eitaa logo
خـــورشید لــآجوردی٭
16 دنبال‌کننده
242 عکس
107 ویدیو
0 فایل
ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dloi5cy&btn=ساحل.لاجوردی «شاید امیدی که راز روایتگران حقیقی زندگی را به‌یاد سپرده است،اما هنوز متولد نشده. در میان ویرانه‌ای در سیلی از رقص عروس‌های‌دریایی به خاک نشسته»
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از هیچکس
سلام‌‌م شما بزرگواران این پیام‌ رو فور بزنید چنلتون و اینجا عضو باشید.منم بهتون رندوم،یکی از اشعار قیصر امین پور رو تقدیم می کنم)) تگ.
هدایت شده از خونـه درختے
روز ششم مهمونی
ملکهٔ‌سرخ‌فامِ‌مرگ آن روز، آسمان جامه‌ای از خون بر تن کرده بود. گویی خورشید، پیش از آنکه در افق جان بسپارد، آخرین جام شراب سرخ‌رنگش را بر گلوی گیتی ریخته و جهان را به ضیافتی از مرگ و نیستی فراخوانده بود. ابرها در آتش غروب می‌سوختند و کلاغ‌ها، همچون پیک‌های شوم سرنوشت، بر فراز ویرانه‌های آرزوهای آدمیان بال می‌گشودند. زمین بوی خون می‌داد. بوی عهدهای شکسته، قلب‌های خاموش و رؤیاهایی که پیش از شکفتن به خاک سپرده شده بودند. و در میان آن آشوب سرخ‌فام، دختری ایستاده بود. جامه‌ی سیاهش با زمینِ آغشته به خون درآمیخته بود و گیسوان پریشانش در نجوای باد می‌رقصیدند. در دستانش دو تیغه می‌درخشیدند. دو تکه از ماهی شکسته که سرنوشت، به جای نقره، با خون صیقلشان داده بود. قامتش آرام بود، اما این آرامش نه از جنس صلح، که از جنس طوفانی بود که پیش‌تر همه‌چیز را در هم شکسته و اکنون تنها به تماشای ویرانی‌های خویش ایستاده بود. کلاغی بر فراز سرش پر کشید. قطره‌ای سیاه از منقارش فرو چکید و در میان سرخی آسمان گم شد. دختر سر بلند کرد و به پروازشان نگریست. لبخندی محو بر لبانش نشست. لبخندی که اگر کسی آن را می‌دید، شاید گمان می‌کرد ملکه‌ای از پیروزی خویش خشنود است. اما در اعماق آن چهره‌ی خاموش، چیزی جز اندوهی کهنه و خستگیِ هزاران ساله خانه نداشت. ای سرنوشتِ بی‌چشم‌و‌رو. چه کردی با آن دخترکِ سپیدپوشی که روزگاری گل‌ها را به جای شمشیر در آغوش می‌کشید؟ با آن کودکی که گمان می‌کرد جهان، با تمام زشتی‌هایش، هنوز جایی برای مهربانی دارد؟ کدام دستِ نامرئی، سپیدیِ روحش را در حوضچه‌های سرخِ انتقام شست‌وشو داد و کدام خدای سنگدل، لبخندش را چنین ماهرانه به نقابی از بی‌رحمی بدل کرد؟ شاید هیچ‌کس نمی‌دانست. شاید حتی خود دختر نیز دیگر به خاطر نمی‌آورد در کدام پیچ‌وخمِ تاریکِ زندگی، آخرین تکه از معصومیتش را جا گذاشته بود. تنها می‌دانست که دیگر راه بازگشتی وجود ندارد. نگاهش را از آسمان گرفت و به انعکاس خویش در آب‌های سرخ‌گون زیر پایش خیره شد. پیکری سیاه، چشمانی خاموش و دستانی که دیگر نمی‌توانستند بی‌گناهی را لمس کنند. تصویرش در تلاطم آب شکست و هزاران تکه شد؛ درست مانند آینه‌ای که حقیقت را تاب نیاورده باشد. باد پاسخی نداد. کلاغ‌ها دورتر رفتند و آسمان، بی‌اعتنا به رنج دخترک، همچنان خون می‌بارید. و شاید حقیقت همین بود؛ آزادی همیشه با شکستن زنجیرها به دست نمی‌آمد. گاهی زنجیرها را می‌شکستی، تنها برای آنکه بفهمی تمام این سال‌ها، خودت زندانبان خویش بوده‌ای. گاهی از چنگال هیولاها می‌گریختی، بی‌آنکه بدانی در مسیر فرار، آرام‌آرام به هیولایی بدل شده‌ای که روزگاری از آن می‌ترسیدی. دختر تیغه‌هایش را پایین آورد و چشم بست. برای لحظه‌ای کوتاه، صدای خنده‌ای کودکانه در گوشش پیچید؛ صدایی از دوردست‌ها، از سال‌هایی که دیگر وجود نداشتند. قلبش لرزید. لب‌هایش از هم گشوده شدند، گویی می‌خواست نام کسی را صدا بزند، اما نام در میان انبوه خاکستر خاطراتش خفه شد. و دوباره تنهایی در آغوشش جا گرفت. تنها با آسمانی که از خون سیر نمی‌شد، زمینی که هیچ‌گاه مردگانش را پس نمی‌داد و کلاغ‌هایی که گویی برای جشن گرفتن پایان آخرین رویایش گرد آمده بودند. شاید او ملکه‌ی مرگ بود. اما هیچ‌کس نپرسید چه کسی نخستین‌بار، مرگ را به او آموخته بود.
نمیدونم شماهم چنین حسی دارین یا نه ولی من گاهی احساس میکنم بعضی از آدما ذاتا تنهان. یعنی تنها زاده شدن و سرنوشتشون اینه. باوجود اینکه دورشون شلوغه و همیشه یه لبخند رو لبشونه تنهان. و اون تنهاییه که از همچی ترسناک تره و ما هیچوقت نمیبینیمش.
میخوام درس بخونما. ولی نمیتونم.
مدرسه واقعا یه دنیای جداست.
میرم داخلش و وقتی میام بیرون عملا دوتا دنیای متفاوته🤡
اون ارباب جنایت و مکافاته! همچنان ارباب جنایت و مکافات در عادی ترین لحظه:
همیشه برام سوال بود فئودور چه علاقه ای به جمع کردن مو سفیدا دور خودش داره؟
نیکولای، سیگما(بالاخره نصف موهاش سفیده🚶‍♀🗿)، فوکوچی، شیبوساوا، ایوان، بِرام...