این روزها جایی بین امید و ناامیدی ایستادهام؛ نه آنقدر امیدوار که خیالم راحت باشد، نه آنقدر ناامید که دست بکشم. گاهی همهچیز پوچ به نظر میرسد، اما ته دلم هنوز چیزی هست که نمیگذارد باور کنم واقعاً پوچ شدهام. نمیدانم نتیجه چه خواهد شد، نمیدانم سال دیگر در چنین روزی کجا ایستادهام و زندگی چه شکلی خواهد داشت. فقط میدانم که میان این همه تردید، هنوز قدم برمیدارم؛ شاید به امید روزی که جواب تمام این سؤالها را پیدا کنم.