eitaa logo
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
962 ویدیو
0 فایل
𝒔𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟐/𝟎𝟏/𝟎𝟖 ‌ج‍‌زت‍‌و ک‍‌س‍‌یُ ن‍‌ی‍‌س‍‌ت‍‌م اخ‍‌ه م‍‌گ‍‌ه دن‍‌ی‍‌ا ی‍‌دونه از ت‍‌و ب‍‌ی‍‌ش‍‌ت‍‌ر داره؟
مشاهده در ایتا
دانلود
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
فصل۳ #پارت۶ بعد تموم شدن شیر و کیکمون دیدیم اون مرده سوپرمارکتیه داره میاد سمتمون پرنیا: مائدهپاش
فصل۳ از زبون پرنیا: موقع معرفی مسعود قلبها شد و نمیدونم چرا مسعود تو سالن نبود امیر یه سه چهار باری صداش کرد که اومد و از جلومون رد شد بعد معرفی تپل عای مقاره مسعود سرافکنده و خندان اومد که بره دوباره چشش افتاد ب ما یه چند ثانیه ای مکث و رفت... من: مائده به ابلفضل شناخت مائده: ک.صخلیاا داشت ب تیشرتاش نگا میکرد با منو تو چیکار داره من: ای بااااباااا مائده: پری جان بیخیال از کنسرت لذت ببر بعد تموم شدن کنسرت: از پله ها اومدیم پایین و یهو وارد هوای یخبندون تهران شدیم مائده: حالا با دوتا تیشرت چجوری میخایم تو این یخبندون سر کنیم من: نمیدونم، بیا بریم تو سوپری دیگهههه مائده: بریمم داشتیم یواش یواش از جمعیت دور میشدیم پ میفرفتیم که یکی صدامون زد مرده: ببخشید ما برگشتیم سمتش: بله؟ مرده: خانوم پرنیا و مائده؟ من: پری و ماهی مرده: بله شمایید؟ مائده: اره خودمونیم مرده: لطفا تشریف بیارید با من مائده: چرا مرده: اقای فلاح زاده گفتن ما: اها بله مرده: بفرمایید راه افتادیم دنبال مرده یواش در گوش مائده گفتم دیدی شناختههه مائده: نشناخته حالا ببین میخاد تیشرتارو بگیره با حالت یخ زدگی رفتیم و از لا به لای فنا راه افتادیم و رفتیم داخل. همه یجوری یا تنفررر نگامون میکردن ک سنگینی نگاشون باعث ترس میشد مرده: لطفا سوار اسانسور شید و برید طبقه سوم اتاق سمت چپ ما: اوکی مرسی رفتیم تو اسانسور و از ذوق جیغ خفه ای کشیدیم اسانسور رسید و درو باز کردیم و وارد همون سالنی ک یه رهارو و چندتا اتاق داشت شدیم در اتاق سمت چپمون و زدیم و مسعود درو برامون باز کرد دوباره نگا کرد و مکث کرد مائده: مشکلی پیش اومده؟ مسعود: نه فقط.. مائده: لباساتون اقای فلاح زاده ببخشید برش داشتیم مجبور بودیم.. مسعود: نه لباس نه. چهرتون برام خیلی اشناست
تکرار تاریخ چه قشنگه:)
دوتاش سایز ۴۵ه😂 عای هادیان ماشالا دستشون به کم نمیره شب خوووش😂🙂
فصل۳ مسعود: خب میشه بگین شما کی هستین؟ منو پرنیا یه نیش خندی زدیم و بهم نگا گردیم پرنیا: خب ما ابجی کوچولو هاتیم ، یادت میایم؟ مسعود: وای نههههه باورم نمیشهههههه خیلی دلم براتون تنگ شدهه بودددد مسعود دوتامون از خوشحالی بغل کرد مسعود:خب بگین ببینم چی شد ک بی خبر اومدین کنسرت مائده: خب راستش ما ۴ دی تولد امیر اومدیم و الان خونه یکی از فامیلای پرنیا تو تهران میمونیم (نمیخواستم بفهمه تو محوطه میخوابیم) و برا امشبم حوصلمون سر رفته بود بلیط خریدین اومدیم مسعود: ک اینطور کاش قبلش میگفتین میدونستیم پرنیا: نمی‌خواستیم باز مزاحم شیم نمیشه ک هر سری میایم زحمت بدیم بهتون مسعود: این چه حرفیه باباااا شما دیگه عضوی از ما هستین حتی اگه با رهام امیرم ارتباط نداشته باشین شما ابجی کوچولو‌های منین باید به من بگین خب؟ منو پرنیا: باشه:))) مرسی که هستی مسوتییییییی در باز شد و رهامیر اومدن داخل و بعد از دیدن منو پرنیا و مسعود چهرشون مات شد رهام: خب راستش چیزه اها ما میریم بعدا میایم مسعود: نبابا بیاین داخل شما صاب مجلسین اومدن و نشستن رو مبل امیر: حقیقتا چهرتون خیلی برام اشناست مسعود: چون ک لینا ماهی و پرین امیر: نهههههه رهام جدیییی منو پرنیا: بله😂🙂 امیر: چخبرا خبری ازتون نبود رهام: اره همیشه میومدین قبلش میگفتین این سری چرا نگفتین؟ من: راستش نمی‌خواستیم مزاحم شیم امیر رهام باهم: نبابا این چه حرفیه هممون خندیدیم در باز شد و رایان اومد داخل اونم مات موند رایان: اها رهامیر: ماهی و پرین بیا تو😂 رایان: ناموصننن ما: اره رایان اومد داخل و کنار رهامیر نشست مسعود: خب دخترا چخبر چیکارا کردین پرنیا: کاری نکردیم هموناییم:) رهام: مدرسه میرین؟ من: اره😂🙂 پرنیا: متاسفانه بله رهام: چرااا درس ک خیلی خوبه من عاشق درسم من: نظر تو بایدم همین باشه مثلا رهام گوگلی ها😂🙂 حقیقتا من بعضی وقتا رهامو تو سن خودم تصور می‌کنم ینی موقعی ک میرفته مدرسه ازین پسرایی ک خیلی خرخونن و عینک میزنن بوده همه خندیدین امیر: وای اره منم قبل اینکه رهام و ببینم تصور می‌کنم یه آدم لاغر موفرفری نچسب باشه😂 رهام: بسه دیگههه مسعود: باشه رهام جان باشه😂 پرنیا: خب بچه ها از دیدنتون خیلی خیلیییی خوشحال شدم نمی‌خواستیم بفهمین ک ما اومدیم اینجا و دوباره اینجوری اذیتتون کنیم سینا: نبابا این چه حرفیه گفتیم خندیدیم امیر: اره برا ما باعث افتخاره ک با خانوادمون ینی خانواده‌ی ماکان وقت بگذرونیم رهام: البته که ما خودمونم خیلی دوست داریم همه اعضای خانواده رو ببینیم ولی کاش دسته ما بود و میتونستیم همه رو ببینیم مائده: اره من بعضی فنا رو میبینم ک بخاطر دیدنتون گریه میکنن و... رهام: واقعا فک نمیکردم انقد بهمون وابستن اگه میدونستیم قراره اینشکلی شه هیچ وقت هیچ وقت به خودم اجازه نمی‌دادم بیام تو زندگی کسی ک اینجوری روش تاثیر بزارم:) پرنیا: نه خب یجورایی هم خوب شد چون من قبل از شماها معنی دوست داشتن و نمیدونستم شما بهم دوست داشتن و یاد دادید و خیلی چیزای دیگه مسعود: اره منم اگه میدونستم اینجوری رو فنا تاثیر میزارم هیچ وقت نمیومدم تو زندگیشون لامصب خیلی منو دوست دارن همه یکم خندیدیم من: خب دیگه کم کم شمام باید برین سانس دو امیر: اِ اره متاسفانه یا خوشبختانه نمیدونم الان چجوری بگم😂🙂 منو پرنیا از جامون بلند شدیم من: خیلی خوشحالم ک تونستم از نو زندگیم رو شروع کنم و دوباره بشناسمتون ، خیلی دوستون دارم خداحافظ امیر رهامم از جاشون بلند شدن امیر:ماعم خیلی خ شحالیم ک سلامتیت رو بدست آوردی ابجی کوچولوی مسعود😂🙂 همه باهم خدافظی کردیمو رهامیر رفتن سمت سالن اجرا و سینا اومد پیشه ما سینا: ببخشید دخترا من: بله سینا: میشه شماره یکیتون رو بدین چون برا تولد امیر میخوام سوپرایزش کنم میخام شماهم باشین ...
اینم پارت هشتم خواستین نظر بدین https://harfeto.timefriend.net/16800194887014
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسودی به امیر یا چی؟:)) 𝑖 𝑔𝑜𝑡 𝑐𝑙𝑜𝑠𝑒 𝑡𝑜 𝑠𝑒𝑒𝑖𝑛𝑔 𝑦𝑜𝑢 𝑎 𝑑𝑎𝑦 𝑡𝑜𝑑𝑎𝑦ジ 𝑗𝑜𝑖𝑛↷ @macanstunning
ع مبارکه:))⁴⁰⁰
مبارکههههه
بهه بهه مبارکهههه🥲🫂
ماچ ماچ به همتوووننننن:::)🤍
مبارکه همسایه قشنگم ۴۰۰ تایی شدنت