eitaa logo
تجمع روح واژه‌ها
38 دنبال‌کننده
21 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
«میم عزیز!» میدانی میم عزیز؛ وقتی ظهورت کم‌رنگ بشود حضورت نیز کم کم از خاطرها محو می‌شود. داشت باورم می‌شد که اگر نیایی هم اتفاقی نمی‌افتد، که اگر نباشی هم زندگی من همین هست که هست. تا اینکه یک بار گذرم به حرم افتاد رفتم آنجا و بدجوری دلم خواست که به ضریح نزدیک شوم. انگار آدم وقتی ضریح شلوغ‌تر باشد، حریص‌ می‌شود که جلوتر برود. از بین جمعیت خودم را رساندم به ضریح. و متوجه شدم موج جمعیت، دائم جهتم را تغییر می‌دهد. آنقدر زور این کثرت آدم‌ها زیاد بود که اصلا یک ثانیه هم نمیشد آنجا بمانی و با خیال راحت زیارت بکنی. در همین حین دست انداختم و ضریح را گرفتم. محکم آن را چسبیدم. و همان لحظه فهمیدم... همان لحظه تمام زندگی‌ام از جلوی دیدگانم گذشت... من تمام زندگی‌ام با جمعیت آدم‌ها محاصره شده بودم. با افکارشان، با مکاتب‌شان، با نظراتشان. جمعیتی که میخواست جهت من را به سوی خودش تغییر دهد. کثرت افرادی که زورشان به ایمان ضعیف من می‌رسید. و اگر دست «تو» نبود که من را از بین جمعیت نگه دارد، هزاران بار من ایمانم را در بین هیاهوی جمعیت گم می‌کردم. اگر کسی که جای پایش محکم نشده است دستم را بگیرد که هردو غرق می‌شویم. و اینها همه به جز تو جای پایشان محکم نیست. بنابراین اگر تو دستانم را رها کنی به چه کسی رو بیاورم؟ و اگر تو مرا بین جمعیت باقی بگذاری، دیگر چه کسی جهت ایمان مرا حفظ کند؟ راهی که به این سختی طی میشود تا به ضریح، تا به ایمان برسد، اگر وجود محکم تو نباشد به چه کسی چنگ بزند تا بماند؟ که اگر تویی نباشی هرکه از این جمعیت، به من، به دین من جهتی می‌دهد که خودش می‌خواهد. که اگر «تویی» نباشی دیگر «منی» هم نیست اگر حضور تو نباشد دیگر «من» هم حضوری نخواهم داشت که انگار دیگر این جسم خالی، من نیستم. «من» می‌شود پر از آدم‌های دیگر، پر از مکتب‌های دیگر، پر از نظرات دیگر منی که از تو خالی شود با دیگران پر می‌شود. دیگرانی که هرکدام طلوع و غروبی دارند یک روز می‌آیند و جلوه می‌کنند، فردا پایشان می‌لغزد و از دست می‌روند. و «من غروب کنندگان را دوست ندارم» (انعام،۷۶) من کسی را می‌خواهم که سقوط نکند کسی که در آشوب حادثه‌ها امنِ من باشد و چه کسی امن‌تر از تو؟ _ به میم عزیز (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
باید نسبتم را با چیزها مشخص کنم نسبتم را با آدم‌ها طرز تفکرهایشان با حزب‌ها، با کتاب‌ها می‌ترسم اگر این چنین نکنم توی آنها غرق شوم و دیگر خودم را پیدا نکنم می‌ترسم روزی خودم را به خاطر نیاورم فقط جسمی را در آینه ببینم که با کلمات دیگران پر شده است می‌ترسم اگر فاصله‌ام را با حوادث حفظ نکنم جزوی از آنها شوم و همانگونه که یک حادثه محکوم به فناست من نیز فانی شوم
قَد نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجهِكَ فِي ٱلسَّمَآءِ (۱۴۴، بقره)