من مثل یه عروسک بودم،
توهم بدون اینکه ذره ای اهمیت بدی،پشت سر هم من رو زمین کوبیدی،حتی شده خودت با دستای خودت من رو کوبیدی تا بشکنم.
الان هم یه عروسک ام،منتهی با زخم ها و جای ترک هایی که تو به وجود آوردی و من به زور باندپیچی کردم.
همون قدر ناقص،همون قدر کامل.
𝖱𝗈𝗇𝗂𝖺’𝗌 𝖫𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝖭𝗈𝗍𝖾𝖻𝗈𝗈𝗄.
جایی برای رفتن نداشتم..پس فقط راه رفتم و به اینجا رسیدم `
- داستان قدم ها.
𝖱𝗈𝗇𝗂𝖺’𝗌 𝖫𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝖭𝗈𝗍𝖾𝖻𝗈𝗈𝗄.
جایی برای رفتن نداشتم..پس فقط راه رفتم و به اینجا رسیدم ` - داستان قدم ها.
همیشه به این یقین داشتم که اعضای بدنمون به خصوص پاهامون، حافظه دارن.
مثلاً مگه میشه پاها آدرس مکان امنی که بهش پناه میبرن رو یادشون بره؟!