یا امام حسیننننننن
امیر میلادههههههه
امشب اومدههههههههه
مرد با معرفت:)
'𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
@macanstunning
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
فصل۳ #پارت۳۰ (مائده) رایان: من برم آماده شم من: اوکیه برو بعدش ما آماده میشیم رایان رفت تو اتاق
فصل۳
#پارت۳۱
(مائده)
پرنیا داستان رو تعریف کرد و بعد ی عالمه سوال جواب رایان رف رو سن و ماهم نشسته بودیم رو صندلیا نگاه میکردیم
حوصلم سر رفته بود گوشیمو برداشتم و داشتم با گوشیم ور میرفتم پرنیا هم با ی لبخنده گنده و ذوق شدید داشت رهامیر و نگا میکرد
امیر: مائده حوصلت سر رفته؟
من: هی یکم اره😂🙂
امیر: پاشو بیا
من: کجا بیام
امیر: پاشو بیا رو سن
من: شوخی میکنی دیگه؟😂
امیر: ن شوخی چیه پاشو بیا
تو مغزم ی عالمه سوال بود ینی الان میخاد چیکار کنیم برم؟ نرم؟ چیکار کنم؟
با ی عالمه شک و تردید پاشدم رفتم
از رو سن ی نگاهی ب پرنیا انداختم
من: پری پاشو بیا
پرنیا: ن عزیزوم من از همینجا نگاه میکنم
من رو به امیر: خب چیکار کنیم؟
امیر: ی ساز بردار
من: میخای ساز بزنم؟
ترسیده بودم چون نمیخاستم بدونن هیچ سازی بلد نیستم بزنم
امیر: نبابا میخام باهامون اکت بری تا حوصلت سر نره
با این حرف امیر خیالم راهت شد و ی نفس آرومی کشیدم
ی گیتار ازونجا برداشتم و کنار بچه ها وایسادم
رهام: مائده بلدی دیگه چجوری اکت آسه آسه رو میریم؟
من: اره بابا چی فک کردی
پرنیا: وایسین منم بیام حیفه اگه نباشم
پرنیاعم اومد ولی دیگه سازی نبود ولی ی جارو نمیدونم از کجا پیدا کرد اومد وایساد
همه گروه باهم: یک دو سه برو بریم
(ملودی آسه اسه)
ماعم داشتیم از چپ به راست اکت میرفتیم
تو کمرم قِر داشتم نمیتونستم تحمل کنم از خود بی خود شدم و از کنار بچه ها رفتم اونور و شروع کردم ب رقصیدن
همه بچه ها سرشونو برگردوند سمت من و با همون حالت استپ موندم
رایان: افرین افرین چ قشنگ میرقصی
رهام: چن وقت قِر تو کمرت مونده بود؟😂
من: عههه چیه مگه روتونو بکنید اونور معذب شدم
انیر: نبابا معذب چیه ما اینجا معذب نداریم بیا اصن منم میرقصم
امیر اومد کنار من وایساد و شروع کرد ب رقصیدن منم با امیر شروع ب رقص کردم
دونه دونه بچه ها یخشون باز میشد و ب جمع رقاصا اضافه میشد...
16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پست رایان
پارههههه🤣
چرا آخرش اینجوری شددد😂🤣
'𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
@macanstunning
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ادیت خودم
بیاین براتون اهنگ بخونم😂🙂
'𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
@macanstunning
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
فصل۳ #پارت۳۱ (مائده) پرنیا داستان رو تعریف کرد و بعد ی عالمه سوال جواب رایان رف رو سن و ماهم نشسته ب
فصل۳
#پارت۳۲
(پرنیا)
انواع اقصام رقصا رو رفته بودیم و اهرش دیگه به کردی ختم شده بود همگی دستای همو گرفته بودیم و کردی میرقصیدیم...
تا اینکه صدای زنگ گوشی مائده در اومد
رفت سمت گوشیش و کپ شد رو صفحه، یهو صدام زد منن بدو بدو رفتم سمتش
مائده: وای پری مامانمه ویدیو کال گرفتهه چیکار کنیم
من: شتت امروز روز چهارمه جواب بده دبگه حداقل برگشتیم تو کوچه نخابیم دیگه دید تلفناشونو جواب ندادیم ویدیو کال گرفته
مائده: من میترسم خودت جواب بده
من: چی بگم به مامانتتتت خودت جواب بده دیگه
رهام: بچها چیزی شده؟
من: اره مامان مائدس ویدیو کال گرفته.. چیزی نیست حلش میکنیم
رهام: اگه مشکل میشه براتون ما ساکت میشیم راحت تلفنتونو جواب بدین
من: نه مرسی رهام، شما ادامه بدین
مائده: قطع کرد
من: مائده ینی پیدامون کنن پاره ایم.
مائده: میدونم... ولی تقصیر خودشونه
من: اره دیگه:) به علاقه بچشون اهمیت نمیدن
مائده: بنظرم ک پیدامون کنن باید غید همچیو بزنیم
من: اره بدبخت تر تر میشیم، بیا بریم یه تلفن کنیم راستشو بگیم
همینطور ک داشتیم حرف میزدیم دوباره ولی اینبار گوشی من زنگ خورد و مامانم بود
بدون هیچ حرفی تلفن و جواب دادم و با صدای لرزون گفتم
من: ا...اا..ل...الو
مامانم: الو کدوم قبرستونی رفتی؟؟(بقیشم که فوش و غیر قابل پخش)
مامانم گفت ک زسیدن سالن میلاد و پایین راشون نمیدن و گفتم ک بهشون توضی میدیمو بعدم به یکی از بادیگاردای اونجا گفتم ک پایین اجازه بدن مامانامون بیان بالا
تو این فاصله بدو بدو با مائده رفتیم پیشه رهامیر
مائده: امیر رهام
رهامیر روشونو برگردوندن سمتمون همینطور نوازنده ها
مائده: میشه یه لحظه بیاید اون طرف؟
امیر: چرا چیشده؟
من: یه مشکل اورژانسیههههه فقط بیاید سریع وقت نداریم
بعد با مابده بدو بدو رفتیم از یکی از درای سالن اجرا بیرون داخل یه سالن دیگه ک میز و صندلی اینا بود برای قبل کنسرت...