eitaa logo
خـــورشید لــآجوردی.
19 دنبال‌کننده
262 عکس
113 ویدیو
0 فایل
ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dloi5cy&btn=ساحل.لاجوردی «شاید امیدی که راز روایتگران حقیقی زندگی را به‌یاد سپرده است،اما هنوز متولد نشده. در میان ویرانه‌ای در سیلی از رقص عروس‌های‌دریایی به خاک نشسته»
مشاهده در ایتا
دانلود
گاندیا: بی‌رحم، سرسخت برای خورشید لاجوردی از طرف الاریا
بغل گنده*ممنونمممم🌟
هدایت شده از دفترچه خاطرات.🍂
قشنگ تبدیل به اون تیپ نوجوون هایی شدم که وقتی بچه بودم تو فیلم و سریالا ازشون بدم میومد.
کپی کردنش جرعت میخواد :)
چرا معلما درک نمیکنن یه انسان بالغ هم نمیتونه ۷۲۶۲۸۹۱۶ هزار تا درس و تو یه روز امتحان بده؟
میشه حمایت کنید تا زیادتر شیم؟
🎲 چالش ششم سرم را به صندلی تکیه می‌دهم. کتابخانه برای چند لحظه در تاریکی فرو می‌رود. ـ می‌گن نگو، نشون بده! یعنی برای فضاسازی، از حواس پنج‌گانه استفاده کنید. چالش امشب اینه: داستانی بنویسید که شخصیت اصلیش یکی از حواس پنج‌گانه‌اش رو از دست داده باشه. نگاهی گذرا به چشم‌های گروگان‌ها می‌اندازم. ـ و یک سوال برای شروع: اگر همین حالا یکی از حواس پنج‌گانه‌تان برای همیشه خاموش شود، نبودن کدام‌یک زندگی‌تان رو بیشتر تغییر می‌دهد؟ منتظر روایت‌هایتان هستم. کمی مکث می‌کنم و بعد آرام‌تر می‌گویم: ـ بعضی چیزها رو تازه وقتی از دست می‌دهیم، می‌فهمیم چقدر به آن‌ها وابسته بوده‌ایم.
سمفونی‌سکوت جهان، آن شب خاموش شد. نه آذرخشی آسمان را شکافت، نه زمین از خشم به لرزه درآمد و نه حتی چراغ‌های شهر برای لحظه‌ای از فروغ افتادند. همه‌چیز سر جای خودش بود. پرده‌های سپید پشت پنجره می‌رقصیدند، شاخه‌های خیس درختان بر شیشه چنگ می‌انداختند و قطرات باران، یکی پس از دیگری، بر سنگفرش خیابان می‌لغزیدند. اما برای ایوان، دیگر هیچ‌کدام وجود نداشتند. لب‌های مادرش تکان می‌خوردند. گاهی لبخند می‌زد و گاهی چین باریکی میان ابروهایش می‌نشست. پسرک به حرکت لب‌هایش خیره می‌ماند و سعی می‌کرد واژه‌ها را از میان آن‌ها بیرون بکشد. اما کلمات، درست پیش از رسیدن به ذهنش، در سیاه‌ چاله‌ ای بی‌انتها فرو می‌رفتند. دست مادرش را گرفت. انگشتانش گرم بودند. بوی نان تازه از آشپزخانه می‌آمد و بخار چای، شیشه‌های عینکش را مه‌آلود کرده بود. مادر چیزی گفت و دستش را روی گونه‌ی او گذاشت. ایوان لبخند زد. لبخندی کوچک و لرزان که بیشتر به اعترافی ناخواسته شباهت داشت. دیگر نمی‌توانست صدای او را به خاطر بیاورد. سال‌ها گذشتند. پیانو هنوز در گوشه‌ی سالن خانه قرار داشت. همان پیانوی سیاه‌رنگی که زمانی انگشتان کوچک ایوان بر کلیدهای عاجی‌اش می‌جهیدند و مادر، با لبخندی آمیخته به غرور، از پشت در تماشایش می‌کرد. حالا پسر جوان مقابلش نشسته بود. انگشتانش را روی کلیدها گذاشت و فشرد. کلاویه‌ها پایین رفتند. چیزی نشنید. اما لرزش ظریفی زیر نوک انگشتانش دوید. چوب پیانو اندکی مرتعش شد و گردوغبار نشسته بر سطح آن به حرکت درآمد. ایوان چشمانش را بست و ملودی قدیمی را نواخت. همان قطعه‌ای که مادر همیشه هنگام باریدن باران از او می‌خواست اجرا کند. در میانه‌ ی قطعه، انگشتانش مکث کردند. نگاهش به صندلی خالی کنار پنجره افتاد. مادر دیگر آنجا نبود. روی میز، قاب عکسی قرار داشت که گوشه‌های نقره‌ای‌اش از گذر زمان کدر شده بودند. زنی با موهای روشن و لبخندی آرام در آن می‌درخشید. ایوان قاب را برداشت و با انگشت شست، غبار روی شیشه‌اش را کنار زد. لب‌هایش تکان خوردند. «مامان...» نمی‌دانست اگر هنوز می‌توانست صدای خودش را بشنود، چه لحنی داشت. نمی‌دانست صدایش شبیه کودکی‌هایش باقی مانده بود یا گذر سال‌ها آن را تغییر داده بود. تنها چیزی که می‌دانست این بود که دلش برای صدایی تنگ شده که حتی تصویر روشنی از آن در حافظه‌اش نداشت. ناگهان چشمش به جعبه‌ی کوچکی زیر پیانو افتاد. آن را بیرون کشید و درش را گشود. یک نوار ضبط‌شده، میان پارچه‌ای مخملین قرار داشت. روی برچسب زردرنگش با دست‌خط مادر نوشته شده بود: "
برای روزهایی که دلتنگ شد
ی.
" ایوان مدت زیادی به نوشته خیره ماند. دستگاه قدیمی را روشن کرد و نوار را درونش گذاشت. چرخ‌دنده‌ها به حرکت درآمدند و نوار باریکی از میانشان گذشت. پسرک نمی‌شنید. اما این بار، لبخند زد. دکمه‌ی توقف را فشرد و پیشانی‌اش را به دستگاه تکیه داد. سپس نوار را در آغوش گرفت. گویی می‌توانست تمام واژه‌های محبوس در آن را از میان پلاستیک سردش بیرون بکشد. بیرون، باران همچنان می‌بارید. قطره‌ای از لبه‌ی پنجره جدا شد و بر زمین افتاد. ایوان سرش را بالا گرفت. نور کم‌جان ماه روی قاب عکس لغزید و لبخند مادر را روشن کرد. او دوباره پشت پیانو نشست. این بار قطعه را از ابتدا نواخت. بی‌آنکه بداند کدام نت درست است و کدام‌ یک از مسیر اصلی منحرف شده. فقط می‌نواخت و می‌نواخت، تا جایی که انگشتانش از حرکت ایستادند. شاید جهان برای او سال‌ها پیش خاموش شده بود، اما هنوز می‌توانست گرمای دست‌ها، عطر نان تازه، طعم اشک و لرزش خاطرات را احساس کند. و شاید غم‌انگیز ترین بخش ماجرا همین بود. اینکه آدمی می‌تواند صدای تمام جهان را از دست بدهد، اما هنوز صدای یک نفر را در عمیق‌ترین گوشه‌ی وجودش جست‌وجو کند. آن شب، ایوان برای نخستین‌بار فهمید که سکوت همیشه از نبودن صداها نمی‌آید، گاهی از نبودن کسی می‌آید که تمام جهان را برایت معنا می‌کرد.
به طرز عجیبی امروز ضدحال بود.
امیدوارم چهارشنبه خوب باشه.