل کرد و ازش خداحافظی کرد و رفت...
مسعود: حتما ابجی کوچولو:)
مسعودو بغل کردم و بعدش اون هم مائده رو بغل کرد و رفت..
امیر: منم خیلی دوستون دارم خیلی خوشحال شدم از اینکه کنار دوتا از اعضای خانوادم بودم
پرنیا و مائده بی شک شماهم میتونید جای خواهرای نداشته من باشید و مطمئن باشد تا عمر دارم فراموشتون نمیکنم
امیر هم اومد بغلم کرد و بعد من مائده رو بغل کرد وایساد تا با رهام بره...
رهام: نمیدونم چی بگم واقعا فقط اینو بدونید که داشتن همچین خانواده ای برام افتخاره
کاش هیچ وقت این اتفاق نمیفتاد و کاش بیشتر میموندید. بازم بیاید پیشمون من که فراموشتون نمیکنم شما هم فراموشمون نکنید.
و رهامم بغلمون کرد بعد با امیر رفتن سمت رایان و مسعود و واسمون دست تکون دادن:)
منم دست مائده رو گرفتم و سوار ماشین شدیم
مائده: پرنیا اونا چرا بغلمون کردن؟ راجبع چی حرف میزدن؟؟
من: برسیم قم برات تعریف میکنم الان فقط بخواب
مائده: هعی باشه. ولی بغلشون خیلی حس قشنگی داشت:) کاش زودتر میدیدمشون:)
دست مائده رو گرفتم و سرشو گزاشتم روی شونم تا بخوابه...
مائده: پری احساس میکنم یه تیکه از قلبم کمه
پرنیا: بمیرم من:) بخواب بخواب که برسیم قم بهت برش میگردونم
مائده حرفی نزد چشماشو بست و تا خوده قم خوابید....
پایان فصل اول...
با توجه به اینکه گفتین منتطر بمونیم کنسرت دهم رو برم بعد فصل دوم رو شروع کنم پس منتظر میمونیم:)
ایده های خفن تری برای فصل دوم داریم.
لف ندین تا دهم صبر میکنیم تا اون موقع فعالیت میکنم؛)
533.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استوری رهام
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
299.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استوری رهام
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
#استوری رهام 𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
اها مثلا الان ینی ما نفهمیدیم کلاگیسه🗿🚬
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استوری امیر
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
خوشحالم که همتون فصل اول رمانو دوست داشتید:)
منم موقع نوشتن پارتای اخرش کلییی گریه کردم😂
منتظر فصل جدید باشید که مطمئنا خیلییی خفن تر هست لینک چنلم توی گپا و چنلاتون بفرستید تا زیادتر بشیم❤️