1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پریییی
یادته میگفتی حیدر چرا عصبانیه؟🤣🤣
#mahi
𝑖 𝑔𝑜𝑡 𝑐𝑙𝑜𝑠𝑒 𝑡𝑜 𝑠𝑒𝑒𝑖𝑛𝑔 𝑦𝑜𝑢 𝑎 𝑑𝑎𝑦 𝑡𝑜𝑑𝑎𝑦ジ
𝑗𝑜𝑖𝑛↷
@macanstunning
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
فصل۳ #پارت۶ بعد تموم شدن شیر و کیکمون دیدیم اون مرده سوپرمارکتیه داره میاد سمتمون پرنیا: مائدهپاش
فصل۳
#پارت۷
از زبون پرنیا:
موقع معرفی مسعود قلبها شد و نمیدونم چرا مسعود تو سالن نبود
امیر یه سه چهار باری صداش کرد که اومد و از جلومون رد شد
بعد معرفی تپل عای مقاره مسعود سرافکنده و خندان اومد که بره دوباره چشش افتاد ب ما یه چند ثانیه ای مکث و رفت...
من: مائده به ابلفضل شناخت
مائده: ک.صخلیاا داشت ب تیشرتاش نگا میکرد با منو تو چیکار داره
من: ای بااااباااا
مائده: پری جان بیخیال از کنسرت لذت ببر
بعد تموم شدن کنسرت:
از پله ها اومدیم پایین و یهو وارد هوای یخبندون تهران شدیم
مائده: حالا با دوتا تیشرت چجوری میخایم تو این یخبندون سر کنیم
من: نمیدونم، بیا بریم تو سوپری دیگهههه
مائده: بریمم
داشتیم یواش یواش از جمعیت دور میشدیم پ میفرفتیم که یکی صدامون زد
مرده: ببخشید
ما برگشتیم سمتش: بله؟
مرده: خانوم پرنیا و مائده؟
من: پری و ماهی
مرده: بله شمایید؟
مائده: اره خودمونیم
مرده: لطفا تشریف بیارید با من
مائده: چرا
مرده: اقای فلاح زاده گفتن
ما: اها بله
مرده: بفرمایید
راه افتادیم دنبال مرده یواش در گوش مائده گفتم دیدی شناختههه
مائده: نشناخته حالا ببین میخاد تیشرتارو بگیره
با حالت یخ زدگی رفتیم و از لا به لای فنا راه افتادیم و رفتیم داخل. همه یجوری یا تنفررر نگامون میکردن ک سنگینی نگاشون باعث ترس میشد
مرده: لطفا سوار اسانسور شید و برید طبقه سوم اتاق سمت چپ
ما: اوکی مرسی
رفتیم تو اسانسور و از ذوق جیغ خفه ای کشیدیم
اسانسور رسید و درو باز کردیم و وارد همون سالنی ک یه رهارو و چندتا اتاق داشت شدیم
در اتاق سمت چپمون و زدیم و مسعود درو برامون باز کرد
دوباره نگا کرد و مکث کرد
مائده: مشکلی پیش اومده؟
مسعود: نه فقط..
مائده: لباساتون اقای فلاح زاده ببخشید برش داشتیم مجبور بودیم..
مسعود: نه لباس نه. چهرتون برام خیلی اشناست
فصل۳
#پارت۸
مسعود: خب میشه بگین شما کی هستین؟
منو پرنیا یه نیش خندی زدیم و بهم نگا گردیم
پرنیا: خب ما ابجی کوچولو هاتیم ، یادت میایم؟
مسعود: وای نههههه باورم نمیشهههههه خیلی دلم براتون تنگ شدهه بودددد
مسعود دوتامون از خوشحالی بغل کرد
مسعود:خب بگین ببینم چی شد ک بی خبر اومدین کنسرت
مائده: خب راستش ما ۴ دی تولد امیر اومدیم و الان خونه یکی از فامیلای پرنیا تو تهران میمونیم (نمیخواستم بفهمه تو محوطه میخوابیم) و برا امشبم حوصلمون سر رفته بود بلیط خریدین اومدیم
مسعود: ک اینطور کاش قبلش میگفتین میدونستیم
پرنیا: نمیخواستیم باز مزاحم شیم نمیشه ک هر سری میایم زحمت بدیم بهتون
مسعود: این چه حرفیه باباااا شما دیگه عضوی از ما هستین حتی اگه با رهام امیرم ارتباط نداشته باشین شما ابجی کوچولوهای منین باید به من بگین خب؟
منو پرنیا: باشه:))) مرسی که هستی مسوتییییییی
در باز شد و رهامیر اومدن داخل و بعد از دیدن منو پرنیا و مسعود چهرشون مات شد
رهام: خب راستش چیزه اها ما میریم بعدا میایم
مسعود: نبابا بیاین داخل شما صاب مجلسین
اومدن و نشستن رو مبل
امیر: حقیقتا چهرتون خیلی برام اشناست
مسعود: چون ک لینا ماهی و پرین
امیر: نهههههه
رهام جدیییی
منو پرنیا: بله😂🙂
امیر: چخبرا خبری ازتون نبود
رهام: اره همیشه میومدین قبلش میگفتین این سری چرا نگفتین؟
من: راستش نمیخواستیم مزاحم شیم
امیر رهام باهم: نبابا این چه حرفیه
هممون خندیدیم در باز شد و رایان اومد داخل
اونم مات موند
رایان: اها
رهامیر: ماهی و پرین بیا تو😂
رایان: ناموصننن
ما: اره
رایان اومد داخل و کنار رهامیر نشست
مسعود: خب دخترا چخبر چیکارا کردین
پرنیا: کاری نکردیم هموناییم:)
رهام: مدرسه میرین؟
من: اره😂🙂
پرنیا: متاسفانه بله
رهام: چرااا درس ک خیلی خوبه من عاشق درسم
من: نظر تو بایدم همین باشه مثلا رهام گوگلی ها😂🙂 حقیقتا من بعضی وقتا رهامو تو سن خودم تصور میکنم ینی موقعی ک میرفته مدرسه ازین پسرایی ک خیلی خرخونن و عینک میزنن بوده
همه خندیدین
امیر: وای اره منم قبل اینکه رهام و ببینم تصور میکنم یه آدم لاغر موفرفری نچسب باشه😂
رهام: بسه دیگههه
مسعود: باشه رهام جان باشه😂
پرنیا: خب بچه ها از دیدنتون خیلی خیلیییی خوشحال شدم نمیخواستیم بفهمین ک ما اومدیم اینجا و دوباره اینجوری اذیتتون کنیم
سینا: نبابا این چه حرفیه گفتیم خندیدیم
امیر: اره برا ما باعث افتخاره ک با خانوادمون ینی خانوادهی ماکان وقت بگذرونیم
رهام: البته که ما خودمونم خیلی دوست داریم همه اعضای خانواده رو ببینیم ولی کاش دسته ما بود و میتونستیم همه رو ببینیم
مائده: اره من بعضی فنا رو میبینم ک بخاطر دیدنتون گریه میکنن و...
رهام: واقعا فک نمیکردم انقد بهمون وابستن اگه میدونستیم قراره اینشکلی شه هیچ وقت هیچ وقت به خودم اجازه نمیدادم بیام تو زندگی کسی ک اینجوری روش تاثیر بزارم:)
پرنیا: نه خب یجورایی هم خوب شد چون من قبل از شماها معنی دوست داشتن و نمیدونستم شما بهم دوست داشتن و یاد دادید و خیلی چیزای دیگه
مسعود: اره منم اگه میدونستم اینجوری رو فنا تاثیر میزارم هیچ وقت نمیومدم تو زندگیشون لامصب خیلی منو دوست دارن
همه یکم خندیدیم
من: خب دیگه کم کم شمام باید برین سانس دو
امیر: اِ اره متاسفانه یا خوشبختانه نمیدونم الان چجوری بگم😂🙂
منو پرنیا از جامون بلند شدیم
من: خیلی خوشحالم ک تونستم از نو زندگیم رو شروع کنم و دوباره بشناسمتون ، خیلی دوستون دارم خداحافظ
امیر رهامم از جاشون بلند شدن
امیر:ماعم خیلی خ شحالیم ک سلامتیت رو بدست آوردی ابجی کوچولوی مسعود😂🙂
همه باهم خدافظی کردیمو رهامیر رفتن سمت سالن اجرا و سینا اومد پیشه ما
سینا: ببخشید دخترا
من: بله
سینا: میشه شماره یکیتون رو بدین چون برا تولد امیر میخوام سوپرایزش کنم میخام شماهم باشین ...
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسودی به امیر یا چی؟:))
#mahi
𝑖 𝑔𝑜𝑡 𝑐𝑙𝑜𝑠𝑒 𝑡𝑜 𝑠𝑒𝑒𝑖𝑛𝑔 𝑦𝑜𝑢 𝑎 𝑑𝑎𝑦 𝑡𝑜𝑑𝑎𝑦ジ
𝑗𝑜𝑖𝑛↷
@macanstunning