جنگل
ادامه بده حتی به زورم که میشه
گند بزن خوبه بدون بعدش میشه
مثل من که کرکسو دیدم یه پروانه
همین مستی مسیر منو کشوند سمت پیله
گند پشت گند اضطراب پر از صدام
لای یه مشت موش موذی عمق لحظه هام مرد
چقدر باید پرت میبودم
که از لاشه گذشتم اعتراف کنم به لاشخور
به دندون کشیدن لاشه هامو شاد
خوک های ترسوی بی عرضه و توان
اما مهم نیست همین یه راه تازه ساخت چون
هنر من همیشه از لای ضایعات بود
لاشخورهای بی کیفیت
رو بلندای رشد بکشیدم
نه میمیرم، نه برمیگردم
بهتره از پشت بکشیدم
از این لحظه هرکی ضده به *ا رفته صاف
و هر واژه مون رو به حساب جنایت بذار
** دونه دونه مثل سابق و
بهتره که بیاید با این حسادت کنار
#سورنا
وقتی من شکستم هیچکی پشت من نبود
هیچکی دست دراز نکرد به سمت من واسم نموند
تنها موندم وقتی میشد پشت به پشتشم کبود
هیچکی پشت من نبود هیچکی به ت*مشم نبود
روزی هزارتا صفحه پشت سرم میذاشتن
مانع توی راه واسه کشتنم میکاشتن
اما من میگفتم تلاش دشمنم بی فایدست
با این هزار تا صفحه مستند میساختم
هر روز بیشتر درد من توی قلبم
آدمای شهر من قبر من رو کندن
من توی این جهنم همه رویاهامو کشتم
همین دستشو ول کردیم دنیا ما رو گم کردم
کمه اون برادر که توی جنگ من بره
کمه اون برادر که بوی معرفت بده
به خدا قسم نخواستم هیچ زمانی خم بشم
اسیر غم بشم درگیر ماتم بشم
وقتی دل میگیره وقتی لحظه میره
وقتی یکی مثل من که توی جوونی پیره
چشاشو میبنده رو به آسمون میشینه
قشنگیای مردنو توی خواب میبینه
وقتی دل میگیره وقتی لحظه میره
الان که من مردم جسم منو بردن
این آهنگو یه جا بشین گوش کنش با فرصت
برو توی اتاق من، درو ببند پشت سرت
حرف دارم باهات حسابی بگیر بشین محکم
کنار تختم چندتا کشوئن بازشون کن
اولی چندتا کتاب قدیمه یادشون خوش
روزای خوب توی برق صنعتی
اه چقد که سخت بود این درس لعنتی
توی کشوی دوم چندتا عکس توی آلبوم
خیلی آروم صفحه آخرشو باز کن
این عکس همه دنیا رو به چشم من مه کرد
این چشای لعنتی قلب داداشو له کرد
روزا که نبودی تنها بودم با عشقم
اما خیلی راحت اونم منو ول کرد
بیخیال
کشوی سومو باز کن داش گلم ایول
توی کشوی سوم یه عالم شکایت
چندتا قصه تلخ چندتا کتاب از هدایت
چندتا شعر تلخ چندتا گله از رفاقت
یه توتون با یه پیپم واسه فراغت
چندتا کام میگیرم میریم واسه ادامش
نبینم اشک بریزی اون اشکاتو پاک کن
مثل مرد برو به سمت کشوی چهارم
چندتا یادگاری از حسین پناهی
چندتا فیلم هالیوودی چندتا کیمیایی
چندتا سی دی مهمتر اون طرف توی ساکن
آروم بردار خط نیفتن کارای توپاکن
یادگار خاطرات خوب قدیمامن
یادگار خاطرات خوبه من توی پارکن
خوب چشاتو قفل کن توی کشوی پنجمم
این نوشته های منن واسه درد مردمم
اونا که تونستن روزای منو شب کنن
همونا که تونستن قلبم رو غرق غم کنن
یالا مهدی پاشو کشو رو ببند
این به بعد بجنگ رو به مشکلات بخند
مغرور باش داداش تو همیشه محکم بود
#سورنا
مانسانیو اره برقی را روی میز میگذارد و دوباره به او نگاه میکند.نگاه مرد را تحمل میکند چون میداند همان کاری را کرده که لازم بود و عذاب وجدان ندارد.قبلا مانسانیو با مامور اره برقی دیگری کار میکرد که همه فرهنگی خطابش میکردند چون مانند یک فرهنگ نامه بود.معنی کلمات سخت را میدانست و موقع استراحت مدام درحال کتاب خواندن بود.اول همه به او میخندیدند،اما بعد شروع کرد به توضیح دادن مضمون کتاب هایی که میخواند و همه را افسون کرد.فرهنگی و مانسانیو مثل برادر بودند.در یک محل زندگی میکردند،همسرها و بچه هایشان باهم دوست بودند.با یک اتومبیل میامدند کارخانه و تیم خوبی بودند.اما کم کم فرهنگی عوض شد.او در مقام سرپرست آنها قبل از همه متوجه شد.فرهنگی آرامتر شده بود.هنگام استراحت به محموله ها در قفس های استراحت زل میزد.وزن کم کرد.زیر چشم هایش پف افتاد.قبل از بریدن لاشه ها مکث میکرد.مریض میشد و سرکار نمیامد.باید با او برخورد میکرد و روزی او را کنار کشید و از او پرسید چخبر شده.فرهنگی گفت چیزی نیست.روز بعد انگار همه چیز مثل سابق شد و تا مدتی فکر میکرد اوضاع آن مرد رو به راه است.اما یک روز بعدازظهر فرهنگی گفت میرود استراحت کند و بی آنکه کسی متوجه شود اره برقی را برداشت.خودش را به قفس های استراحت رساند و قفس ها را باز کرد.هربار که کارگری سعی میکرد جلویش را بگیرد با اره برقی تهدیدش میکرد.چند راس فرار کردند،اما بیشترشان در قفس ها ماندند.گیج و هراسان شده بودند.فرهنگی فریاد میزد«شماها حیوون نیستید.میخوان شماها رو بکشن.بدوید.باید فرار کنید.»انگار راس ها میفهمیدند او چه میگوید.بعد یک نفر توانست با چماق ضربه ای به سرش بزند و او بیهوش شد.با آن حرکت ویرانگر فقط موفق شد کار سلاخی را چندساعت به تعویق بندازد.تنها کسانی که سود بردند کارگرها بودند که از ایجاد وقفه در کارشان لذت بردند.راس هایی که گریختند زیاد دور نشدند و انها را گرفتند و به قفس برگرداندند.
مجبور شد فرهنگی را اخراج کند،چون کسی را که از هم گسیخته نمیتوان در آن کار حفظ کرد.البته با کریگ صحبت کرد و مطمئن شد او هزینه روان درمانی را خواهد پرداخت،اما یک ماه نگذشته بود که فرهنگی به خودش شلیک کرد.همسر و فرزندانش ناچار شدند محل زندگیشان را ترک کنند و از آن به بعد مانسیانو با نفرتی عمیق به او نگاه میکرد.بابت این کار از مانسیانو ممنون است.می اندیشد اگر با این نفرت به او نگاه نکند،باید نگران شد،چون نفرت عامل پیش برنده فعالیتش است.چون نفرت به آدم توانایی ادامه راه را میبخشد؛ساختاری شکننده را حفظ میکند،تار و پودها را به هم میبافد،طوری که خلا بر همه چیز مسئولی نشود.ای کاش میتوانست از کسی بابت مرگ پسرش متنفر شود.اما درمورد مرگ ناگهانی چه کسی را میتوان مقصر دانست؟کوشید از خدا متنفر باشد،ولی به خدا ایمان ندارد.کوشید از کل انسانیت که آنقدر آسیب پذیر و درهم شکسته بود متنفر شود،اما نتوانست به اینکار ادامه دهد؛زیرا تنفر از همه درست مثل تنفر از هیچکس است.کاش میتوانست مثل فرهنگی از پا دربیاید،اما هرگز اینطور نخواهد شد.
#لاشه_لطیف