eitaa logo
خـــورشید لــآجوردی.
16 دنبال‌کننده
246 عکس
107 ویدیو
0 فایل
ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dloi5cy&btn=ساحل.لاجوردی «شاید امیدی که راز روایتگران حقیقی زندگی را به‌یاد سپرده است،اما هنوز متولد نشده. در میان ویرانه‌ای در سیلی از رقص عروس‌های‌دریایی به خاک نشسته»
مشاهده در ایتا
دانلود
وای ممنونم چه خوش وایبههه😭🛐🎀
🎲 چالش سوم نگاهم را از چهره گروگان‌ها می‌گیرم و به پنجره می‌دوزم. شاخه‌های درخت با وزش باد آرامی تکان می‌خورند. چند لحظه سکوت می‌کنم و بعد، بی‌آنکه برگردم، می‌گویم: ـ چالش سوم خیلی آسونه... مکث می‌کنم. لبخند محوی گوشه لبم می‌نشیند. ـ البته شاید کمی هم لو دهنده باشه. نگاهم را از پنجره می‌گیرم و به جمع برمی‌گردم. ـ از او بنویسید. او می‌تونه یک آدم باشه، شاید یک حیوان، شاید یک شیء... یا حتی چیزی فراتر از انسان. فقط یادتون باشه، گاهی چیزهایی که بیشتر از همه درباره‌شون می‌نویسیم، همون‌هایی هستن که کمتر جرئت می‌کنیم اسمشون رو بیاریم. ـ موفق باشید، گروگان‌های عزیزم! به‌سمت دستگاه پخش موسیقی می‌روم. انگشتم را روی دکمه می‌گذارم و ناگهان موسیقی بی‌کلامی در کتابخانه پخش می‌شود. چند قدم دور می‌شوم و انگار تازه چیزی یادم آمده باشد، برمی‌گردم. ـ راستی، پروانه... آب‌پرتقال هم می‌تونید بردارید. لازم نیست برای نوشیدنش از من اجازه بگیرید! لبخند می‌زنم و دوباره رو به پنجره می‌کنم.
غریبهٔ‌آشنا من او را نمی‌شناسم. حتی صدایش را به خاطر ندارم. چهره‌اش برایم چیزی جز تصویری رنگ‌باخته در میان قاب‌های قدیمی نیست و نامش، آوایی است که گاهی از گوشه‌وکنار خانه به گوشم می‌رسد. درست مانند نوای موسیقی فراموش‌شده‌ای که نمی‌دانی از کجا آمده، اما اندوهی غریب را در اعماق وجودت بیدار می‌کند. می‌گویند روزگاری بوده است. روزگاری که جهان، دو بهار را بیشتر به او هدیه نداده بود. دو بهار کوتاه، پیش از آنکه خزان بی‌رحم سرنوشت، گلبرگ‌های نازکش را از شاخه‌ی زندگی جدا کند. او رفت و جهان، بی‌آنکه فرصت کند به نبودنش عادت کند، به گردش خود ادامه داد. و من، سال‌ها بعد، در همان خانه چشم گشودم. خانه‌ای که پیش از نخستین گریه‌هایم، صدای خنده‌ای کوچک را در خود دفن کرده بود. نخستین‌بار که از وجودش آگاه شدم، گمان کردم با افسانه‌ای روبه‌رو هستم. کسی که نه خاطره‌ای از حضورش داشتم و نه تصویری از لحظاتی که در کنارمان گذرانده بود. تنها چند عکس قدیمی، چند جمله‌ی نیمه‌تمام و سکوتی عجیب که هر بار نامش به میان می‌آمد، بر چهره‌ی اطرافیان می‌نشست. گاهی به آن تصاویر خیره می‌شوم. به چشمانی که دیگر هیچ‌گاه باز نخواهند شد، به لبخندی که در قاب سرد عکس‌ها جا مانده و به دستان کوچکی که شاید روزگاری چیزی را با اشتیاق در آغوش گرفته بودند. با خودم می‌اندیشم آیا او هم از باران خوشش می‌آمد؟ آیا هنگام شنیدن موسیقی می‌خندید؟ آیا عادت داشت هنگام خواب، گوشه‌ی لباسی را میان انگشتان کوچکش نگه دارد؟ چه حیف که هیچ‌کس پاسخ تمام پرسش‌هایم را نمی‌داند. گاهی دلم می‌خواهد زمان را به عقب برگردانم. نه برای تغییر سرنوشت، نه برای گریز از اندوهی که سال‌ها پیش اتفاق افتاده، بلکه تنها برای چند لحظه. برای آنکه بتوانم پیش از آنکه جهان او را از خودش بگیرد، نگاهش کنم و بدانم این همه دلتنگی بی‌دلیل از کجا سرچشمه می‌گیرد. عجیب است، نه؟ دلتنگی برای کسی که هرگز ندیده‌ای. سوگواری برای لبخندی که هیچ‌گاه به خاطر نسپرده‌ای. دوست داشتن انسانی که تمام سهمت از حضورش، چند عکس و روایتی ناتمام است. شاید او، تکه‌ای از گذشته باشد که هیچ‌گاه به من نرسید. شاید ستاره‌ای بود که پیش از تولد من خاموش شد و حالا نور دیرهنگامش، از میان سال‌های دور، به پنجره‌ی تنهایی‌ام می‌تابد. و من هنوز گاهی به آسمان نگاه می‌کنم و به آن نقطه‌ی خالی میان ستارگان می‌اندیشم. به او. به مسافری که چمدان کوچکش را بست و پیش از آنکه فرصت کند جهان را بشناسد، از آن کوچ کرد. و چه تلخ است که بعضی آدم‌ها، حتی پیش از آنکه در خاطراتت متولد شوند، برای همیشه به خاطره تبدیل شده‌اند.