بعضی وقتا خوشحالی تو چیزای خیلی کوچیک قایم میشه. بعد از مدتها اومدیم خونهی مامانبزرگ و شب توی حیاط خوابیدیم. هوا اونقدر خنک و دلچسب بود که دلت نمیخواست چشماتو ببندی. تا نصفههای شب فقط به ستارهها نگاه میکردیم و غرق آسمون شده بودیم؛ انگار دنیا برای چند ساعت آرومتر شده بود.🌠
صبح ساعت شیش و نیم خورشید خانوم اومد بیدارمون کرد. از اون صبحایی که دلت میخواد هیچوقت تموم نشن. بعدش نشستیم سر صبحونه؛ نون بربری با کره و مربای توتفرنگی که مامانبزرگ با دستای خودش درست کرده بود. نمیدونم جادوی دستای مامانبزرگ چیه ولی مزهی صبحونه امروز یه چیز دیگه بود.🍓👵🏻
فکر میکردم قشنگترین قسمت روز همون باشه تا اینکه رفتیم سراغ مرغها. یهو دیدیم ۹ تا جوجهی کوچولو از تخما بیرون اومدن. دلمون از ذوق پر کشید. خانوم مرغه هم انگار از همهی ما خوشحالتر بود و با غرور کنار بچههاش میچرخید.🐣🌿
امروز از اون روزایی ِکه هیچ اتفاق عجیب و بزرگی تا الان توش نیوفتادِ ولی یه جوری قشنگ بود که دلم میخواد تا سالها یادم بمونه. از اون روزایی که آدم یادش میاد خوشبختی همیشه توی چیزای ساده زندگیه! ✨