eitaa logo
خـــورشید لــآجوردی٭
16 دنبال‌کننده
239 عکس
106 ویدیو
0 فایل
ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dloi5cy&btn=ساحل.لاجوردی «شاید امیدی که راز روایتگران حقیقی زندگی را به‌یاد سپرده است،اما هنوز متولد نشده. در میان ویرانه‌ای در سیلی از رقص عروس‌های‌دریایی به خاک نشسته»
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از  ستاد مبارزه با بیکارا
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_
خـــورشید لــآجوردی٭
_
دنیایی که میازاکی خلق کرد🛐
هدایت شده از 結愛 🇮🇷
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی سنم داره جدی میشه اما من؟👀
🎲 چالش اول تصور کن یک شیء بی‌جان در صحنه‌ای شاهد یک اتفاق بزرگ، عاشقانه یا تراژیک است. اما نکته اینجاست: این شیء نباید فقط یک مشاهده‌گر باشد؛ باید احساس داشته باشد، اما از دریچه فهم خودش! قوانین چالش: ۱. نباید از دید انسان یا قهرمان داستان بنویسی. ۲. نباید از کلمات و احساسات انسانی به شکلی استفاده کنی که با ماهیت شیء تناقض داشته باشند. مثلاً یک ساعت نمی‌تواند مثل انسان بگوید: «من خسته‌ام.» ۳. باید از «درک محدود و فیزیکی» خود جسم استفاده کنی. به این فکر کن که چه چیزهایی را می‌تواند حس کند، چه چیزهایی را بفهمد و چه چیزهایی برایش ناشناخته می‌ماند. مثال: جرعه‌ای دیگر از قهوه، درونم را بلعید. دلم می‌خواست فریاد بزنم، خودم را بشکنم، اما فایده‌ای نداشت. دهانش با ولع هر بار به من نزدیک می‌شد و تلخی قهوه را سر می‌کشید. چیزی در سیاهی من حل شده بود که نباید آنجا می‌بود. ناگهان تکانی خورد. با تکانش، از لبه میز افتادم. بدنه‌ام به چوب میز برخورد کرد و صدای توخالی‌ام در اتاق پیچید. تمام شد. او روی زمین افتاد. و من شکستم... 📚 یک قانون کوچک از کتابخانه! اگر یکی از روزها چالش رو انجام ندید، از زیر قانون کتابخونه فرار نمی‌کنید! 😌 جریمه‌تون اینه که یک بریده از کتاب محبوبتون، یا بخشی از کتابی که دوستش دارید، باهامون به اشتراک بذارید. البته... شاید این جریمه اون‌قدرها هم بی‌رحمانه نباشه؛ چون ممکنه لابه‌لای کتاب‌ها یک سورپرایز کوچولو هم پیدا بشه. 👀📚 **سرفه می‌کنم. او سمتم برمی‌گردد و ابرویش را بالا می‌اندازد. ـ یه چیزی یادت نرفته؟ سرش را تکان می‌دهد و دوباره رو به مهمان‌ها می‌کند. + برای هر چالش تا ساعت شش عصر روز بعد وقت دارید. اگه کاغذ و قلم دارید که هیچ؛ اگه ندارید، می‌تونید از من بگیرید. حرف‌هایش که تمام می‌شود، لبخند می‌زنم و می‌گویم:«خوش بگذره!» و بعد، موسیقی را پخش می‌کنم.**
ساعت آخرین وداع سال‌ها بود که زمان را می‌شمردم. ثانیه‌ها را یکی پس از دیگری از میان دنده‌هایم عبور می‌دادم و عقربه‌هایم را، بی‌اعتنا به طلوع‌ها و غروب‌ها، به جلو می‌راندم. برای من، جهان چیزی جز رفت‌ و آمد منظم ثانیه‌ها نبود. تا آنکه روزی، زنی که چشمانی از دریایی طوفانی داشت، مرا در میان انگشتانش گرفت و برای نخستین‌بار، زمان از نظرم چیزی بیش از حرکت عقربه‌ها شد. او مرا به مردی هدیه داد که همیشه زودتر از موعد به دیدارش می‌آمد. از آن روز به بعد، صدای باز شدن درپوشم با ضربان‌هایی همراه می‌شد که از پشت جیب کت مرد به بدنه‌ی فلزی‌ام می‌رسیدند. هر بار که زن می‌خندید، مرد مرا بیرون می‌آورد و به صفحه‌ام نگاه می‌کرد؛ اما هیچ‌گاه نمی‌توانستم بفهمم چرا، با وجود آن همه نگاه کردن، باز هم عقربه‌هایم را نادیده می‌گرفت و دقیقه‌های بیشتری کنار او می‌ماند. شاید زمان برای او هم معنای دیگری داشت. آن شب، باران می‌بارید. قطرات آب بر شیشه‌ی پنجره می‌لغزیدند و صدای برخوردشان با سقف، در فضای کوچک اتاق می‌پیچید. مرد مرا از جیبش بیرون آورد. انگشتانش سرد بودند و لرزش خفیفی داشتند. درپوشم را گشود و به صفحه‌ام خیره شد. عقربه‌هایم به ساعت یازده و پنجاه‌وهفت دقیقه اشاره می‌کردند. زن روبه‌رویش ایستاده بود. صدایش را نمی‌فهمیدم، اما لرزشش از میان هوا به بدنه‌ام می‌رسید. مرد چیزی گفت و زن سرش را پایین انداخت. قطره‌ای از چشمانش لغزید و بر دست مرد افتاد. سپس چیزی را از گردنش باز کرد. زنجیری باریک با حلقه‌ای کوچک که به آن آویخته بود. مرد قدمی جلو رفت. زن عقب کشید. و برای نخستین‌بار، دستی که همیشه مرا با احتیاط نگه می‌داشت، چنان فشرده شد که لبه‌های فلزی‌ام در پوستش فرورفتند. صدای بسته شدن در، اتاق را لرزاند. مرد تنها ماند. مدت‌ها مرا در دستش نگه داشت. نمی‌دانستم چرا مرا نمی‌بندد. چرا اجازه می‌دهد عقربه‌هایم در برابر چشمانش حرکت کنند، وقتی نگاهش حتی یک‌بار هم از در بسته جدا نمی‌شود. سرانجام، مرا روی میز گذاشت. کنار پنجره بودم و می‌توانستم انعکاس مبهم خودم را در شیشه ببینم. مرد روی صندلی نشست و سرش را میان دستانش گرفت. صدایی از او بلند شد؛ نامنظم، بریده‌بریده و چنان ضعیف که فنرهای ظریفم نمی‌توانستند معنایش را دریابند. نیمه‌شب شد. عقربه‌هایم از دوازده گذشتند و من، طبق عادتم، به شمردن ادامه دادم. یک دقیقه. ده دقیقه. یک ساعت. مرد تکان نخورد. سپیده که زد، صدای قدم‌هایی از راهرو آمد. در باز شد و مرد دیگری وارد اتاق شد. چیزی گفت. دستش را روی شانه‌ی مرد گذاشت. سپس هر دو به‌طرف پنجره رفتند. از میان کلماتشان تنها چند واژه را می‌فهمیدم. واژه‌هایی که معنایشان برای من، غریب بود. «تصادف...» «دیشب...» «دیگه برنمی‌گرده.» مرد روی زمین نشست. و من، از روی میز، تنها شاهد فرو ریختن چیزی بودم که نمی‌توانستم ببینمش. روزها گذشتند. باران بند آمد. گردوغبار روی شیشه‌ام نشست و صدای قدم‌های مرد، هر روز آهسته‌تر به من رسید. دیگر مرا از جیبش بیرون نمی‌آورد. دیگر درپوشم باز نمی‌شد. تنها گاهی، انگشتانش روی زنجیرم می‌لغزیدند و بعد، سکوت دوباره اتاق را پر می‌کرد. تا آنکه یک شب، مرا برداشت. انگشت شستش روی شیشه‌ام کشیده شد و لایه‌ی نازک گردوغبار کنار رفت. عقربه‌هایم ساعت دو و هفده دقیقه را نشان می‌دادند. مرد مدت زیادی به صفحه‌ام نگاه کرد. سپس درپوشم را بست و مرا در جیب کتش گذاشت. صدای قدم‌هایش در راهرویی طولانی پیچید. پس از مدتی، دیگر صدایی نشنیدم. نه قدمی. نه صدایی. نه حتی لرزشی که از ضربان‌های آشنای سینه‌اش به من می‌رسید. تنها تاریکی بود و سکوت. تلاش کردم به کارم ادامه دهم. فنرهایم را به حرکت درآوردم و چرخ‌دنده‌هایم را چرخاندم. اما چیزی در سازوکارم گیر کرده بود. عقربه‌هایم لرزیدند و سپس ایستادند. ساعت دو و هفده دقیقه بود. نمی‌دانستم مرد کجا رفته است. نمی‌دانستم آیا زن دوباره از آن در عبور خواهد کرد یا نه. حتی نمی‌دانستم چرا، پس از این همه سال، ناگهان دیگر قادر به شمردن ثانیه‌هایم نبودم. فقط می‌دانستم که زمانی، دستی گرم مرا نگه می‌داشت و صدایی آرام در نزدیکی‌ام می‌خندید. و حالا، در تاریکیه جیب کتی که دیگر هرگز تکان نمی‌خورد، برای نخستین‌بار چیزی را فهمیدم که هیچ‌کدام از چرخ‌دنده‌هایم توان توضیحش را نداشتند. گاهی زمان نمی‌گذرد. گاهی درست در لحظه‌ای که چیزی را برای همیشه از دست می‌دهی، همان‌جا دفن می‌شود. و من، ساعت کوچکی که تمام عمرش را صرف شمردن زمان کرده بود، سرانجام در ساعت دو و هفده دقیقه، معنای ایستادن را آموختم.
هدایت شده از مخفیگاه شارلوت.
حس اولین بار خوندن یک کتاب خیلی خوبه.
هدایت شده از مخفیگاه شارلوت.
این که تازگی داره و یه تجربه جدیده و نمی‌دونی چی در انتظارته.
هدایت شده از مخفیگاه شارلوت.
اما دومین بار خوندن یه کتاب خیلی خیلی حس بهتری داره. به چیزهایی دقت می‌کنی که قبلا نکردی و یه ذهنیت کامل تری نسبت به اون داستان و شخصیت ها داری.
|داشتم تو افکارم غرق میشدم| درود دوستان، شما این پیام رو ببرید داخل خونه‌تون و از افراد داخلش دعوت کنید که به خونه‌ی متروک ما سر بزنن تا اینجا از اشفتگی در بیاد؛ من هم یک قسمت از کتاب ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد بانو فروغ رو تقدیم شما کنم و اگه قلمی که دارم از بین نره براتون کمی مینویسم. برای فرستادن آدرس خونه‌هاتون