.
یه جمله در مورد این تصویر بگو و به قید قرعه ازم هدیه بگیر 🌺😊
@mirhaadi
روانشناسی✨رشدشخصیت🔹هادیقربانی
. یه جمله در مورد این تصویر بگو و به قید قرعه ازم هدیه بگیر 🌺😊 @mirhaadi
جملاتتون داره میرسه 😍
بعضی ها رو میزارم
هدیه رو از دست ندی 😊😉
هدایت شده از سید مسیحا ملیحی
سلام استاد
در خصوص اون چیزی که تو کانالتون گذاشتید
( مغز بعضی افراد همچو یاقوت تابان و سرخ است )
🌱
امشب میخوام یه داستان که خودم نوشتم رو براتون بگم 😍
با موضوع یه چیزی که میدونم خیلی هاتون درگیرش هستید 🥺😬
میتونی حدس بزنی ؟!👇
@mirhaadi
تو هم جمله ت رو در مورد تصویری که سنجاق کردم ، برام بفرست و توی قرعه کشی هدیه شرکت کن 😉
@mirhaadi
پارت ۱: روزی که همهچیز به هم ریخت 😨
📚 اتاق علی انگار صحنهی جنگ بود! روی میز تحریرش پر از برگههای مچالهشده 📝، خودکارهای بیسرپوش ✏️ و کتابهای بازنشده 📖 بود. یه گوشه، لباسهای چرک 👕 روی هم تلنبار شده بودن و توی گوشهی دیگه، ظرفهای خالی چیپس و نوشابه 🍟🥤، نشون میداد که علی مدتهاست هیچ برنامهی درستی برای زندگیش نداره.
📲 موبایلش ویبره خورد: «فردا آخرین فرصت تحویل پروژهی انشا!» 😳
علی نفسش حبس شد، نگاهش به سقف دوخته شد و زمزمه کرد: "خب یه هفته که دیر کردم، یه روز دیگه هم روش! فردا حتماً انجامش میدم... حتمی!" 🤦♂️
همین موقع، صدای مامان از آشپزخونه بلند شد: 🍲 "علیجان! مدیر مدرسه زنگ زد... میگه اگه پروژه رو ندی، از امتحانات محروم میشی!" 😱
🔥 علی حس کرد دنیا روی سرش خراب شد...
📌 مامان در اتاق رو باز کرد و با لحن جدی گفت:
"بابات فردا صبح میخواد پروژهت رو ببینه! فکری براش کردی؟!" 😵💫
🌱
پارت ۲: آشنایی با یک آدم عجیب 🤔
علی که از خونه فرار کرده بود، توی پارک محل قدم میزد 🌳🚶♂️. ذهنش پر از استرس بود که یهو چشمش افتاد به یه مرد با کولهپشتی قرمز 🎒 و یه دفتر توی دستش 📖. مرد داشت یه چیزایی یادداشت میکرد، اما انگار متوجه حضور علی شد. سرش رو بلند کرد و مستقیم توی چشمهای علی زل زد:
👀 "پروژهی انشاتو عقب انداختی، درسته؟ میدونی چرا؟ چون میخوای از اول همهچیز بینقص باشه... اما هیچچیزی از همون اول کامل نبوده!"
علی چپچپ نگاهش کرد: 😑 "شما کی هستین؟"
مرد لبخند زد: 🙂 "اسمم میرهادیه. منم یه زمانی مثل تو بودم... تا اینکه یاد گرفتم چطور با اهمالکاری مبارزه کنم!" 💪
📌 میرهادی از جیبش یه ساعت شنی کوچیک درآورد و گفت:
"بیا همین الان فقط دو دقیقه روی پروژه کار کن... بعدش اگه خواستی، رهاش کن!" ⏳
🌱
پارت ۳: دو دقیقهی عجیب ⏳
📝 علی با شک و تردید دفترش رو باز کرد. میرهادی ساعتش رو گرفت و گفت: "دو دقیقه وقت داری... هرچی میخوای بنویس، مهم نیست چقدر ساده باشه!"
✍️ علی شروع کرد: "خورشید... انرژی... چطور توضیح بدم؟"
🤯 مغزش قفل کرده بود. میرهادی با آرامش پرسید: "اگه بخوای اینو به یه بچهی کوچیک بگی، چطور توضیحش میدی؟" 👶
💡 علی لحظهای فکر کرد و گفت: "خورشید یه توپ آتشینه که زمین رو گرم میکنه..."
📖 صفحهی دفترش پر شد از جملات ساده! 🎉
میرهادی لبخند زد: 😊 "همینه! اول باید یه چیز ساده داشته باشی، بعدش کمکم بهترش کنی!"
📌 صدای پدر از پشت پنجره:
"علی! پروژه رو بیار ببینم چطور پیش رفته!" 😨
🌱
-
پارت ۴: فاجعهی شب 🌙
👨👦👦 پدر پروژه رو نگاه کرد و با اخم گفت:
"این چیه پسرم؟ هنوز که کامل نیست!" 😡
💔 علی حس کرد دلش فرو ریخت. در اتاقش رو بست، سرش رو گذاشت روی بالش و چشمهاشو بست.
📲 موبایلش ویبره خورد.
"شکست خوردن اشکالی نداره... مهم اینه که دوباره بلند بشی! فردا کتابخونه منتظرم!"
📌 پروژهی ناتمام روی میز، سایهی پدر روی دیوار... 🌑
🌱