eitaa logo
اتاقک‌سیگار؛
187 دنبال‌کننده
557 عکس
103 ویدیو
1 فایل
-به اتاقک سیگار خوش اومدی.اینجا علاوه‌بر اینکه بوی سیگار میاد، قفسه‌هاش از کتاب پره، صدای رادیو همیشه بلنده،دستگاه تایپ هیچوقت از دست من بیکار نمیمونه و به دیوارها قاب عکس آویزونه. سیگار؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/3527046 تاریخ آغاز: ۷ شهریور
مشاهده در ایتا
دانلود
مانسانیو اره برقی را روی میز میگذارد و دوباره به او نگاه میکند.نگاه مرد را تحمل میکند چون میداند همان کاری را کرده که لازم بود و عذاب وجدان ندارد.قبلا مانسانیو با مامور اره برقی دیگری کار میکرد که همه فرهنگی خطابش میکردند چون مانند یک فرهنگ نامه بود.معنی کلمات سخت را میدانست و موقع استراحت مدام درحال کتاب خواندن بود.اول همه به او میخندیدند،اما بعد شروع کرد به توضیح دادن مضمون کتاب هایی که میخواند و همه را افسون کرد.فرهنگی و مانسانیو مثل برادر بودند.در یک محل زندگی میکردند،همسرها و بچه هایشان باهم دوست بودند.با یک اتومبیل میامدند کارخانه و تیم خوبی بودند.اما کم کم فرهنگی عوض شد.او در مقام سرپرست آنها قبل از همه متوجه شد.فرهنگی آرامتر شده بود.هنگام استراحت به محموله ها در قفس های استراحت زل میزد.وزن کم کرد.زیر چشم هایش پف افتاد.قبل از بریدن لاشه ها مکث میکرد.مریض میشد و سرکار نمیامد.باید با او برخورد میکرد و روزی او را کنار کشید و از او پرسید چخبر شده.فرهنگی گفت چیزی نیست.روز بعد انگار همه چیز مثل سابق شد و تا مدتی فکر میکرد اوضاع آن مرد رو به راه است.اما یک روز بعدازظهر فرهنگی گفت میرود استراحت کند و بی آنکه کسی متوجه شود اره برقی را برداشت.خودش را به قفس های استراحت رساند و قفس ها را باز کرد.هربار که کارگری سعی میکرد جلویش را بگیرد با اره برقی تهدیدش میکرد.چند راس فرار کردند،اما بیشترشان در قفس ها ماندند.گیج و هراسان شده بودند.فرهنگی فریاد میزد«شماها حیوون نیستید.میخوان شماها رو بکشن.بدوید.باید فرار کنید.»انگار راس ها میفهمیدند او چه میگوید.بعد یک نفر توانست با چماق ضربه ای به سرش بزند و او بیهوش شد.با آن حرکت ویرانگر فقط موفق شد کار سلاخی را چندساعت به تعویق بندازد.تنها کسانی که سود بردند کارگرها بودند که از ایجاد وقفه در کارشان لذت بردند.راس هایی که گریختند زیاد دور نشدند و انها را گرفتند و به قفس برگرداندند. مجبور شد فرهنگی را اخراج کند،چون کسی را که از هم گسیخته نمیتوان در آن کار حفظ کرد.البته با کریگ صحبت کرد و مطمئن شد او هزینه روان درمانی را خواهد پرداخت،اما یک ماه نگذشته بود که فرهنگی به خودش شلیک کرد.همسر و فرزندانش ناچار شدند محل زندگیشان را ترک کنند و از آن به بعد مانسیانو با نفرتی عمیق به او نگاه میکرد.بابت این کار از مانسیانو ممنون است.می اندیشد اگر با این نفرت به او نگاه نکند،باید نگران شد،چون نفرت عامل پیش برنده فعالیتش است.چون نفرت به آدم توانایی ادامه راه را میبخشد؛ساختاری شکننده را حفظ میکند،تار و پودها را به هم میبافد،طوری که خلا بر همه چیز مسئولی نشود.ای کاش میتوانست از کسی بابت مرگ پسرش متنفر شود.اما درمورد مرگ ناگهانی چه کسی را میتوان مقصر دانست؟کوشید از خدا متنفر باشد،ولی به خدا ایمان ندارد.کوشید از کل انسانیت که آنقدر آسیب پذیر و درهم شکسته بود متنفر شود،اما نتوانست به اینکار ادامه دهد؛زیرا تنفر از همه درست مثل تنفر از هیچکس است.کاش میتوانست مثل فرهنگی از پا دربیاید،اما هرگز اینطور نخواهد شد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از چمنهای‌بلند دشت‌هرسیلیا.
" ارور 405 نشان دهنده این است که سرور متد http مورد استفاده‌ ، مرورگر کاربر را نپذیرفته است و یکی از ارورهای سمت کلاینت به شمار می رود "
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از بایگان
من کوه را دوست دارم، من درخت را دوست دارم، من زبانم را،ذهویتم را دوست دارم. من باد و باران و رود و دریا را دوست دارم؛ سبزی گیاهان، دریاچه ها و نمکزاران، باغچه‌ های درب منزل هارا دوست‌دارم‌. من فرهنگ را دوست دارم، تاریخ و حکمت را دوست دارم؛ و ایران را من ایران را دوست دارم.