arc
گاهی اوقات وقتی شب از راه میرسید، نمیتونستم بخوابم. تو تاریکی دراز میکشیدم و نمیتونستم ترس و فشا
گاهی فکر میکنم شاید درد بخشی از من شده، چیزی که نمیخواد بره، یا شاید چیزی که بدونش دیگه نمیدونم کیام. بعضی شبها فقط خیره میشم به سقف و به لحظههایی فکر میکنم که هنوز امید داشتم، وقتی فکر میکردم فردا بهتره، وقتی باور داشتم که همهچیز یه روز درست میشه. اما حالا؟ فقط سکوت و تاریکی مونده. یه حس مبهم که بین ترس و خستگی معلقه. با اینحال، یه گوشهی ذهنم هنوز زمزمهی کوچیکی هست، یه صدای آروم که میگه شاید هنوز بشه نفس کشید، شاید هنوز بشه دوباره شروع کرد.
-- 𝖢𝗁αll𝖾𝗇𝖌𝖾 --
این پیام و یکی از پست های اینجارو فوروارد کنید داخل دیلیتون تا من با توجه به وایبی که ازتون میگیرم :
- بهتون بگم چه حرفی رو هیچوقت نتونستید به طرف مقابلتون بزنید
- یک سری واقعیت هارو در مورد شما حدس بزنم و بگم چند درصد احتمال دارن
- و در آخر عکس یک جمله از کتاب رو تقدیمتون کنم
- نکات .
𝗅𝖎𝗆Ɨ𝗍 : 180 , - .
arc
-- 𝖢𝗁αll𝖾𝗇𝖌𝖾 -- این پیام و یکی از پست های اینجارو فوروارد
بچهها کافیه ممنونم