خیلی بدم میاد وقتی یکی برمیگرده میگه مگه کتاب خوندن هم شد کار. آره عزیزم، کتاب خوندن هم شد کار. ناجی من توی آینه نبود، توی صفحات زیاد و لای کلمات بود. انگار مثلا خودت چه تفریح سالمی داری که به کتاب خوندن من گیر میدی.
هدایت شده از شوراکا
دخترک ساقه گلها را گرفت و لب زد
"مرد قصه گو..تاریخ نگار ها همیشه کلام حقیقت را بر قلم مینویسند؟"
مرد قصه گو رو به روی دخترک نشست
« پریزادِ من.. تاریخ نگاران حقیقت را دو پهلو نگارش میکنند.. آنها تنها مینویسند که در جنگ صدنفر کشته شدند و فقط همین!
باید که تأمل کنی و بنگری که صد مرد یعنی که صد روح،صد رودخانه،صد خیابان و هزارها پنجره، صد زن گریان و صد پاییز برگ ریز، صدها رویای پرپر شده و هزاربوسه ناکام و یخ زده و هزار باغ خزان زده...
پریزاد نگاه شیرینش را به سمت دستان ظریفش برد
"پس اونا آدمای بدی هستن؟"
مرد قصه گو بر دستانش بوسه زد
"نه دلبندم،آنها میخواهند آیندگان را خاموش از گِله سازند...اما زمان،بیدارشان خواهد کرد..."
-به قلم شوراکا