گاهی خفهت میکنن و گاهی... خب شاید باعث حس خوبی نشه. ولی با یادآوریشون آه نمیکشی.
خونــین تر از آفتـــاب
شاید برف سپیدی کفنی بود که زمستان بر تن خاطرات میکشید.
آن شب آسمان میگریست. نه از آن گریههای آرام و بیصدایی که ابرها پشت پردهی کبود خویش پنهان میکنند بلکه از آن گریههای بیامانی که گویی تمام ستارگان گیتی را در سوگ فقدانی فراموششده به خاک سپردهاند. دانههای برف چونان هزاران نامهی نانوشته از سوی آسمان بر زمین فرود میآمدند و پیش از آنکه به مقصد برسند، در آغوش سرد خاک خاموش میشدند. باد زوزه میکشید و شاخههای عریان درختان را به رقصی جنونآمیز وادار میکرد. رقصی که نه آغازی داشت و نه پایانی. گویی طبیعت نیز در تبوتاب کابوسی ابدی گرفتار شده بود و هیچکس حتی خود زمستان، راهی برای بیدار شدن نمیشناخت.
در میان آن آشوب سفیدپوش، پیکر کوچکی از برف ایستاده بود. نه، ایستادن واژهی درستی نبود. او انگار از دل سپیدیها زاده شده و همانجا در میان هزاران دانهی سرگردان به دست فراموشی سپرده شده بود. دو دست شاخهگونش را به دو سوی خویش گشوده بود. درست مانند کودکی که پس از سالها انتظار سرانجام مادرش را در آغوش میکشد. لبخندی محو بر چهرهی یخمانندش نشسته بود و چشمان بستهاش، آرامشی غریب را به نمایش میگذاشتند. آرامشی که شاید هیچگاه در جهان زندگان نصیبش نشده بود.
او لبخند میزد. درست در شبی که آسمان از شدت خشم دندان بر هم میفشرد، او لبخند میزد. چه تناقض تلخی. گویی تمام جهان دست در دست هم داده بودند تا هرآنچه را که نشانی از زندگی داشت از میان بردارند. اما آن موجود کوچک، با پیکری از برف و قلبی که حتی نمیتپید، هنوز به چیزی میخندید. شاید به شوخی تلخ سرنوشت. شاید به اندوه آدمیانی که برای فرار از سرمای درون خویش، هزاران آتش در جهان افروخته بودند. و شاید هم به هیچچیز. چرا که گاهی لبخند، آخرین چیزیست که از یک موجود باقی میماند، حتی پس از آنکه تمام دلایل خندیدنش را از او گرفته باشند. بله. به گمانم لبخند ها هم اشک میریزند.
کمی آنسوتر، دختری بر زمین افتاده بود. موهای سیاهش در میان سپیدی برف پراکنده شده بودند. همچون جوهری که از قلم تقدیر چکیده و روی صفحهی پاک روزگار پخش شده باشد. جامهی آبیرنگش، که زمانی شاید به لطافت آسمانهای بهاری بود، اکنون زیر لایهای از یخ و برف مدفون میشد. دستش اندکی جلوتر از پیکرش روی زمین مانده بود. انگشتانی که گویی تا واپسین لحظه در جستوجوی چیزی بودند. دستی که دیگر توان چنگ زدن به زندگی را نداشت، اما هنوز تسلیم نشده بود. هنوز، در واپسین سکوت خویش، به سوی جهان دراز شده بود. گویی از آن طلب میکرد آنچه را که با بیرحمی از او ربوده بود، بازپس دهد.
اما جهان کر بود.
و شاید همیشه همینگونه بوده است.
دخترک دیگر نمیتوانست صدای باد را بشنود. دیگر سرمای برف را روی گونههایش احساس نمیکرد. دیگر نمیتوانست از آن شاخههای عریان و آسمان سیاه بیزار باشد. جهان برای او به سکوتی بیانتها بدل شده بود؛ سکوتی که حتی پژواک نامش نیز جرئت ورود به آن را نداشت. و بااینحال، عجیب بود که هنوز چیزی در وجودش میتپید.
نه قلبش. قلب، آن تکهگوشت سرکش و نافرمان، مدتها بود که از تکرار درد خسته شده بود. آنچه باقی مانده بود، خاطرهای کوچک بود؛ خاطرهای که چون شمعی در دل طوفان، با هر وزش باد خم میشد، اما خاموش نمیگشت.
خاطرهی یک لبخند.
لبخندی که زمانی به او گفته بود زمستان هم روزی به پایان میرسد. چه دروغ شیرینی.
آدمی چه موجود شگفتانگیزیست. با چند واژهی ساده، برای خویش بهشت میسازد و سپس، با همان واژهها، دیوارهای آن را ویران میکند. وعده میدهد که خواهد ماند، بیآنکه بداند ماندن، گاهی دشوارتر از مردن است. از فردا سخن میگوید، بیآنکه بداند شاید فردایی برای شنیدن آن وجود نداشته باشد. و از بهار میگوید، درست زمانی که نخستین دانههای برف بر شانههای خستهی زمستان مینشینند.
دخترک نیز زمانی به بهار ایمان داشت.
زمانی گمان میکرد هیچ زمستانی آنقدر طولانی نیست که نتواند در برابرش تاب آورد. زمانی باور داشت که اگر به اندازهی کافی منتظر بماند، اگر به اندازهی کافی امیدوار باشد، اگر تمام شبهای تاریک را با خیال روشنایی سر کند، سرانجام صبح از راه خواهد رسید.
اما سرنوشت، این بافندهی مجنون سعادت و نگونبختی، با تارها بازی میکرد و زندگی ملالآورش را به مرگ و دلسردی گره زده بود.
او از نخهای سپید امید، طنابی از انتظار بافته بود و دخترک را در میان حلقههای آن گرفتار کرده بود. هرچه بیشتر میکوشید، گرهها محکمتر میشدند. هرچه بیشتر به فردا دل میبست، امروز از میان انگشتانش میگریخت. و سرانجام، در شبی که حتی ماه نیز از تماشای زمین شرم داشت، آخرین رشتهی امید از میان انگشتان سردش لغزید.
و او ماند و زمستان.
زمستانی که نه درختان را میشناخت، نه بهار را به خاطر میآورد و نه برای قلبهای شکستهاش ارزشی قائل بود.
دانههای برف آرامآرام روی موهای دخترک مینشستند. یکی روی پیشانیاش، دیگری بر مژههایش و چندتایی بر لبانی که دیگر توان زمزمهی هیچ آرزویی را نداشتند. برف، بیآنکه بداند چه چیزی را میپوشاند، آرامگاه کوچکی از سپیدی پیرامونش میساخت. گویی میخواست تمام نشانههای اندوه را از چهرهی جهان پاک کند. گویی اگر به اندازهی کافی میبارید، اگر آنقدر میبارید تا هیچ ردپایی باقی نماند، میتوانست وانمود کند که هرگز اتفاقی نیفتاده است.
اما سپیدی، همیشه نشانهی پاکیست؟
برف، با تمام لطافت و زیباییاش، نمیتواند پوششی باشد بر زخمهایی که هیچکس جرئت نگاه کردن به آنها را ندارد؟شاید نه.
شاید بعضی سکوتها، فریادهایی هستند که آنقدر دیر شنیده شدهاند که دیگر کسی برای پاسخ دادن به آنها باقی نمانده است.
در همان لحظه، باد شدت گرفت. شاخههای نازک درختان به هم کوبیده شدند و برف، چونان پردهای از خاکستر سفید، دید جهان را تیره ساخت. پیکر کوچک برفی اندکی لرزید. دانهای از برف از روی شانهاش لغزید و به زمین افتاد. لبخندش هنوز بر چهرهاش بود، اما چیزی در آن تغییر کرده بود؛ چیزی که شاید تنها چشمهای یک مرده میتوانستند ببینند.
اندوه.
نه اندوه از آنچه در برابرش افتاده بود، بلکه اندوه از آنچه در انتظار خودش بود.
زیرا او نیز میدانست.
میدانست که خورشید، هرقدر هم که از طلوع خویش اطمینان داشته باشد، سرانجام روزی به او خواهد رسید. میدانست که با نخستین نوازش بهار، پیکر برفیاش از هم خواهد گسست و آن دستهای کوچک، آن چشمان بسته و آن لبخند محو، همگی به مشتی آب بدل خواهند شد. میدانست که هیچچیز در این جهان برای همیشه باقی نمیماند؛ نه شکوه قصرها، نه غرور پادشاهان، نه عشقهای قسمخورده و نه حتی اندوههایی که آدمی گمان میکند تا ابد در سینهاش خواهند ماند.
بااینهمه، لبخند میزد.
شاید به این دلیل که هنوز فرصت داشت. فرصت داشت تا پیش از آنکه به دست آفتاب سپرده شود، در برابر طوفان بایستد. فرصت داشت تا در شبی که تمام جهان به خواب مرگ فرورفته بود، نشانی از زندگی باشد. فرصت داشت تا به دخترک افتاده بر زمین نگاه کند و بیآنکه او را بشناسد، برایش سوگواری کند. و شاید، فقط شاید، همین کافی بود. شاید زندگی هیچگاه به معنای جاودانه ماندن نبوده است. شاید زندگی، همان لحظهی کوتاهیست که پیش از نابودی، چیزی را در جهان تغییر میدهی؛ همان لبخندی که بر چهرهی اندوهگینی مینشانی، همان دستی که پیش از افتادن به سویش دراز میکنی و همان خاطرهای که پس از رفتنت، چونان ستارهای کوچک در آسمان تاریک دیگری باقی میماند.
باد دوباره وزید. پیکر دخترک بیش از پیش زیر برف مدفون گشت و جهان، بیاعتنا به فقدان او، به باریدن ادامه داد. هیچ ناقوسی برای رفتنش به صدا درنیامد. هیچ گلی بر مزارش ننشست. هیچکس نامش را در میان زوزههای باد فریاد نزد.
تنها یک آدمبرفی باقی مانده بود که هنوز لبخند میزد.
و شاید، در تمام آن شب طولانی، همین لبخند کوچک بود که نمیگذاشت جهان بهکلی از حرکت بازبماند.
صبح، دیرهنگام از راه رسید.
خورشید، خسته و کمفروغ، از پشت ابرهای سنگین سرک کشید. پرتوهای طلاییاش بر دشت سفیدپوش لغزیدند و دانههای برف را به هزاران الماس کوچک بدل کردند. باد آرام گرفته بود. درختان دیگر ناله نمیکردند و آسمان، پس از آن همه گریستن، چهرهی خاموشش را به نمایش گذاشته بود.
اما بهار هنوز دور بود.
دخترک همچنان بر زمین افتاده بود و آدمبرفی همچنان لبخند میزد.
انگار هیچچیز تغییر نکرده بود.
انگار زمان، برای لحظهای کوتاه، از حرکت بازمانده و جهان را در قاب نقاشی غمگینی زندانی کرده بود که هیچ دستی توان تغییر دادنش را نداشت.
اما اگر کسی اندکی دقیقتر نگاه میکرد، میتوانست قطرهای کوچک را روی گونهی آدمبرفی ببیند.
قطرهای شفاف، که از کنار لبخندش گذشته و در میان برفها گم شده بود.
شاید اشک بود.
شاید هم نخستین نشانهی مرگ.
و شاید، در جهانی که حتی آسمان نیز میان گریستن و باریدن تفاوتی قائل نمیشد، هیچ اهمیتی نداشت که کدامیک بود.
زیرا سرانجام، تمام زمستانها به پایان میرسند. تمام برفها آب میشوند. تمام ردپاها از میان میروند. و تمام آنهایی که روزی در برابر طوفان ایستاده بودند، دیر یا زود به خاطرهای محو در ذهن جهان بدل میشوند.
اما بعضی لبخندها حتی پس از ذوب شدن برفها نیز باقی میمانند. نه بر چهرهی آنهایی که لبخند زدهاند، بلکه در قلب کسانی که روزی، در سردترین شب زندگیشان، به آنها نگاه کردهاند و برای نخستین بار فهمیدهاند که گاهی میتوان در آستانهی نابودی نیز زیبا بود.