«باید زنده بمانیم. هنوز هم باران هست. راه، رویا، روشنایی هست. شب فقط استعاره است، شب هرگز دشمن کسی نبوده است. ما در ستایش زنده ماندن به شادمانی رسیدهایم.
ما زنده میمانیم، ما باید زنده بمانیم. باران خوب است، بوسه خوب است؛ بوسیدنِ بی پایانِ در تو شدن، با تو شدن، از تو شدن.
خورشیدهای بیشماری در چشمهای من مخفی مانده اند، ما طلوع خواهیم کرد. صبح نزد من است. من نزد توام، تو نزد زندگی. ما نباید بمیریم، رویاها بی مادر میشوند.»
یک روز من سکوت خواهم کرد و تو آن روز برای اولین بار مفهوم "دیر شدن" را خواهی فهمید.