« بیقراری »
بیشتر مردم از زندگی، چیزی جز زندگی نمیخواهند
همینکه در کنار همسر و فرزندشان به عادتها خو کنند و روند تکراریِ روزها را دنبال کنند، برایشان کافی است
دین اصولا برایشان غدهای سرطانی است که باید از میان برداشته شود
و چنانچه نتوان آن را از سر راه برداشت، دین را هم به جنس همان عادتها و روزمرگیها در میاورند
در حالی که دین اصولا انقلاب است
تحول و بی قراری اصول اساسی یک دین است
اینکه تو در این جهان، بی قرار شوی و به دنبال پاسخهایت بروی، هدف یک دین است
دین آمده است تا با آرامگرفتنها و بی تفاوتیها مبارزه کند
نه آنکه خود خلسهای شود تا تودهای به آن پناه برده و از دست حقیقتِ آشفتهکننده در امان بمانند.
ایکاش میشد یکدیگر را ملاقات کنیم
ما و شما
بدون وجود موانع این جهانی
در جایی دیگر
مکانی که در آن نگرشها، آدمها، حزبها، تمایلات و غریزهها مانعی بین رابطهها و کلماتمان نباشند
جایی که بدون تلفظ لغات، معانی صادر شوند
و بدون تکلم کلمات، احساسمان فهمیده شود
آنها مرا برای خودشان میخواهند
به من امکانات میدهند اما امکاناتی که تنها در مسیر آنها مرا به رشد برساند
به من لغاتی آموزش میدهند که در جهان ارزشهای خودشان، شایستهی یادگیری است
مرا جوری میسازند که برای دنیا خودشان کاربرد داشته باشم
و اینگونه مرا شکل میدهند
و در جهان تصنعیشان نقشی که خود میخواهند به من میدهند
مرا محدود به خواستهها و نیازهایشان میکنند و مسیر رشد مرا به سمت خودشان کج میکنند
اما من نمیخواهم در انتهای این مسیر به هیچکدام از شما برسم
من فقط میخواهم به سمت پروردگارم در حرکت باشم
Maher Zain & Harris J - Qalbi Fil Madinah (ناجی موزیک).mp3
زمان:
حجم:
8.5M
"قلبي فی المدینه، وَجَدَ السکینة"
" برای غریبهای پشت دیوار جهان "
سالهای زیادی بود که هجرت کردن را [ اجباراً ] انتخاب کرده بودم
هجرت از شهری به شهر دیگر
هجرت از آدمی به آدمی دیگر
هجرت از معنایی به معنایی دیگر
من از این هجرتها و رفتنها ناگزیر بودم
زیرا من از این شهرها و آدمها و معانی بزرگتر بودم
و چیزی بزرگتر، عمیقتر و اصیلتر را طلب میکردم
تا اینکه روزی در پشت دیوار جهان زمزمههایی شنیدم
نجوای یک غریبه در پشت این دیوارها،
دیوارهایی که دیده نمیشدند اما تمام وجودت به این دیوارها میخورد و این حصار ها تو را در محدودهی سرگرمی و آب و دانه و خانواده و زن و فرزند نگه میداشت
در پشت این دیوارها صدای کسی را میشنیدم که مرا برای خودش نمیخواست
مرا برای آزاد شدن و برای خودم میخواست
صدای غریبه بدون محدود شدن به دیوار زمان و مکان جغرافیایی به من رسید
و من او را پذیرفتم
شهادت دادم که این غریبه رسالتهایی دارد و پیامهایی را میرساند
خودش بت نیست اما بتها را از وجودت بیرون میکشد
و دینش همان حقیقت بزرگتر از منی است که تمام مدت به دنبالش در جریان بودم
محمد (ص) من را با خودم آشناتر کرد
با جهانم
با فلسفههایم
با آدمهایم
و به این همه معنا داد
و من سخت مدیون غریبهی پشت این دیوارها هستم
و توانی ندارم که زخمهایی که هر روز بر قلبش میزنند را ترمیم کنم
اما همچنان به کسی که بالاتر از اوست و به او احاطه دارد، دعا میکنم
و سلام و درود خود را بر او که فرستادهای بر حق بود میفرستم
« جوانهها و خاکسترها »
به خاطر نمیآوریم
اما از زمانی نامعلوم، زندگی شبیه به علامت سوالی بزرگ در چشمهایمان شد
مکتبها و آدمها احاطهمان کردند و افکارمان را به یغما بردند
واقعیتها به شکل اشکهایی نومیدانه از چشمهایمان سرازیر شد
و دیگر داستانها با پایانهای خوش به اتمام نمیرسیدند
آغوشها دیگر برایمان گرم نبودند و ترس از آدمها جای ترس از هیولاهای زیر تخت را گرفت
هویتهایمان تصنعی شد و در موقعیتهایی که انتخاب اصلیمان نبودند به زندگی ادامه دادیم
جایی در میان مردم، بین وظیفهها، کارها، ذهنیتها، مفاهیم و آدمها
جایی در میان این همه، قلعهای هست که هر از گاهی به آن پناه میبرم
و غریبههایی که شباهنگام صدایشان میزنم
غریبههایی که نه نامشان را میدانم نه چهرهیشان را میشناسم
تنها مفاهیمشان به روحم رسوخ کرده و بخشی از من شده
و من با سکوتم صدایشان میزنم
چون مفاهیمشان از جنس سکوت است نه فریاد
و قلعهی ما، روحهایمان را جمع میکند
هرچند جسمهایمان با مردمان احاطه شده باشد
چندی پیش در گرگ و میش غروب کودکی را دیدم که در خیابانهایی خالی از سکنه با پای پیاده راه میرود
کودک گم شده بود
اما خودش اطلاع چندانی از گم شدنش نداشت
گمان میبرد تمام این خیابانها منتهی به خانه و در نهایت آغوش گرم مادر میشود
تلفن همراهی در دست داشت که گویا آن را از مادر خود به یغما برده بود
او را که در این حال دیدم صدایش زدم
برگشت به سمت من و قدمهایش را آهستهتر کرد
دستش را گرفتم و به آغوش کشیدمش
نمیدانست چه میکنم
من میفهمیدم که او گم شده اما او خود نمیدانست
پس نمیفهمید که دلیل محبت و آغوش من چیست
هوا رو به تاریکی میرفت و کودک همچنان محو خیابانهای خالی بود
با تفکر اینکه راه خانه را میداند پُر شده بود اما تهی از هرگونه فهمی از گم شدن.
با این همه، یک چیز را میفهمید
تلفن همراه متعلق به خودش نبود
نشانهای بود که حتما کسی که احتمالا صاحب اصلی این تلفن باشد در انتظارش است
او خوب میدانست تلفن متعلق به مادرش است و این دائما به او یادآوری میکرد که باید به سوی او برگردد
هرچند که زیبایی جهان بیرون او را کور کند اما نشانهای همراه اوست که او را بر میگرداند
دستش را گرفتم و کودک را [با اندکی سختی و گذر زمان] به مادرش رساندم
او پیدا شد اما من خود گم شدم
در تاریکی شب به خاطر آوردم که تمام این سالها گمشده بودم
محو جهان بیرون و آدمهایش بودم
با پایی برهنه در خیابانهایی خالی از سکنه
شاید نشانهای بود
در من، در اعماق وجودم
که من را به کسی میرساند
کسی که در میان دیوارهای شهر به دنبال من میگردد
کسی که صاحب نشانههاست
کسی که صاحب آیههایی در من است
«دنیاهای شما»
برخلاف چیزی که تا به امروز به ما میگفتند، دنیا بزرگ است.
دنیا بزرگ است و آدمهایش دور اند
آدمهایی که در جوار تو نفس میکشند اما در جهان خود زندگی میکنند
یک نفر جهانش با دیدن ویدیوهای ۳۰ ثانیهای، تعریف میشود.
آن طرفتر یک نفر محو شعارها شده و در مسیرهای پرهیاهو میتازد.
یک نفر هم در جهان علمزدهها، به ستایش علم میپردازد و کلمات ثقیلش را بار این و آن میکند.
آن یکی درگیر سیاست گشته و رسوایی مسئولان، رسالتش میشود.
و آنجا کسی هست که خود را هادی انسانها معرفی نموده و در صفحهی شخصی خود، پیروانش (followers) را به سوی خدا (بخوانید خودش) میخواند
دیگری در جامعهای سنتزده، در تلاش است تا به وسیله هر روشی جهاد کند و سنتهای قدیمیاش را احیا کند.
آن یکی میشود فدایی وطن و خودش را با نژاد و قوماش تعریف میکند و عکس نمایهاش را به پرچم کشورش تغییر میدهد، کشورش را میستاید و مانند شیری در مقابل گرگهای حتمی و یا احتمالی به تصویر میکشد
کسی هم هست که خود را غرق فلسفه و چرا و چگونگی هایش میکند و معنای خودش را در غرق شدن در فلسفه پیدا میکند
یکی دیگر تلاش میکند تا با طرفداری از زمین سبز رنگ چمنی و بازیکنانی که احتمالا ده، دوازدهتایی باشند، هویتی دست و پا کند و اوقاتی بگذراند
یک نفر میشود حامی حقوق زنان و پرچم عدالت خواهی را در برابر ظلمهایی احتمالی بالا میبرد و خود را تماما خرج زنانگی و مشکلاتش میکند
دیگری میشود مرید خانوادهاش، خودش را با همسر کسی بودن میشناسد
و تمام زندگیاش همسر و فرزندان و آب و دانهاش میشود
در این میان من ماندم و گمگشتگیهایم
من ماندم و جهانهایی که هیچکدام جهان من نیستند
مسیرهایی که نرفته تا انتهایش را میدانم
و داستان هایی که دیگر سرگرمم نمیکنند
من ماندم و دنیاهایی که از من فاصلهها دارند
و آدمهایی که صدایم را نمیشنوند
من ماندم و جهانهایی که به هیچکدام تعلقی ندارم.
« همسرزمینی »
من مانند کلمهای هستم در میان یک جمله آدم.
بارها در جمله جا به جا شدهام.
نقشها و اعرابهایم را عوض کردم، اما در هیچکدام آنها معنا ندادم.
میدانستم که باید معنایی داشته باشم.
اما در این جمله معنایی برایم کنار نگذاشته بودند.
مسیر های بسیاری رفتهام
و در جوار کلمههای بسیاری به گفت و گو پرداختهام تا بلکه در این رابطهها معنایی دست و پا کنم.
اما گویی جمله، جملهی من نیست.
من همچنان در مسیر معنایم به جست و جو میپردازم.
قلعهی سرزمینم همچنان سقوط کرده و میان تاریکیهای وجودم خود را فراموش کرده است.
اما اکنون و اینجا غریبههایی هستند که پشت این دیوارها نجوا میکنند و نامم ( بخوانید معنایم ) را صدا میزنند.
و این غریبه حالا، تنها وابستگی من به این کهکشان شدهاست
وجودش باعث میشود بیمعنایی جمله کمتر آزارم بدهد
چرا که حالا همسرزمینی دارم
در این جملهی بی معنا، به دور از هیاهوی کلمات و معنای ثقیلشان، کسی هست.
کسی در سرزمین من هست.
که او هم جایی دیگر به دنبال معنا میگردد.
چرا که او نیز در جملهی خود بیمعنا تلقی میشود.
و من میدانم که کسانی هستند مانند من و او
کسانی که «همسرزمینیهایم» باشند
از جنس جهان من
هم قشر من
هم نام من
و هم معنا و مترادف با من.
« غروبکنندگان »
به تصویر گذشته که نگاه میکنم
آدمهایی را میبینم که حالایشان دیگر قابل شناسایی نیست
آدمهایی را میبینم که سلوکشان را تغییر داده، به فلسفه هایشان پشت کرده و معنایشان را از دست دادهاند
آنها در زمان حال، جلوی چشمانماند
پس چرا تا این حد دلتنگشان شدهام؟
چرا مانند مادری که فرزندان خود را از دست داده اینگونه به قلبم میزنم؟
گویا من به جهانی دیگر پرت شدهام
جهانی که حال با چهرههای بیجان آدمهای گذشته زندگی میکنم
اگر راهی به سوی آن جهان گذشته و آدمهایش داشتم، به آنان میگفتم تا چه اندازه دلتنگشان هستم
افسوس که آنها کم کم از خاطرم محو میشوند و من هرگز آنچه بودند را به خاطر نخواهم آورد
تنها از آنچه هستند دلگیر میشوم
همانگونه که مردی هزاران سال پیش فریاد زد :
من غروب کنندگان را دوست ندارم (۷۶ انعام)
در میان دیوار های شهر ندایی را میشنوم
که با سکوت شهر، فریاد آن بلند تر میشود.
ندای غریبهای و همراهی غریبگانی
آن ها مرا میخوانند و دعوت میکنند
به آنچه که میفهمم اما نمیتوانم به زبان بیاورم و به آنجا که میشناسم اما نمیتوانم به تصویر بکشم.
آنها مرا صدا زدند
و من با تمام وجود میخواستم که به سمتشان بروم
اما خود را دیدم که به این قلعهی شنی زنجیر شدهام
این قلعهی شنی با تمام عروسکهایش مرا در خود حبس کرده است.
عروسکهایی که میدانم تصنعیاند اما همچنان از روی عادت و یا انس با لبخندهایشان همراهی میکنم.
و این قلعهی شنی
قلعهای که به سلامتیاش جامهایمان را به هم زدیم و مستانه درونش هلهله کردیم، حالا سقوطش را به دست موجها به تماشا نشستهایم
جهانی که در هر صورت سقوط میکند و آدمهایی که با این جهان شنی، چهره عوض میکنند و عروسک خیمه شب بازی این نمایش شدهاند.
من به تمام اینها زنجیر شدهام
و از همراهی آن ندا باز ماندهام...