هدایت شده از سهشنبهها یکجور دیگریاند.
Only چای و خرما can fix me.
https://eitaa.com/112100264/976
غمم اشک شد. الان قابلیت یه سیل اشک ریختنو دارم😭😭😭😭😭
ینی چی اینقدر خط داستانیاتون خوبهههه وجودمممممم😭😭😭🛐✨
متن همتون و خوندم و اینجوری بودم که: این حجم از زیبایی از کجا فوران میکنهههه😭😦🛐🎀🌟
قلماتون پایداااار😭☝️🏻🌀
https://eitaa.com/112100264/979
عرررر. بشدت باهات موافقمممم همتون شاهکار خلق کردین بخدا😭😭🛐
واای قربون کلتتتت😦😭🎀بخدا خودمم نمیدونم همینجوری درمیاد ولی جدی خوشم نمیاد اینهمه توصیف اصلا نمیتونم یه خط داستانی درست بسازم. رو روانمه_🗿
رقصندگانِ آخرین امید
آن شب، آسمان به رنگ گناه درآمده بود. شهر در حصار نورهای آبیرنگش میدرخشید و سایهها، همچون انگشتان استخوانی مردگان، بر دیوارهای بلند و خیابانهای خیس چنگ میانداختند. و دو پسرک، با پیراهنهای سپید و قلبهایی آکنده از سیاهی، در میان نورهای فریبندهی شهر میدویدند. شاید میخندیدند. شاید هم تنها ادای خندیدن را درمیآوردند تا جهان از دیدن ویرانههای درونشان لذت نبرد.
الکس، با لبخندی که همیشه چیزی را پشت خود پنهان میکرد، دست نیکولاس را کشید و او را به دنبال خویش برد. کفشهایشان بر زمین سرد صدا میدادند. انگار داشتند نغمه ی آزادی میسرودند. باد، همچون شبحی سرگردان، میان تارهای موهای آشفتهشان میپیچید و آنها را به بازی میگرفت. نور چراغها بر چهرههایشان میلغزید و از آنها نقاشیهایی متحرک میساخت. دو پیکر فراری که گویی از قاب یک تابلوی نفرینشده بیرون افتاده بودند.
چراغهای شهر زیر پایشان میدرخشیدند و لب به تبسم باز میکردند. هزاران ستارهی اسیر که برای آزادی، آسمان را از یاد برده بودند. و در آن میان، الکس چنان میدوید که انگار اگر حتی برای یک لحظه میایستاد، تمام کابوسهای گذشته مجال مییافتند تا دوباره گلویش را بفشارند.
نیکولاس فریاد زد: «بالاخره میخوای بگی کجا داریم میریم؟!»
الکس خندید. خندهای بلند و بیپروا، درست شبیه آدمهایی که هنوز چیزی برای از دست دادن دارند.
«اگه بهت بگم که دیگه اسمش فرار نیست!»
نیکولاس چشمانش را چرخاند و با حرص دست آزادش را میان موهایش کشید.
«فرار از چی، احمق؟!»
لبخند الکس برای لحظهای محو شد.
از زندگی. از گذشته. از آدمهایی که نامشان هنوز مانند زنجیری نامرئی به دور قلبش پیچیده بود. از فردایی که مدتها بود همچون جلادی پشت درهای بسته انتظارشان را میکشید. از حقیقتی که هر بار میخواستند فراموشش کنند، با چهرهای تازه به سراغشان میآمد.
اما هیچکدام را به زبان نیاورد.
چگونه میتوانست به نیکولاس بگوید که دیگر از زنده ماندن خسته شده، وقتی تمام چیزی که از زندگی برایش باقی مانده بود، همین دست گرم در میان انگشتان سردش بود؟ چگونه میتوانست اعتراف کند که گاهی لبخند میزند، نه از سر شادی، بلکه برای آنکه کسی متوجه لرزش لبهایش نشود؟
پس دوباره خندید. سرش را بالا گرفت و به آسمانی نگریست که حتی یک ستاره هم در آن پیدا نمیشد.
«مهم نیست! فقط بدو!»
نیکولاس چیزی زیر لب نجوا کرد. شاید غرغر همیشگیاش مانند دعایی از حصار لب هایش بیرون میریخت، اما دنبالش رفت. شاید از تصمیم احمقانهی دوستش سر درنمیآورد، شاید هم از همان ابتدا فهمیده بود که بعضی سؤالها را نباید پرسید. بعضی زخمها با شنیدن نامشان دوباره دهان باز میکردند و بعضی حقیقتها، حتی اگر از هزاران کیلومتر دورتر فریاد زده میشدند، باز هم بوی خون میدادند.
باد شدیدتر شد. پیراهنهای سفیدشان در آغوش آن میرقصیدند و نورهای آبی بر تنشان سایههایی غریب میساختند. برای لحظهای، الکس سرش را برگرداند و به نیکولاس نگاه کرد. پسرک هنوز اخم کرده بود. همان اخم همیشگی که الکس بارها به خاطرش سخن به تمسخرش باز کرده بود.
و ناگهان، بیدلیل، دلش خواست بخندد.
چه مضحک بود. در جهانی که هر گوشهاش پایان با طغیان به لبخندها خنجر میزد، هنوز چیزی برای خندیدن پیدا میشد. هنوز کسی بود که با تمام حماقتهایش کنارش میدوید و حاضر نبود دستش را رها کند.
«نیکولاس!»
«دوباره چیه؟!»
لب های الکس با تبسمی نقاشی شد. این بار نه آن لبخند ساختگی همیشگی، بلکه لبخندی کوچک و خسته که انگار از میان سالها اندوه راه خود را پیدا کرده بود.
«اگه یه روز همهچی تموم بشه، فکر میکنی چی ازمون باقی میمونه؟»
نیکولاس چند لحظه سکوت کرد. نگاهش از پسرک به چراغهای دوردست لغزید. نورها در چشمانش میلرزیدند. درست مثل شعلهی شمعی که در آستانهی خاموشی، آخرین تلاشش را برای زنده ماندن میکرد.
«نمیدونم.» مکثی کرد و بعد با لحنی که میخواست بیتفاوت به نظر برسد، ادامه داد: «ولی اگه قراره چیزی ازمون باقی بمونه، امیدوارم حداقل یه چیز درستوحسابی باشه. مثلاً یه یادگاری که ثابت کنه چقدر احمق بودیم.»
الکس خندید. این بار بلندتر از همیشه.
و نیکولاس، با آنکه سعی میکرد جدی بماند، نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
شاید آن شب، دو پسرکِ گمشده در میان هیاهوی جهان، برای نخستینبار به چیزی شبیه آزادی دست یافته بودند. نه آزادی از گذشته، نه رهایی از سرنوشتی که چون سایهای شوم تعقیبشان میکرد، بلکه آزادی کوتاهی که در فاصلهی میان دو نفس، در میان صدای قدمها و خندههایشان پنهان شده بود.
و شاید هم آزادی، چیزی جز توهم شیرینی نبود که سرنوشت برای زیباتر کردن لحظات پیش از سقوط به آنها هدیه داده بود.
چه کسی میداند؟
شاید سالها بعد، وقتی نامشان تنها غباری بر صفحات فراموششدهی تاریخ بود، آسمان هنوز آن شب را به خاطر میآورد؛ شبی که باد نامشان را در گوش شهر زمزمه کرد و چراغها، برای لحظهای کوتاه، روشنتر از همیشه درخشیدند.
شبی که دو ستارهی سرکش، بیاعتنا به تاریکیِ در کمین، آخرین رقصشان را بر بوم آبی جهان به یادگار گذاشتند.
و درست پیش از آنکه سپیدهدم از راه برسد، یکی از آن دو زیر لب زمزمه کرد:
«قول بده اگه یه روز گم شدیم، دوباره همدیگه رو پیدا کنیم.»
دیگری پاسخی نداد. تنها دستش را محکمتر فشرد.
شاید بعضی قولها آنقدر مقدس باشند که کلمات توانایی حملشان را نداشته باشند.
و شاید، در جهانی که حتی ستارگان نیز محکوم به خاموشیاند، همین یک اشارهی کوچک برای زنده نگه داشتن امید کافی باشد.
#ریونا
#روزسوم
https://eitaa.com/112100264/988
وای قربونتبرمممسحصپیتسمسخصمپ😭😭😭✨🌟💗
الانه رنگینکمون بالا بیارمممم از شدت ذوووووق چشات خوشگل میبینههه😭😭💗
آره خب واقعا مهمه ولی توصیف زیادی هم خوب نیست. آدم سرگیجه میگیره😂