eitaa logo
روانشناسی✨رشد‌شخصیت🔹هادی‌قربانی
1.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
923 ویدیو
92 فایل
🎯 هادی قربانی | روان‌شناس و کوچ تحصیلی🌱 کمکت می‌کنم در تحصیل و زندگی نسخه بهتری از خودت بسازی! خدمات: ✅ مشاوره و برنامه‌ریزی زندگی و تحصیل ✅ آموزش مهارت‌های حوزه ی رشد فردی ✅ روان‌شناسی کاربردی 📜 رزومه: @Resume_HadiGhorbani 📩 ارتباط: @Mirhaadi
مشاهده در ایتا
دانلود
. داستانِ علی و ساعت شنی ❇️ داستانی در مورد مرض اهمال کاری و تنبلی و یه راهکار برای شروع مبارزه با این درد 😁 .
پارت ۱: روزی که همه‌چیز به هم ریخت 😨 📚 اتاق علی انگار صحنه‌ی جنگ بود! روی میز تحریرش پر از برگه‌های مچاله‌شده 📝، خودکارهای بی‌سرپوش ✏️ و کتاب‌های بازنشده 📖 بود. یه گوشه، لباس‌های چرک 👕 روی هم تلنبار شده بودن و توی گوشه‌ی دیگه، ظرف‌های خالی چیپس و نوشابه 🍟🥤، نشون می‌داد که علی مدت‌هاست هیچ برنامه‌ی درستی برای زندگیش نداره. 📲 موبایلش ویبره خورد: «فردا آخرین فرصت تحویل پروژه‌ی انشا!» 😳 علی نفسش حبس شد، نگاهش به سقف دوخته شد و زمزمه کرد: "خب یه هفته که دیر کردم، یه روز دیگه هم روش! فردا حتماً انجامش میدم... حتمی!" 🤦‍♂️ همین موقع، صدای مامان از آشپزخونه بلند شد: 🍲 "علی‌جان! مدیر مدرسه زنگ زد... میگه اگه پروژه رو ندی، از امتحانات محروم می‌شی!" 😱 🔥 علی حس کرد دنیا روی سرش خراب شد... 📌 مامان در اتاق رو باز کرد و با لحن جدی گفت: "بابات فردا صبح می‌خواد پروژه‌ت رو ببینه! فکری براش کردی؟!" 😵‍💫 🌱
پارت ۲: آشنایی با یک آدم عجیب 🤔 علی که از خونه فرار کرده بود، توی پارک محل قدم می‌زد 🌳🚶‍♂️. ذهنش پر از استرس بود که یهو چشمش افتاد به یه مرد با کوله‌پشتی قرمز 🎒 و یه دفتر توی دستش 📖. مرد داشت یه چیزایی یادداشت می‌کرد، اما انگار متوجه حضور علی شد. سرش رو بلند کرد و مستقیم توی چشم‌های علی زل زد: 👀 "پروژه‌ی انشاتو عقب انداختی، درسته؟ می‌دونی چرا؟ چون می‌خوای از اول همه‌چیز بی‌نقص باشه... اما هیچ‌چیزی از همون اول کامل نبوده!" علی چپ‌چپ نگاهش کرد: 😑 "شما کی هستین؟" مرد لبخند زد: 🙂 "اسمم میرهادیه. منم یه زمانی مثل تو بودم... تا اینکه یاد گرفتم چطور با اهمال‌کاری مبارزه کنم!" 💪 📌 میرهادی از جیبش یه ساعت شنی کوچیک درآورد و گفت: "بیا همین الان فقط دو دقیقه روی پروژه کار کن... بعدش اگه خواستی، رهاش کن!" ⏳ 🌱
پارت ۳: دو دقیقه‌ی عجیب ⏳ 📝 علی با شک و تردید دفترش رو باز کرد. میرهادی ساعتش رو گرفت و گفت: "دو دقیقه وقت داری... هرچی می‌خوای بنویس، مهم نیست چقدر ساده باشه!" ✍️ علی شروع کرد: "خورشید... انرژی... چطور توضیح بدم؟" 🤯 مغزش قفل کرده بود. میرهادی با آرامش پرسید: "اگه بخوای اینو به یه بچه‌ی کوچیک بگی، چطور توضیحش میدی؟" 👶 💡 علی لحظه‌ای فکر کرد و گفت: "خورشید یه توپ آتشینه که زمین رو گرم می‌کنه..." 📖 صفحه‌ی دفترش پر شد از جملات ساده! 🎉 میرهادی لبخند زد: 😊 "همینه! اول باید یه چیز ساده داشته باشی، بعدش کم‌کم بهترش کنی!" 📌 صدای پدر از پشت پنجره: "علی! پروژه رو بیار ببینم چطور پیش رفته!" 😨 🌱
- پارت ۴: فاجعه‌ی شب 🌙 👨‍👦‍👦 پدر پروژه رو نگاه کرد و با اخم گفت: "این چیه پسرم؟ هنوز که کامل نیست!" 😡 💔 علی حس کرد دلش فرو ریخت. در اتاقش رو بست، سرش رو گذاشت روی بالش و چشم‌هاشو بست. 📲 موبایلش ویبره خورد. "شکست خوردن اشکالی نداره... مهم اینه که دوباره بلند بشی! فردا کتابخونه منتظرم!" 📌 پروژه‌ی ناتمام روی میز، سایه‌ی پدر روی دیوار... 🌑 🌱
پارت ۵: دفترچه‌ی رازآلود 📓 📚 توی کتابخونه، میرهادی یه دفترچه‌ی قدیمی جلوی علی گذاشت: "این مال خودمه... توش همه‌ی تلاش‌ها و اشتباهاتم رو نوشتم! تو هم باید هر روز فقط ده دقیقه کار کنی... مهم پیشرفته، نه نتیجه!" 📝 علی صفحه‌ی اول رو باز کرد... و شروع کرد به نوشتن. 📌 اما وقتی برگشت خونه، مامانش گفت: "اتاقت خیلی شلوغه، قبل از هرکاری بهتره یه دستی به سر و روش بکشی!" 🤨 🌱
--- پارت ۶: جنگ با اتاق به‌هم‌ریخته 🏠 🛏️ علی به اتاقش نگاه کرد. یاد حرف‌های میرهادی افتاد: "هر کاری که کمتر از دو دقیقه طول می‌کشه، همون لحظه انجام بده!" ⏳ ✅ یه جوراب رو برداشت، ✅ بعد کتاب‌ها رو مرتب کرد، ✅ بعد میز تحریرش رو تمیز کرد. ⌛ یهو دید یه ساعت گذشته و اتاق نصفه مرتب شده! اما وقتی خواست پروژه رو ادامه بده، ترس به جونش افتاد. 😖 📩 به میرهادی پیام داد: "هنوز می‌ترسم!" جواب اومد: 💪 "ترسیدن طبیعیه... اما نباید اجازه بدی متوقفت کنه!" 📌 مامان موبایلش رو بهش پس داد و گفت: "همین که شروع کردی، خیلی خوبه!" 😊 🌱
- پارت ۷: پرواز با بال‌های شکسته 🕊️ 📚 روز تحویل پروژه رسید. علی با اضطراب برگه‌هاشو تحویل داد. 🧐 معلم بعد از بررسی، گفت: "ایده‌هات خوبه، ولی نیاز به ویرایش داره! نمره‌ات ۱۵!" 😕 💔 علی ناامید شد. 👨‍🏫 میرهادی و علی رفتن کتابخونه و میرهادی گفت: "نمره‌ی ۱۵ یعنی ۱۵ قدم جلو رفتی... حالا چند قدم دیگه بردار!" بعد یه ساعت شنی کوچیک رو از کوله‌اش درآورد: "اینو داشته باش... هر وقت حس کردی گیر کردی، یادت باشه زمان همیشه در جریانه!" ⏳ 📌 معلم تو کلاس گفت: "هفته‌ی بعد مسابقه‌ی بهترین پروژه برگزار می‌شه... امیدوارم همه شرکت کنین!" 🎖️🏆 🌱
🔥 پیام داستان برای تو! 🔥 جنگجوهای زندگی! ✨🚀 داستان «علی و ساعت شنی» رو خوندی؟ 🕰️💪 این فقط یه داستان نبود... یه آینۀ رو به روی توئه! میخواستم فریاد بزنم: "اهمال‌کاری رو می‌شکنیم! 💥 تنبلی رو به خاک می‌ندازیم! 🦾 و با همین دو دقیقه‌های کوچیک، قله‌های موفقیت رو فتح می‌کنیم! 🏔️✨" 📌 یادت باشه: - تو قوی‌تری از اون هیولای پشت گوش اندازی! 👹🗑️ - هر قدم کوچیک، یه جشنِ پیروزیه! 🎉 - حتی اگه زمین بخوری... بلند شو و با صدای بلند بگو: "هنوز تموم نشده!" 🎤💥 🚨 حالا نوبت توئه! همین الان برو و اولین گام رو بردار... حتی اگه اشتباه باشه! یادت نره: "پیروزی مال کساییه که جرئتِ شروع دارن، نه کسایی که منتظرِ بینقص بودنن!" 🌟 🎯 مأموریتت رو شروع کن: ۱. همین الان یه کار ۲ دقیقه‌ای انجام بده! ⏳ ۲. تو کامنتا بنویس: "من می‌جنگم و می‌برم!" 💪🔥 و آخرش... یادت باشه تو قهرمانِ زندگی خودتی... فقط کافیه باور کنی! 💫✨ 🦅 💥 ⏳** پ.ن: اگه علی تونست، تو هم میتونی... فقط باید شروع کنی! 🚀🔥 https://eitaa.com/joinchat/93454339C178e7d907b
تو هم جمله ت رو در مورد تصویری که سنجاق کردم ، برام بفرست و توی قرعه کشی هدیه شرکت کن 😉 @mirhaadi