رنگ گرانبهای غروب و بوی سخاوتانگیز شکوفه ها. که ارزشمندترین دارایی هایش میان نجوای مشکین افکارش بود.
به گمانم، من آرمیده میان قبرستان تبسمها، با رقاصان جفانشان صحرای طلایی گندمها میرقصم. من مادر تاریکیام. شاید معشوق نگاه خصمانه ی کلاغ های ذهنم و تنها و تنها و تنها.
مگر باشد آنروز در خاطرم که بر بوم جانم نقاشی شده. آن طلوع که یک غروب ابدی بود. که امیدم قفدانش را به روح ترکخورده ی نگاه آرزوهایم تحمیل نمود.
#چرکنویسهایکاغذی
https://eitaa.com/my_atlasi/5239
وای وای وای. واااااااااای. شکست عشقی؟! مشتی من حاضرم شکست عشقی بخورم