چند روز پیش توی بی ربط ترین زمان ممکن که اصن موقعیتش نبود
امتحان داشتم
با ۶۰ تا سوال خیلی سخت رو به رو شدم و وقتمم کم بود
همینطوری که با استرس داشتم سوالارو نگا میکردم و فک میکردم اگه پاس نشم چی میشه
رسیدم به قسمت Reading
اولش با خودم گفتم یا خدا چقد طولانیهه
و آره تا وسطای متن هی استرسم بیشتر میشد
که یهو
رسیدم به این قسمتی که دارین میبینین
انقد این قسمت به من انگیزه داد
که تونستم هر جور شده امتحانه رو جواب بدم
و تو این یه هفته هر وقت خواستم به یه چیزی غر بزنم و بگم دیگه خسته شدم و نمیتونم
یاد این جمله ها میفتم
هدایت شده از خانوم دَم دَمی
این پیام رو داخل کانالتون فوروارد کنید تا با دریافتی که از شخصیتتون میکنم ،
[ بهتون قسمتی از یک کتاب رو که شما رو جایگزین شخصیت اصلی میکنم تقدیم کنم ]
هدایت شده از خانوم دَم دَمی
صفحات رو پخش کرد نگاهی به پنجره انداخت ، احساس میکرد ثانیه ها میگذرند آنقدر عجیب که چیزی برای بودن نداشت باز نگاهش را به میز و پوستر های اتاق انداخت
درونش نور امیدی پخش شد کلمات با قدرت به ذهنش هجوم آوردند
به موسیقی و کتاب و دفتر هایش فکر کرد به عمه پاریتا و تمامی آدم های خوب زندگیش به دوست روباهش که هیچ وجود خارجی نداشت اما درونش زندگی میکرد
دفترش را برداشت و شروع به زندگی کرد . .
-ازپالتا
[@sunrise_85]
اهمالʕ •ᴥ•ʔ
صفحات رو پخش کرد نگاهی به پنجره انداخت ، احساس میکرد ثانیه ها میگذرند آنقدر عجیب که چیزی برای بودن
خیلی خیلی خیلییی قشنگ و خوب و دوستداشتنی بووووددد
ممنونننن🧡🧡
من هر روز صبح : خب زهرا دیگه سعی کن امروزو انقد حرف نزنی .. حتی اگه یه آدم فضایی دیدی که از زحل اومده
شاید بقیه واقعا حوصله چرت و پرتاتو ندارن
من شبا : بزار برم پی وی اونی که دو ساله باهاش حرف نزدمم بگم چیکار کردم امروز
شاید براش جالب باشه
هدایت شده از 🇵🇸Season2
کلا زهرا حق میگه
یا کیوت بازی درمیاره یا حق میگه یا هردو