« چهرههایِ مبهمِ پشت آینهها »
گاهی حس میکنم صدایمان به هم نمیرسد
تو فقط چند سانتیمتر با این کلمات فاصله داری
اما آنها را نمیشنوی
تو فقط انعکاسی از درون خودت را در این کلمات میبینی
آدمها یکدیگر را نمیبینند
آنها فقط خودشان را در خودِ دیگران به تماشا نشستهاند
از آنچه از قبل میدانستند استقبال میکنند
و به آنچه «باید» نمیرسند
من از وجود خودم هزاران آینه دارم
یک یک آدمها آینههای مناند
و تمام داستانهایشان زمانی ارزش پیدا میکند که بتوانم خودم را در آنها معنا کنم
من این چهرههای مبهم پشت آینهها را نمیشناسم
من آدمها را نمیشناسم.
تجمع روح واژهها
« چهرههایِ مبهمِ پشت آینهها » گاهی حس میکنم صدایمان به هم نمیرسد تو فقط چند سانتیمتر با این کل
نکتهی جالبی که درمورد خیلی از نوشتههای من وجود داره اینه که اول نگارش میشن بعد تجربه
اینطور نبوده که اول تجربهای باشه و بعد متعاقبا بیام اون تجربه رو به قلم در بیارم
اول کلمهها نوشته میشن و بعد، شاید چند روز، شاید چند ساعت و یا حتی چند دقیقه بعد به عینه تو زندگی من به نمایش در میان
و این نکتهی عجیبیه که بارها اتفاق افتاده و جوابی براش ندارم
انگار کلمهها و افکارم خود به خود آینده رو به خاطر میارن
قبل از اینکه به وجود اومده باشه.
M.M.M
«ماه، تنهایی و دختربچه»
روزی روزگاری دختر بچهای بود که با دوست داشتن ماه تنهاتر شد.
ماه زیبا بود و دور.
هرگز دستش به ماه نمیرسید.
و او این را خوب میدانست.
آدمهای اطرافاش قد کشیدند و بالا رفتند، ولی او همچنان کوچک مانده بود.
نمیتوانست از نگاه کردن به این زیبایی دست بردارد.
اما این نگاهها هزینهی زیادی برای او داشت.
دوست داشتن ماه او را تنها کرد.
آدمها از دور او پراکنده شدند و آنهایی که باقی مانده بودند به نصیحت پرداختند که «چه زمانی بزرگ خواهی شد؟»
اما دختربچه ماه را دوست داشت
و هر شب با دستانی که به سمت آسمان گره شده بودند، دعا میکرد.
او هیچچیز از ماه نمیخواست.
فقط میخواست قلبش کمی بزرگتر شود تا بتواند این درد را کمی آسانتر تحمل کند
دوست داشتن ماه او را تنها کرد.
زیرا صدایش نه به گوش ماه میرسید
نه به گوش آدمها.
M.M.M
«در آغوش یک غریبه»
گاهی جهان از مدار خودش خارج میشود
گاهی آشنایان غریبههایی میشوند که هرگز پیش از این ملاقات نکردهای
در این هنگامهها آیا گناه بزرگی است که در آغوش یک غریبه بمانم؟
آیا هنگامهای که از معبد خود طرد میشوم، میتوانم در مسجدِ غریبهها به عبادت بایستم؟
اگر به جهانی دیگر پناه ببرم و از سرزمین خود راهم را جدا کنم، تبدیل به یک رقت انگیزِ به تمام معنا میشوم؟
جهان بی رحمانه به مسیر خود ادامه میدهد
من ماندم و غریبهها
در جهانی که آشنایان غریبهاند
و غریبهها حس آشنایی میدهند.
M.M.M
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«فریادهایی از آنطرف دنیا»
نوشتن فقط نگارش کلمات نیست.
نوشتن منجمد کردن صدای اکنون است، برای شنیده شدن در آینده.
نوشتن مداری است برای نظم دادن به افکاری که بدون توقف در کهکشان ذهن حرکت میکنند.
و من مینویسم تا کلماتم بازتابی شوند و صدای گریهها را منعکس کنند.
گریههایی که از جایی دیگر، نیمههای شب، در گوشهایم زمزمه میشود.
از آنطرف دنیا فریادهایی میشنوم که اقیانوس آرام روزمرگی را مواج و متلاطم میکند
و این روزمرگی و عادت همان باتلاقی است که آدمها را به درون خود میکشد تا صدای فریاد دیگری به گوششان نرسد
M.M.M
تجمع روح واژهها
«ماه، تنهایی و دختربچه» روزی روزگاری دختر بچهای بود که با دوست داشتن ماه تنهاتر شد. ماه زیبا بود
میبینمت از دور و زیاد است همین هم
این سوختهدل، ساخته با کمتر از این هم
صد بار صدایت زدم اما نشنیدی
یک چشم بگردان به من گوشهنشین هم
عشقی که زمینی نشود فایدهاش چیست؟
ای ماه بینداز نگاهی به زمین هم
گفتی که ز خود بگذر و دیدی که گذشتم
از روح و روان هم، تن و جان هم، دل و دین هم
از پیچ و خم رود گذشتیم و رسیدیم
از چشمهٔ تردید به دریای یقین هم
ای زاهد اگر منکر عشقی به جهنم
ما با تو نیاییم به فردوس برین هم
زندگیها و زندگیها
گاهی تعجب میکنم که چطور دو نفر، با شرایط یکسان، تا این حد میتوانند متفاوت باشند
دغدغهها، آدمها را میسازد و این سطح دغدغههاست که عظمت و حقارت آدمها را اندازهگیری میکند
زندگیها با یکدیگر برابر نیستند
حتی اگر در صفحات تاریخ، به یک میزان فضا اشغال کرده باشند
همه در حال سوختنیم اما آنچه که برای آن میسوزیم و شعلهور میشویم، ارزش ما را تعیین میکند
که ای انسان؛ برای چه میسوزی و برای که خود را به حراج میگذاری؟
M.M.M
من آدمها را [ واقعا ] دوست دارم
هرچند هرگز آغوش خود را برایشان باز نکردم
هرچند هرگز «عزیزتر از جانم» خطابشان نکردم
من آدمها را دوست دارم
اما هرگز آنها را برای خود نمیخواستم
من آدمها را برای خودشان میخواهم
و هر شب با دستانی که به سمت آسمان بالا میرود با خدایشان درمورد ایشان نجوا میکنم
من آدمها را دوست دارم
و این دوست داشتن چیزی نیست که در آن مالک شدنها، دوست داشتنهای متقابل، تشکر شنیدنها و به خود دعوت کردنها را به همراه داشته باشد
و شاید اینگونه بودن بین مردم، بیگانه باشد
و شاید من شایستهی پند و اندرز کسانی باشم که میگویند مردم شایستهی محبت، مهربانی و دوست داشته شدن نیستند
اما من همچنان دوستشان دارم
و قلبم گاهی از فرط غم برای آنها شبیه به آن کاغذ «مچاله شدهٔ» روی میز میشود...
M.M.M
«جنگ» نشانهی نهایت انزجار بشر است
نهایت تمنای انسان برای تغییر
نهایت قضاوت انسان درباره همنوعاناش
و من نمیتوانم در جنگ، آرام بمانم
من این انزجارها و تمناها و قضاوتها را با تمام وجودم لمس میکنم
و هنوز نیمههای شب در رویاهایم صدای انفجار دنیا را میشنوم
نمیتوانم تشخیص دهم این صدای انفجار از گذشته میآید یا متعلق به آیندهای نزدیک است؟
و من هنوز نتوانستم در جنگ همانند همسرزمینیهایم باشم
آنهایی که با سقوط آسمان قهقهه سر میدادند و صدای به هم زدن جامهای مستیشان از صدای انفجار بلندتر میشد
همانهایی که از جنگ، کمدی دردآوری ساخته و با صدای بلندی در صفحات روشن جلوی چشمشان بارگزاری میکردند
من از این فریاد انزجار و این کمدی تلخ، بیزارم
در میان جمعیت بودم که احساس کردم کسی صدایم میزند
رو برگرداندم اما در آنجا هیچکس نه صدایم زده بود و نه اسمم را میدانست
جست و جو کردم و تا زمانی که اطمینان خاطر پیدا نکردم آرام نشدم
اطمینان پیدا کردم که کسی در آن حوالی به دنبال من نمیگردد
اما نمیتوانستم مطمئن باشم در جایی دیگر و بین جمعیتی دیگر نامم را نبرده باشند
میدانی...
میترسم کسی یا جایی منتظرم باشد
و من بین این جمعیت محدود عمرم را به دست زندگی بسپارم و به کام مرگ بروم
میترسم مرا برای جایی دیگر و کسانی دیگر خلق کرده باشند و من ندانسته خودم را مشغول به اینجا و این کسان کرده باشم
و فقط دلخوش به این باشم که کسی در این جمعیت محدود صدایم نزده و منتظرم نیست
اما اگر در جهانی دیگر نامم را خوانده باشند و من حاضر نبوده باشم چه؟
اگر چشمان کسی به مسیر منی باشد که اکنون و اینجا خود را محدود به این فضا و آدمها کردهام چه؟
اگر این خوشحالیهای کودکانه جایش را به حسرتهایی بیپاسخ دهد چه؟
میترسم کسی یا جایی منتظرم باشد و من ندانسته، مشغول و خرسند به زندگی ادامه دهم