eitaa logo
خـــورشید لــآجوردی.
17 دنبال‌کننده
253 عکس
110 ویدیو
0 فایل
ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dloi5cy&btn=ساحل.لاجوردی «شاید امیدی که راز روایتگران حقیقی زندگی را به‌یاد سپرده است،اما هنوز متولد نشده. در میان ویرانه‌ای در سیلی از رقص عروس‌های‌دریایی به خاک نشسته»
مشاهده در ایتا
دانلود
مرد خندید. خنده‌ای آمیخته به اشک. «و تو هنوز همون‌قدر بی‌رحمی.» برای لحظه‌ای، هیچ‌کدام سخنی نگفتند. میانشان قرن‌ها فاصله بود؛ قرن‌هایی از انتظار، تنهایی و وعده‌هایی که دیرتر از موعد مقرر به حقیقت پیوسته بودند. مرد دستش را به‌سوی او دراز کرد. «این بار، بذار با هم برگردیم.» دخترک به دست او نگریست. سپس به مدار در حال فروپاشی، به ستارگانی که دوباره می‌درخشیدند و به جهانی که در آستانه‌ی آزادی بود. لبخندش محو شد. «دیر کردی.» و پیش از آنکه مرد بتواند پاسخی بدهد، آخرین حلقه‌ی مدار شکست. نور، همه‌چیز را بلعید. صبح روز بعد، مردم جهان برای نخستین‌بار پس از قرن‌ها، طلوع خورشید را تماشا کردند. ستارگان همچنان می‌درخشیدند، دریاها آرام گرفته بودند و آسمان، دیگر نشانی از آن مدار باستانی بر پیشانی نداشت. جهان آزاد شده بود. اما در دوردست‌ترین نقطه‌ی اقیانوس، مردی سالخورده بر سطح آب زانو زده بود و تکه‌ای از پارچه‌ی خاکسترگون را میان انگشتانش می‌فشرد. او بازگشته بود. اما این بار، دخترک منتظرش نمانده بود. و شاید بی‌رحمانه‌ترین شوخیِ سرنوشت همین باشد. اینکه گاهی تمام عمرت را صرف پیدا کردن کسی می‌کنی، تنها برای آنکه درست در لحظه‌ی یافتنش، بفهمی دیگر جهانی وجود ندارد که بتوانید در آن کنار یکدیگر بمانید. و ستارگان؟ آن‌ها تا ابد به درخشش ادامه دادند. بی‌آنکه بدانند روزی، دختری برای نجاتشان از مدار خویش گذشت و مردی، تمام عمرش را در جست‌وجوی نوری سپری کرد که دیگر هرگز به آغوشش بازنگشت.
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منکه میدونم اینا پدر پسرن ولی نمیتونم ثابتش کنم🚶‍♀
درود ریونا، این نامه از طرف سیدنی برات رسیده!
دلم برای ماهی‌های اقیانوس تنگ شده بود، برای آزاد چرخیدن در اب، برای نگاه کرد به ماهی ها، برای نوشتن داخل کشتی و نگاه کردن به آسمان بی‌کرانی که به تصرف من در می امد، من آسمان را تصرف میکردم و کلمات من را! به ساحل که می‌رسیدیم باز هم در کشتی می‌ماندم، آخر مگر می‌شود خانه را ترک کرد؟ حتی اگر ترک کنی هم باز خواهی گشت شاید امروز و حالا نه، اما فردا در خانه خواهی بود، در خانه چای خواهی نوشید و داستان سفر را خواهی گفت، تو خواهی انجام داد اگر خانه ای در جایی از جهان داشته باشی، اگر هم نداشتی، مشکلی نیست برای من داستان هایت را بگو، برای آدم های اطرافت خانواده باش، برای آنها امید باش، خانه ای نداری اما خانه‌ی آنها باش، تا زمستان به تو پناه بیاورند و در بهار تو را با لبخند ترک کنند. اقیانوس من، آبی رنگ آسمان من، بی کران انتهای من، فردا که برمیگردی برایم از جاده‌ گل های خشک شده را بیاور، برایم به یاد روز هایی که نبودی قصه بیاور، برایم غصه هایت را هم بیار، چای دم میکنم و با استکانی چای غصه هایت را هم قورت خواهیم داد، برایم از سفر هایت بگو، برایم بگو از حس طوفان و اشفتگی، از داد و فریاد‌هاو از تقلای زندگی وقتی مرگ دستانش را دور گردنش حلقه کرده بود، از موج های بی رحم آن شب بگو، برایم بگو غرق شدن در اقیانوس چه احساسی دارد. می‌دانی تو را دوست دارم اندازه‌ی تک‌تک قطارت اقیانوسی که تو را درون خودش دارد، هنوز هم اقیانوس را دوست دارم، آخر خانه‌ی توست و من در خانه‌ی تو غریبه نخواهم بود، خواهم بود؟ خانه بی وفایی کرد اما آخر جسم بی جانت را پس داد، نه که تو لایق نباشی، این من بودم که فریاد میزدم تو خواهی برگشت، تو هم برگشتی، صبح که دفن شدی در خاک سرد، بلند شدی و گفتی چقدر دلت برایم تنگ شده، رویم را با خاکت پوشاندی و رفتی، رفتی که برایم ماهی بگیری. |اقیانوس|
وای من دیر دیدمشششش😭
چه قلمیییی واااااای موچکرمممم وجودم اکلیلی شد خیلی قشنگهههههه😭😭🛐✨🎀
هدایت شده از تقدیمی
تقدیم به شما
ممنونمممممم 😭🛐💗