1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
زندگی همیشه در لحظه حال جریان دارد. وقتی در لحظه حاضر میمانیم، میتوانیم زیبایی های کوچک را ببینیم، به خودمان گوش دهیم و از اضطراب آینده و پشیمانی های گذشته رها شویم. بودن در حال به ما این امکان را میدهد که با خودمان و اطرافیان ارتباط عمیق تری بر قرار کنیم و هر لحظه را به طور کامل زندگی کنیم.
#زمان_حال
#حال
#گذشته
#آینده
#ارتباط_موثر
#لحظه_حال
♾@Supermind
خب پایان #چالش_چند_لحظه_تفکر رو اعلام میکنم
هدف این بود که کمی فکر کنید و دست به قلم بشید
🌺
از دوستان عزیز و محترمی که در چالش شرکت کردند ممنونم 😊👏
.
#پیام_رضایت
مشاوره و ثبت نام کوچینگ تحصیلی و زندگی 👇
@mirhaadi
پارت ۱: روزی که همهچیز به هم ریخت 😨
📚 اتاق علی انگار صحنهی جنگ بود! روی میز تحریرش پر از برگههای مچالهشده 📝، خودکارهای بیسرپوش ✏️ و کتابهای بازنشده 📖 بود. یه گوشه، لباسهای چرک 👕 روی هم تلنبار شده بودن و توی گوشهی دیگه، ظرفهای خالی چیپس و نوشابه 🍟🥤، نشون میداد که علی مدتهاست هیچ برنامهی درستی برای زندگیش نداره.
📲 موبایلش ویبره خورد: «فردا آخرین فرصت تحویل پروژهی انشا!» 😳
علی نفسش حبس شد، نگاهش به سقف دوخته شد و زمزمه کرد: "خب یه هفته که دیر کردم، یه روز دیگه هم روش! فردا حتماً انجامش میدم... حتمی!" 🤦♂️
همین موقع، صدای مامان از آشپزخونه بلند شد: 🍲 "علیجان! مدیر مدرسه زنگ زد... میگه اگه پروژه رو ندی، از امتحانات محروم میشی!" 😱
🔥 علی حس کرد دنیا روی سرش خراب شد...
📌 مامان در اتاق رو باز کرد و با لحن جدی گفت:
"بابات فردا صبح میخواد پروژهت رو ببینه! فکری براش کردی؟!" 😵💫
🌱
پارت ۲: آشنایی با یک آدم عجیب 🤔
علی که از خونه فرار کرده بود، توی پارک محل قدم میزد 🌳🚶♂️. ذهنش پر از استرس بود که یهو چشمش افتاد به یه مرد با کولهپشتی قرمز 🎒 و یه دفتر توی دستش 📖. مرد داشت یه چیزایی یادداشت میکرد، اما انگار متوجه حضور علی شد. سرش رو بلند کرد و مستقیم توی چشمهای علی زل زد:
👀 "پروژهی انشاتو عقب انداختی، درسته؟ میدونی چرا؟ چون میخوای از اول همهچیز بینقص باشه... اما هیچچیزی از همون اول کامل نبوده!"
علی چپچپ نگاهش کرد: 😑 "شما کی هستین؟"
مرد لبخند زد: 🙂 "اسمم میرهادیه. منم یه زمانی مثل تو بودم... تا اینکه یاد گرفتم چطور با اهمالکاری مبارزه کنم!" 💪
📌 میرهادی از جیبش یه ساعت شنی کوچیک درآورد و گفت:
"بیا همین الان فقط دو دقیقه روی پروژه کار کن... بعدش اگه خواستی، رهاش کن!" ⏳
🌱
پارت ۳: دو دقیقهی عجیب ⏳
📝 علی با شک و تردید دفترش رو باز کرد. میرهادی ساعتش رو گرفت و گفت: "دو دقیقه وقت داری... هرچی میخوای بنویس، مهم نیست چقدر ساده باشه!"
✍️ علی شروع کرد: "خورشید... انرژی... چطور توضیح بدم؟"
🤯 مغزش قفل کرده بود. میرهادی با آرامش پرسید: "اگه بخوای اینو به یه بچهی کوچیک بگی، چطور توضیحش میدی؟" 👶
💡 علی لحظهای فکر کرد و گفت: "خورشید یه توپ آتشینه که زمین رو گرم میکنه..."
📖 صفحهی دفترش پر شد از جملات ساده! 🎉
میرهادی لبخند زد: 😊 "همینه! اول باید یه چیز ساده داشته باشی، بعدش کمکم بهترش کنی!"
📌 صدای پدر از پشت پنجره:
"علی! پروژه رو بیار ببینم چطور پیش رفته!" 😨
🌱
-
پارت ۴: فاجعهی شب 🌙
👨👦👦 پدر پروژه رو نگاه کرد و با اخم گفت:
"این چیه پسرم؟ هنوز که کامل نیست!" 😡
💔 علی حس کرد دلش فرو ریخت. در اتاقش رو بست، سرش رو گذاشت روی بالش و چشمهاشو بست.
📲 موبایلش ویبره خورد.
"شکست خوردن اشکالی نداره... مهم اینه که دوباره بلند بشی! فردا کتابخونه منتظرم!"
📌 پروژهی ناتمام روی میز، سایهی پدر روی دیوار... 🌑
🌱
پارت ۵: دفترچهی رازآلود 📓
📚 توی کتابخونه، میرهادی یه دفترچهی قدیمی جلوی علی گذاشت:
"این مال خودمه... توش همهی تلاشها و اشتباهاتم رو نوشتم! تو هم باید هر روز فقط ده دقیقه کار کنی... مهم پیشرفته، نه نتیجه!"
📝 علی صفحهی اول رو باز کرد... و شروع کرد به نوشتن.
📌 اما وقتی برگشت خونه، مامانش گفت:
"اتاقت خیلی شلوغه، قبل از هرکاری بهتره یه دستی به سر و روش بکشی!" 🤨
🌱