هدایت شده از TheEndخسـته¡
امروز یا دیروز فرقی نمیکنه.
به هرحال اون قولش رو شکست و باعث شد واقعا ازش بدم بیاد
برای هر دو روز ذوق داشتم و برای هردوش برنامه ریختم یا چیزی رو کنسل کردم و وقتی زد زیر همه چیز واقعا دیگه نمیخواستم حتی ببینمش.
لطفا اگر از پس چیزی برنمیاید و مطمئن نیستید قول ندید.
چند روز بود همه چیز یه معنای واقعی کله داشت خوب پیش میرفت و فقط گاهی یه سری نویز به وجود میومدن که مشکلی نبود.
اصلا به این فکر نکردم یه جای کار میلنگه تا روز آخر ؛ چرا همه چیز انقدر خوب پیش میره؟ از ادامه ی همون روز تا به همین لحظه واقعا هیچ چیز خوب پیش نرفت.
غیر اینکه از صدای بارون انقدر خوشحال شدم که وصف ناشدنیه.
احساس میکنم نباید اون فکر رو به ذهنم راه میدادم.
نمیدونم؛ فقط اینکه خوشی هاتون رو انقدر راحت ندید برن و لطفا از لحظه هاتون استفاده کنید و قدرشون رو بدونید.
یه جوری نوشتم انگار چیشده! فعلا که دارم با اون قضیه کنار میام؛ امیدوارم فردا و روزای دیگه هم همینطور باشه.