روزی نور را خواهیم دید و لبخند میزنیم به روزهایی که فکر میکردیم هرگز تمام نمیشوند.
میتونم بگم یه جورهایی به نشونهها باور دارم؛ نه اینکه بخوام همه چیز رو طبق نشونهها پیش ببرم، اما بعضی وقتها طوری میشه که نمیتونم نادیدهشون بگیرم.
چی برای ما باقی مونده جز یه ذره امید که اون هم هی دائم دوزش کم و زیاد میشه؟ جز یه نخ پوسیده که بهش چنگ میزنیم و هر روز، نازکتر از قبل میشه؟
دلم نمیخواد به «نشدن»، به «اتفاق نیفتادن» فکر کنم، دلم نمیخواد تصور کنم اگر «نشه» چی میشه، ترجیح میدم چشمهام رو ببندم و به همین امروز بچسبم.
آدم میتونه صبح پاشه صبحونشو بخوره، سرکار بره، ورزششو بکنه، با دوستاش وقت بگذرونه، درسشو بخونه، بخنده، بامزه باشه، سفر بره و همچنان یه غم بزرگ ته دلش باشه و نتونه راجبش باکسی حرف بزنه.