eitaa logo
تجمع روح واژه‌ها
38 دنبال‌کننده
21 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
من آدم‌ها را [ واقعا ] دوست دارم هرچند هرگز آغوش خود را برایشان باز نکردم هرچند هرگز «عزیزتر از جانم» خطاب‌شان نکردم من آدم‌ها را دوست دارم اما هرگز آنها را برای خود نمی‌خواستم من آدم‌ها را برای خودشان می‌خواهم و هر شب با دستانی که به سمت آسمان بالا می‌رود با خدای‌شان درمورد ایشان نجوا می‌کنم من آدم‌ها را دوست دارم و این دوست داشتن چیزی نیست که در آن مالک شدن‌ها، دوست داشتن‌های متقابل، تشکر شنیدن‌ها و به خود دعوت کردن‌ها را به همراه داشته باشد و شاید اینگونه بودن بین مردم، بیگانه باشد و شاید من شایسته‌ی پند و اندرز کسانی باشم که می‌گویند مردم شایسته‌ی محبت، مهربانی و دوست داشته شدن نیستند اما من همچنان دوست‌شان دارم و قلبم گاهی از فرط غم برای آنها شبیه به آن کاغذ «مچاله شدهٔ» روی میز می‌شود... M.M.M
«جنگ» نشانه‌ی نهایت انزجار بشر است نهایت تمنای انسان برای تغییر نهایت قضاوت انسان درباره هم‌نوعان‌اش و من نمیتوانم در جنگ، آرام بمانم من این انزجارها و تمناها و قضاوت‌ها را با تمام وجودم لمس میکنم و هنوز نیمه‌های شب در رویاهایم صدای انفجار دنیا را می‌شنوم نمیتوانم تشخیص دهم این صدای انفجار از گذشته می‌آید یا متعلق به آینده‌ای نزدیک است؟ و من هنوز نتوانستم در جنگ همانند هم‌سرزمینی‌هایم باشم آنهایی که با سقوط آسمان قهقهه سر میدادند و صدای به هم زدن جام‌های مستی‌شان از صدای انفجار بلندتر میشد همان‌هایی که از جنگ، کمدی دردآوری ساخته و با صدای بلندی در صفحات روشن جلوی چشم‌شان بارگزاری می‌کردند من از این فریاد انزجار و این کمدی تلخ، بیزارم
در میان جمعیت بودم که احساس کردم کسی صدایم می‌زند رو برگرداندم اما در آنجا هیچکس نه صدایم زده بود و نه اسمم را می‌دانست جست و جو کردم و تا زمانی که اطمینان خاطر پیدا نکردم آرام نشدم اطمینان پیدا کردم که کسی در آن حوالی به دنبال من نمی‌گردد اما نمی‌توانستم مطمئن باشم در جایی دیگر و بین جمعیتی دیگر نامم را نبرده باشند می‌دانی... میترسم کسی یا جایی منتظرم باشد و من بین این جمعیت محدود عمرم را به دست زندگی بسپارم و به کام مرگ بروم می‌ترسم مرا برای جایی دیگر و کسانی دیگر خلق کرده باشند و من ندانسته خودم را مشغول به اینجا و این کسان کرده باشم و فقط دلخوش به این باشم که کسی در این جمعیت محدود صدایم نزده و منتظرم نیست اما اگر در جهانی دیگر نامم را خوانده باشند و من حاضر نبوده باشم چه؟ اگر چشمان کسی به مسیر منی باشد که اکنون و اینجا خود را محدود به این فضا و آدم‌ها کرده‌ام چه؟ اگر این خوشحالی‌های کودکانه جایش را به حسرت‌هایی بی‌پاسخ دهد چه؟ می‌ترسم کسی یا جایی منتظرم باشد و من ندانسته، مشغول و خرسند به زندگی ادامه دهم
آدم‌های بزرگ در جست و جوی جایگاه والا نیستند برای خاص بودن تلاش نمی‌کنند برای اعتبار دست و پا نمی‌زنند آدم‌های بزرگ، ساده‌اند به مکان‌های ساده می‌روند لبخندی ساده می‌زنند کلمات‌شان ساده و بی‌ریاست و زندگیِ ساده‌ای دارند آدم‌های بزرگ، ساده‌اند و ساده‌ها زیبایند زیبا و آرامش بخش پس آدم‌های بزرگ، زیبایند. ( این متن درحالی نگارش شد که توانستم در محضر تعدادی از این آدم‌ها حاضر شوم و زیبایی و سادگی‌شان را با تمام وجود درک کنم و چه آرامشی دارد که بفهمی هنوز چنین آدم‌هایی در این فضای هستی تنفس می‌کنند )
« بی‌قراری » بیشتر مردم از زندگی، چیزی جز زندگی نمی‌خواهند همینکه در کنار همسر و فرزندشان به عادت‌ها خو کنند و روند تکراریِ روزها را دنبال کنند، برایشان کافی است دین اصولا برایشان غده‌ای سرطانی است که باید از میان برداشته شود و چنانچه نتوان آن را از سر راه برداشت، دین را هم به جنس همان عادت‌ها و روزمرگی‌ها در میاورند در حالی که دین اصولا انقلاب است تحول و بی قراری اصول اساسی یک دین است اینکه تو در این جهان، بی قرار شوی و به دنبال پاسخ‌هایت بروی، هدف یک دین است دین آمده است تا با آرام‌گرفتن‌ها و بی تفاوتی‌ها مبارزه کند نه آنکه خود خلسه‌ای شود تا توده‌ای به آن پناه برده و از دست حقیقتِ آشفته‌کننده در امان بمانند.
ای‌کاش می‌شد یکدیگر را ملاقات کنیم ما و شما بدون وجود موانع این جهانی در جایی دیگر مکانی که در آن نگرش‌ها، آدم‌ها، حزب‌ها، تمایلات و غریزه‌ها مانعی بین رابطه‌ها و کلماتمان نباشند جایی که بدون تلفظ لغات، معانی صادر شوند و بدون تکلم کلمات، احساس‌مان فهمیده شود
آن‌ها مرا برای خودشان می‌خواهند به من امکانات می‌دهند اما امکاناتی که تنها در مسیر آنها مرا به رشد برساند به من لغاتی آموزش می‌دهند که در جهان ارزش‌های خودشان، شایسته‌ی یادگیری است مرا جوری می‌سازند که برای دنیا خودشان کاربرد داشته باشم و اینگونه مرا شکل می‌دهند و در جهان تصنعی‌شان نقشی که خود می‌خواهند به من می‌دهند مرا محدود به خواسته‌ها و نیازهایشان می‌کنند و مسیر رشد مرا به سمت خودشان کج می‌کنند اما من نمی‌خواهم در انتهای این مسیر به هیچ‌کدام از شما برسم من فقط می‌خواهم به سمت پروردگارم در حرکت باشم
" برای غریبه‌ای پشت دیوار جهان " سال‌های زیادی بود که هجرت کردن را [ اجباراً ] انتخاب کرده بودم هجرت از شهری به شهر دیگر هجرت از آدمی به آدمی دیگر هجرت از معنایی به معنایی دیگر من از این هجرت‌ها و رفتن‌ها ناگزیر بودم زیرا من از این شهرها و آدم‌ها و معانی بزرگتر بودم و چیزی بزرگ‌تر، عمیق‌تر و اصیل‌تر را طلب می‌کردم تا اینکه روزی در پشت دیوار جهان زمزمه‌هایی شنیدم نجوای یک غریبه در پشت این دیوارها، دیوارهایی که دیده نمی‌شدند اما تمام وجودت به این دیوارها میخورد و این حصار ها تو را در محدوده‌ی سرگرمی و آب و دانه و خانواده و زن و فرزند نگه می‌داشت در پشت این دیوارها صدای کسی را می‌شنیدم که مرا برای خودش نمی‌خواست مرا برای آزاد شدن و برای خودم می‌خواست صدای غریبه بدون محدود شدن به دیوار زمان و مکان جغرافیایی به من رسید و من او را پذیرفتم شهادت دادم که این غریبه رسالت‌هایی دارد و پیام‌هایی را می‌رساند خودش بت نیست اما بت‌ها را از وجودت بیرون می‌کشد و دینش همان حقیقت بزرگ‌تر از منی است که تمام مدت به دنبالش در جریان بودم محمد (ص) من را با خودم آشناتر کرد با جهانم با فلسفه‌هایم با آدم‌هایم و به این همه معنا داد و من سخت مدیون غریبه‌ی پشت این دیوار‌ها هستم و توانی ندارم که زخم‌هایی که هر روز بر قلبش می‌زنند را ترمیم کنم اما همچنان به کسی که بالاتر از اوست و به او احاطه دارد، دعا میکنم و سلام و درود خود را بر او که فرستاده‌ای بر حق بود می‌فرستم
« جوانه‌ها و خاکسترها » به خاطر نمی‌آوریم اما از زمانی نامعلوم، زندگی شبیه به علامت سوالی بزرگ در چشم‌هایمان شد مکتب‌ها و آدم‌ها احاطه‌مان کردند و افکارمان را به یغما بردند واقعیت‌ها به شکل اشک‌هایی نومیدانه از چشم‌هایمان سرازیر شد و دیگر داستان‌ها با پایان‌های خوش به اتمام نمی‌رسیدند آغوش‌ها دیگر برایمان گرم نبودند و ترس از آدم‌ها جای ترس از هیولاهای زیر تخت را گرفت هویت‌هایمان تصنعی شد و در موقعیت‌هایی که انتخاب اصلی‌مان نبودند به زندگی ادامه دادیم
جایی در میان مردم، بین وظیفه‌ها، کارها، ذهنیت‌ها، مفاهیم و آدم‌ها جایی در میان این همه، قلعه‌ای هست که هر از گاهی به آن پناه میبرم و غریبه‌هایی که شباهنگام صدایشان می‌زنم غریبه‌هایی که نه نام‌شان را می‌دانم نه چهره‌ی‌شان را می‌شناسم تنها مفاهیم‌شان به روحم رسوخ کرده و بخشی از من شده و من با سکوتم صدایشان میزنم چون مفاهیم‌شان از جنس سکوت است نه فریاد و قلعه‌ی ما، روح‌هایمان را جمع می‌کند هرچند جسم‌هایمان با مردمان احاطه شده باشد
چندی پیش در گرگ و میش غروب کودکی را دیدم که در خیابان‌هایی خالی از سکنه با پای پیاده راه می‌رود کودک گم شده بود اما خودش اطلاع چندانی از گم شدنش نداشت گمان می‌برد تمام این خیابان‌ها منتهی به خانه و در نهایت آغوش گرم مادر می‌شود تلفن همراهی در دست داشت که گویا آن را از مادر خود به یغما برده بود او را که در این حال دیدم صدایش زدم برگشت به سمت من و قدم‌هایش را آهسته‌تر کرد دستش را گرفتم و به آغوش کشیدمش نمی‌دانست چه میکنم من میفهمیدم که او گم شده اما او خود نمی‌دانست پس نمیفهمید که دلیل محبت و آغوش من چیست هوا رو به تاریکی می‌رفت و کودک همچنان محو خیابان‌های خالی بود با تفکر اینکه راه خانه را میداند پُر شده بود اما تهی از هرگونه فهمی از گم شدن. با این همه، یک چیز را میفهمید تلفن همراه متعلق به خودش نبود نشانه‌ای بود که حتما کسی که احتمالا صاحب اصلی این تلفن باشد در انتظارش است او خوب میدانست تلفن متعلق به مادرش است و این دائما به او یادآوری می‌کرد که باید به سوی او برگردد هرچند که زیبایی جهان بیرون او را کور کند اما نشانه‌ای همراه اوست که او را بر می‌گرداند دستش را گرفتم و کودک را [با اندکی سختی و گذر زمان] به مادرش رساندم او پیدا شد اما من خود گم شدم در تاریکی شب به خاطر آوردم که تمام این سال‌ها گمشده بودم محو جهان بیرون و آدم‌هایش بودم با پایی برهنه در خیابان‌هایی خالی از سکنه شاید نشانه‌ای بود در من، در اعماق وجودم که من را به کسی می‌رساند کسی که در میان دیوارهای شهر به دنبال من می‌گردد کسی که صاحب نشانه‌هاست کسی که صاحب آیه‌هایی در من است