پارت ۱: روزی که همهچیز به هم ریخت 😨
📚 اتاق علی انگار صحنهی جنگ بود! روی میز تحریرش پر از برگههای مچالهشده 📝، خودکارهای بیسرپوش ✏️ و کتابهای بازنشده 📖 بود. یه گوشه، لباسهای چرک 👕 روی هم تلنبار شده بودن و توی گوشهی دیگه، ظرفهای خالی چیپس و نوشابه 🍟🥤، نشون میداد که علی مدتهاست هیچ برنامهی درستی برای زندگیش نداره.
📲 موبایلش ویبره خورد: «فردا آخرین فرصت تحویل پروژهی انشا!» 😳
علی نفسش حبس شد، نگاهش به سقف دوخته شد و زمزمه کرد: "خب یه هفته که دیر کردم، یه روز دیگه هم روش! فردا حتماً انجامش میدم... حتمی!" 🤦♂️
همین موقع، صدای مامان از آشپزخونه بلند شد: 🍲 "علیجان! مدیر مدرسه زنگ زد... میگه اگه پروژه رو ندی، از امتحانات محروم میشی!" 😱
🔥 علی حس کرد دنیا روی سرش خراب شد...
📌 مامان در اتاق رو باز کرد و با لحن جدی گفت:
"بابات فردا صبح میخواد پروژهت رو ببینه! فکری براش کردی؟!" 😵💫
🌱
پارت ۲: آشنایی با یک آدم عجیب 🤔
علی که از خونه فرار کرده بود، توی پارک محل قدم میزد 🌳🚶♂️. ذهنش پر از استرس بود که یهو چشمش افتاد به یه مرد با کولهپشتی قرمز 🎒 و یه دفتر توی دستش 📖. مرد داشت یه چیزایی یادداشت میکرد، اما انگار متوجه حضور علی شد. سرش رو بلند کرد و مستقیم توی چشمهای علی زل زد:
👀 "پروژهی انشاتو عقب انداختی، درسته؟ میدونی چرا؟ چون میخوای از اول همهچیز بینقص باشه... اما هیچچیزی از همون اول کامل نبوده!"
علی چپچپ نگاهش کرد: 😑 "شما کی هستین؟"
مرد لبخند زد: 🙂 "اسمم میرهادیه. منم یه زمانی مثل تو بودم... تا اینکه یاد گرفتم چطور با اهمالکاری مبارزه کنم!" 💪
📌 میرهادی از جیبش یه ساعت شنی کوچیک درآورد و گفت:
"بیا همین الان فقط دو دقیقه روی پروژه کار کن... بعدش اگه خواستی، رهاش کن!" ⏳
🌱
پارت ۳: دو دقیقهی عجیب ⏳
📝 علی با شک و تردید دفترش رو باز کرد. میرهادی ساعتش رو گرفت و گفت: "دو دقیقه وقت داری... هرچی میخوای بنویس، مهم نیست چقدر ساده باشه!"
✍️ علی شروع کرد: "خورشید... انرژی... چطور توضیح بدم؟"
🤯 مغزش قفل کرده بود. میرهادی با آرامش پرسید: "اگه بخوای اینو به یه بچهی کوچیک بگی، چطور توضیحش میدی؟" 👶
💡 علی لحظهای فکر کرد و گفت: "خورشید یه توپ آتشینه که زمین رو گرم میکنه..."
📖 صفحهی دفترش پر شد از جملات ساده! 🎉
میرهادی لبخند زد: 😊 "همینه! اول باید یه چیز ساده داشته باشی، بعدش کمکم بهترش کنی!"
📌 صدای پدر از پشت پنجره:
"علی! پروژه رو بیار ببینم چطور پیش رفته!" 😨
🌱
-
پارت ۴: فاجعهی شب 🌙
👨👦👦 پدر پروژه رو نگاه کرد و با اخم گفت:
"این چیه پسرم؟ هنوز که کامل نیست!" 😡
💔 علی حس کرد دلش فرو ریخت. در اتاقش رو بست، سرش رو گذاشت روی بالش و چشمهاشو بست.
📲 موبایلش ویبره خورد.
"شکست خوردن اشکالی نداره... مهم اینه که دوباره بلند بشی! فردا کتابخونه منتظرم!"
📌 پروژهی ناتمام روی میز، سایهی پدر روی دیوار... 🌑
🌱
پارت ۵: دفترچهی رازآلود 📓
📚 توی کتابخونه، میرهادی یه دفترچهی قدیمی جلوی علی گذاشت:
"این مال خودمه... توش همهی تلاشها و اشتباهاتم رو نوشتم! تو هم باید هر روز فقط ده دقیقه کار کنی... مهم پیشرفته، نه نتیجه!"
📝 علی صفحهی اول رو باز کرد... و شروع کرد به نوشتن.
📌 اما وقتی برگشت خونه، مامانش گفت:
"اتاقت خیلی شلوغه، قبل از هرکاری بهتره یه دستی به سر و روش بکشی!" 🤨
🌱
---
پارت ۶: جنگ با اتاق بههمریخته 🏠
🛏️ علی به اتاقش نگاه کرد. یاد حرفهای میرهادی افتاد: "هر کاری که کمتر از دو دقیقه طول میکشه، همون لحظه انجام بده!" ⏳
✅ یه جوراب رو برداشت،
✅ بعد کتابها رو مرتب کرد،
✅ بعد میز تحریرش رو تمیز کرد.
⌛ یهو دید یه ساعت گذشته و اتاق نصفه مرتب شده!
اما وقتی خواست پروژه رو ادامه بده، ترس به جونش افتاد. 😖
📩 به میرهادی پیام داد: "هنوز میترسم!"
جواب اومد: 💪 "ترسیدن طبیعیه... اما نباید اجازه بدی متوقفت کنه!"
📌 مامان موبایلش رو بهش پس داد و گفت:
"همین که شروع کردی، خیلی خوبه!" 😊
🌱
-
پارت ۷: پرواز با بالهای شکسته 🕊️
📚 روز تحویل پروژه رسید. علی با اضطراب برگههاشو تحویل داد.
🧐 معلم بعد از بررسی، گفت:
"ایدههات خوبه، ولی نیاز به ویرایش داره! نمرهات ۱۵!" 😕
💔 علی ناامید شد.
👨🏫 میرهادی و علی رفتن کتابخونه و میرهادی گفت:
"نمرهی ۱۵ یعنی ۱۵ قدم جلو رفتی... حالا چند قدم دیگه بردار!"
بعد یه ساعت شنی کوچیک رو از کولهاش درآورد: "اینو داشته باش... هر وقت حس کردی گیر کردی، یادت باشه زمان همیشه در جریانه!" ⏳
📌 معلم تو کلاس گفت:
"هفتهی بعد مسابقهی بهترین پروژه برگزار میشه... امیدوارم همه شرکت کنین!" 🎖️🏆
🌱
🔥 پیام داستان برای تو! 🔥
جنگجوهای زندگی! ✨🚀
داستان «علی و ساعت شنی» رو خوندی؟ 🕰️💪 این فقط یه داستان نبود... یه آینۀ رو به روی توئه!
میخواستم فریاد بزنم:
"اهمالکاری رو میشکنیم! 💥
تنبلی رو به خاک میندازیم! 🦾
و با همین دو دقیقههای کوچیک، قلههای موفقیت رو فتح میکنیم! 🏔️✨"
📌 یادت باشه:
- تو قویتری از اون هیولای پشت گوش اندازی! 👹🗑️
- هر قدم کوچیک، یه جشنِ پیروزیه! 🎉
- حتی اگه زمین بخوری... بلند شو و با صدای بلند بگو: "هنوز تموم نشده!" 🎤💥
🚨 حالا نوبت توئه!
همین الان برو و اولین گام رو بردار... حتی اگه اشتباه باشه!
یادت نره:
"پیروزی مال کساییه که جرئتِ شروع دارن، نه کسایی که منتظرِ بینقص بودنن!" 🌟
🎯 مأموریتت رو شروع کن:
۱. همین الان یه کار ۲ دقیقهای انجام بده! ⏳
۲. تو کامنتا بنویس: "من میجنگم و میبرم!" 💪🔥
و آخرش...
یادت باشه تو قهرمانِ زندگی خودتی... فقط کافیه باور کنی! 💫✨
#پرواز_با_بال_های_شکسته 🦅
#من_هم_میتونم 💥
#ساعت_شنی_زندگی ⏳**
پ.ن: اگه علی تونست، تو هم میتونی... فقط باید شروع کنی! 🚀🔥
https://eitaa.com/joinchat/93454339C178e7d907b
تو هم جمله ت رو در مورد تصویری که سنجاق کردم ، برام بفرست و توی قرعه کشی هدیه شرکت کن 😉
@mirhaadi