هدایت شده از سـو
گودی نانا بهم گفت شخصیتم شبیهِ ناهیدو عه =*)من ذوق اندر ذوق😭
- چون که میدونم شماها هم دوست دارید این پرامپت بامزه رو تست کنید ، پس :
Based on your personal experience while talking to me, please name a movie/tv character who resembles me. Only give me a name.
اینو به جی پی تی بدید و آخرش جنسیتتون رو بهش بگید تا بگه شخصیتتون شبیه چه بازیگریه و بعدش تو چنلاتون بذارید و تگ یا فور کنید تا بقیه هم بتونن شرکت کنن💘
تگدونی/ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4ln2lvn&btn=✨
گاهی خفهت میکنن و گاهی... خب شاید باعث حس خوبی نشه. ولی با یادآوریشون آه نمیکشی.
خونــین تر از آفتـــاب
شاید برف سپیدی کفنی بود که زمستان بر تن خاطرات میکشید.
آن شب آسمان میگریست. نه از آن گریههای آرام و بیصدایی که ابرها پشت پردهی کبود خویش پنهان میکنند بلکه از آن گریههای بیامانی که گویی تمام ستارگان گیتی را در سوگ فقدانی فراموششده به خاک سپردهاند. دانههای برف چونان هزاران نامهی نانوشته از سوی آسمان بر زمین فرود میآمدند و پیش از آنکه به مقصد برسند، در آغوش سرد خاک خاموش میشدند. باد زوزه میکشید و شاخههای عریان درختان را به رقصی جنونآمیز وادار میکرد. رقصی که نه آغازی داشت و نه پایانی. گویی طبیعت نیز در تبوتاب کابوسی ابدی گرفتار شده بود و هیچکس حتی خود زمستان، راهی برای بیدار شدن نمیشناخت.
در میان آن آشوب سفیدپوش، پیکر کوچکی از برف ایستاده بود. نه، ایستادن واژهی درستی نبود. او انگار از دل سپیدیها زاده شده و همانجا در میان هزاران دانهی سرگردان به دست فراموشی سپرده شده بود. دو دست شاخهگونش را به دو سوی خویش گشوده بود. درست مانند کودکی که پس از سالها انتظار سرانجام مادرش را در آغوش میکشد. لبخندی محو بر چهرهی یخمانندش نشسته بود و چشمان بستهاش، آرامشی غریب را به نمایش میگذاشتند. آرامشی که شاید هیچگاه در جهان زندگان نصیبش نشده بود.
او لبخند میزد. درست در شبی که آسمان از شدت خشم دندان بر هم میفشرد، او لبخند میزد. چه تناقض تلخی. گویی تمام جهان دست در دست هم داده بودند تا هرآنچه را که نشانی از زندگی داشت از میان بردارند. اما آن موجود کوچک، با پیکری از برف و قلبی که حتی نمیتپید، هنوز به چیزی میخندید. شاید به شوخی تلخ سرنوشت. شاید به اندوه آدمیانی که برای فرار از سرمای درون خویش، هزاران آتش در جهان افروخته بودند. و شاید هم به هیچچیز. چرا که گاهی لبخند، آخرین چیزیست که از یک موجود باقی میماند، حتی پس از آنکه تمام دلایل خندیدنش را از او گرفته باشند. بله. به گمانم لبخند ها هم اشک میریزند.
کمی آنسوتر، دختری بر زمین افتاده بود. موهای سیاهش در میان سپیدی برف پراکنده شده بودند. همچون جوهری که از قلم تقدیر چکیده و روی صفحهی پاک روزگار پخش شده باشد. جامهی آبیرنگش، که زمانی شاید به لطافت آسمانهای بهاری بود، اکنون زیر لایهای از یخ و برف مدفون میشد. دستش اندکی جلوتر از پیکرش روی زمین مانده بود. انگشتانی که گویی تا واپسین لحظه در جستوجوی چیزی بودند. دستی که دیگر توان چنگ زدن به زندگی را نداشت، اما هنوز تسلیم نشده بود. هنوز، در واپسین سکوت خویش، به سوی جهان دراز شده بود. گویی از آن طلب میکرد آنچه را که با بیرحمی از او ربوده بود، بازپس دهد.
اما جهان کر بود.
و شاید همیشه همینگونه بوده است.
دخترک دیگر نمیتوانست صدای باد را بشنود. دیگر سرمای برف را روی گونههایش احساس نمیکرد. دیگر نمیتوانست از آن شاخههای عریان و آسمان سیاه بیزار باشد. جهان برای او به سکوتی بیانتها بدل شده بود؛ سکوتی که حتی پژواک نامش نیز جرئت ورود به آن را نداشت. و بااینحال، عجیب بود که هنوز چیزی در وجودش میتپید.
نه قلبش. قلب، آن تکهگوشت سرکش و نافرمان، مدتها بود که از تکرار درد خسته شده بود. آنچه باقی مانده بود، خاطرهای کوچک بود؛ خاطرهای که چون شمعی در دل طوفان، با هر وزش باد خم میشد، اما خاموش نمیگشت.
خاطرهی یک لبخند.
لبخندی که زمانی به او گفته بود زمستان هم روزی به پایان میرسد. چه دروغ شیرینی.
آدمی چه موجود شگفتانگیزیست. با چند واژهی ساده، برای خویش بهشت میسازد و سپس، با همان واژهها، دیوارهای آن را ویران میکند. وعده میدهد که خواهد ماند، بیآنکه بداند ماندن، گاهی دشوارتر از مردن است. از فردا سخن میگوید، بیآنکه بداند شاید فردایی برای شنیدن آن وجود نداشته باشد. و از بهار میگوید، درست زمانی که نخستین دانههای برف بر شانههای خستهی زمستان مینشینند.
دخترک نیز زمانی به بهار ایمان داشت.
زمانی گمان میکرد هیچ زمستانی آنقدر طولانی نیست که نتواند در برابرش تاب آورد. زمانی باور داشت که اگر به اندازهی کافی منتظر بماند، اگر به اندازهی کافی امیدوار باشد، اگر تمام شبهای تاریک را با خیال روشنایی سر کند، سرانجام صبح از راه خواهد رسید.
اما سرنوشت، این بافندهی مجنون سعادت و نگونبختی، با تارها بازی میکرد و زندگی ملالآورش را به مرگ و دلسردی گره زده بود.
او از نخهای سپید امید، طنابی از انتظار بافته بود و دخترک را در میان حلقههای آن گرفتار کرده بود. هرچه بیشتر میکوشید، گرهها محکمتر میشدند. هرچه بیشتر به فردا دل میبست، امروز از میان انگشتانش میگریخت. و سرانجام، در شبی که حتی ماه نیز از تماشای زمین شرم داشت، آخرین رشتهی امید از میان انگشتان سردش لغزید.