𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
فصل۳ #پارت۳۵ مامان پرنیا: آقا امیر کاری نمیخاد بکنین امیر: ینی بهمون اعتماد دارین؟ مامان پرنیا: نم
فصل۳
#پارت۳۶
(رهامیر)
از مائده اینا جدا شدیم و راه افتادیم سمت اتاق گریم
امیر: داداش من داشتم میترسیدم ماماناشون خیلی سخت گیرن
رهام: وای اره منم فاتحمونو خوندم آب دهنم خشک شده بود
امیر: اولش داشت مائده رو میزد دیدییی؟
رهام: اره اگ نمیگرفتی مامانش مائده تفلی رو سیاهو کبودش میکرد
امیر: هی، به هرحال خوب شد ک الان دیگه مشکلی با ما ندارن :)
(مائده)
رهامیر رفتن و ماهم رفتیم تو سالن اجرا
مامانم: الان قراره ردیف اول بشینیم
من: بله مامان خانوم انقد میگفتی رهامیر بدن بدن بیا دیدی چقد مهربونن
مامانم: خب حالا پررو نشو، بگذریم ببین مائده من اهنگای اینارو بلد نیستم چیکار کنم؟
من: بشین حفظ کن😂
مامانم: مسخره
من: نه جدی میگم بشین اینجا بیا اینم گوشی من برو تو آهنگا دونه دونه پلی کن حفظ کن
مامانم: اونوقت قراره تو جایی بری؟
من: خب اره میرم مسوتی رو ببینم دلم براش یزره شده
مامانم: مطمئنی بخاطر مسعود میری؟
من: هم بخاطر مسعود هم به خاطر اون چیزی ک فک میکنی😂
مامانم: زهرمار برو😂
من: پری دارم میرم مسوتی رو ببینم میای؟
پرنیا: مامان برم؟
مامانش: نه بشین همین جا
مامانم: بزا برن روز آخری یکم خوش بگذرونن
مامان پرنیا: باشه برو ولی خیلی شیطونی نکنی
پرنیا: باشه باشه
راه افتادیم سمت اتاق گریم
در زدم و رفتیم داخل
من: سلام مسوتییییی جونممم
مسعود: سلام چیزی شده؟😐😂
من: نه دلم برات تنگ شده بود
مسعود: وای ابجی کوچولووووو
رفتیم نشستیم رو مبلی ک اونجا بود و مسعود درحال درست کردن موهای رهام بود و امیر هم رو مبل نشسته بود و سرش تو گوشی بود
من: بچه ها واقن ازتون معذرت میخام اصلا نمیخاستم تو همچین موقعیتی قرار بگیرید
رهام: نه بابا این چه حرفیه مهم اینه که الان دیگه ماماناتون بهمون اعتماد دارن و هروقت دلتون خواست میتونین بیاین کنسرت
پرنیا: البته دیگه فک نکنم بتونیم همو ببینیم😂🙂
امیر سرشو آورد بالا: ینی چی😐
من: هعی
امیر: ینی چی دیگه نمیتونین بیاین؟
من: ینی نمیتونیم بیایم:)
رهام: الکی نگو میاین
امیر: اره مگه دست خودتونه؟
پرنیا: نه پس دست شماست😂😐
من: البته پرنیا مامانامون الان دیگه مشکلی ندارن واسه چی نباید بزارن بیایم؟
رهام: اصلن خوده ماماناتونم بیارین
پرنیا: فکر خوبیه...
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
فصل۳ #پارت۳۶ (رهامیر) از مائده اینا جدا شدیم و راه افتادیم سمت اتاق گریم امیر: داداش من داشتم میتر
فصل۳
#پارت۳۷
پرنیا کنار میز ارایش وایساده بود و غرق زیبایی رهام شده بود و صدای سشوار نمیزاشت بفهمم راجب چی صحبت میکنن منم همینجوری نشسته بودم و امیر همچنان سفت و سخت مشغول گوشی بود
من: امیر داری چیکار میکنی تو اون گوشی
امیر: بابا دارم پستارو میبینم😂🤦🏾♂️
رفتم کنارش نشستم گوشیش رو گرف وسط تر تا منم بتونم ببینم
من: خب برو بعدی
امیر: چشِم😂😐
رفت پست پایین
پست بعدی
پست بعدی
پست بعدی
من: وااااای امیر چخبرهههه
امیر: چیههه😐
من: چرا نمیزاری تا آخر ویدیو ببینیم، همینجوری زود زود فقط لایک میکنی و هر ویدیو رو فقط ۵ ثانیه اولشو میبینی
امیر: خب بیا ببین
گوشیش رو داد بهم و رفتم پستای بالارو ک امیر خان ب هرکدومشون ۵ ثانیه وقت داد بود از خودشون دفاع کنن و موفق نشده بودن رو از اول دیدیم
امیر: چقد با دقت میبینی😂😔
من: 😂🙂
.
چن دقه بعد
مسعود: خب امیر بیا بشین
من: امیر بیا گوشیت
امیر: برو اینستا گردی کن
من: مطمئنی؟
امیر: اره
من: باشه میرم گوشیتو میگردم
امیر: فقط گفتم اینستا گردی کن😂😐😐
من: باشه باشه خیالت راحت
پرنیا اومد کنارم نشست و با شیطنت همو نگا میکردیم
من با صدای اروم: خب بریم ببینیم گالری چیا داره
پرنیا: وای بریمممم
تا اومدم برم گالری گوشی امیر زنگ خورد
پرنیا: اینم شانس مایه
گوشیو دادم به امیر
امیر: الو داداش...
من: رهام چقد خوب شد موهات
رهام: منو میگی؟
من: اره
رهام: وای نگو منو
همه خندیدیم...
#استوری رهام
ماله یساعت پیشه
بازم جای شکرش باقیه:)
'𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
@macanstunning
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
فصل۳ #پارت۳۷ پرنیا کنار میز ارایش وایساده بود و غرق زیبایی رهام شده بود و صدای سشوار نمیزاشت بفهمم
فصل۳
#پارت۳۸
رهام، پرنیا ، من نشسته بودیم رو مبل و مسعود داشت امیر و گریم میکرد
رهام و پرنیا سرشون تو گوشی بود منم همینجوری تو افق خیره بودم
رهام: چ عجب مائده سرش تو گوشی نیست
پرنیا: هه گوشیشو داده ب مامانش تا موقع اجرا اهنگاتونو حفظ کنه😂
رهام رو ب من: جدی میفرمایَن؟
من: بله جدی میفرمایَن😂🙂
.
کم کم رهامیر باید لباس میپوشیدن و ماهم بخاطر اینکه راحت باشن اومدیم پیشه مامانامون تو سالن اجرا و نوازنده هاهم رو سن داشتم تمرین میکردن و رایان داشت میخوند
مامانم: مائده این کیه داره میخونه
من: رایانه، موقع تصادف باهم بودیم
مامان: یاد اووومدد؟؟؟😭🙂
من: نه مامان پرنیا بهم گفته بود😂🙂
مامان پرنیا: بچه ها خسته شدیم چرا شروع نمیشه؟
پرنیا: نمیدونم قرار بود ساعت ۶ و نیم شروع ش ولی الان بیست دقه ب هفته
من: وایسین بپرسم
گوشیمو لز مامانم گرفتم و ب مسعود پیام دادم
من: مسوتی چرا شروع نمیشه
بعد دو س دقه جواب داد: رفتن عکاسی
من: مسعود میگه رفتن عکاسی
مامانم: پووفف
.
درای سالن باز شد و فنا اومدن داخل و رو صندلیاشون میشستن
ی رب بعد چراغای سالن خاموش شد و اولین موزیک ویدیو پخش شد
مامانم: ع شروع شد
داشتیم با موزیک ویدیو ها زمزمه میکردیم ک کاشانی اومد کنارم نشست
کاشانی: چخبر
من: هیچی لذت میبریم😂🙂
کاشانی: ع ماماناتونن؟ فهمیدن بلاخره؟
من: اقای کاشانی داستانش طولانیه بعدا برات تعریف میکنم
کاشانی: باش
.
دونه دونه نوازنده ها اومدن رو سن و مجلسو داشتن گرم میکردن
مامانم: هووووو
من: مامان خوشت اومده ها
مامانم: خفه شو😂😐
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه ها چن بار گفته بودین از دایرکتم با رهامیر بفرستم
بخدا چیزه خاصی نیست توش سالی یبار شاید استوری شون رو ریپلی میکنم ، بیشتر تگاست😂🙂
این رهامه.
'𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂'
@macanstunning