من همیشه فکر میکردم کسی تا وقتی مجبور نباشه منو نمیبینه. فکر میکردم نامرئیم و همیشه توی سایهها حرکت میکنم، همیشه از راه دور همه رو میبینم و واکنشهاشون رو متوجه میشم و میفهمم هرکس چطوریه و اسمشون رو حفظ میکنم. انگار وقتی وارد یه محیط جدید میشم، تبدیل میشم به روحی که همه رو میبینه ولی هیچکس نمیبینتش. و حتی چرا محیط جدید؟ من سه ماه تموم توسط یه نفر دیده نشدم.
اما امروز یکی که مدتها نگاهش میکردم، بدون اینکه کسی مجبورش کرده باشه توی چشمام نگاه کرد و باهام حرف زد. خودش نمیدونه چه کار بزرگی کرده و اینکه من فکر کنم کار بزرگی کرده احمقانهست، ولی بعد مدتها حس کردم یکی داره منو میبینه. شاید هنوزم روح باشم ولی حداقل یه نفر منو دید.
اتاقکسیگار؛
یکی از بهترین احساسهای دنیا اسپک زدنه. توپ رو به هوا پرت میکنی و لحظهای که توپ بالای سرت توی هوا م
تازه علاوه بر دیده شدن، اسپکهام هم صدا دادن.
نزدیک بود آن همه گل های نازنین
بی آب و آفتاب و در آن گوشه جان دهند
وان غنچه های تشنه لب ناشکفته نیز
رفتند داغ غم به دل باغبان نهند
نزدیک بود گلشن آباد و با نشاط
ریزد به خاک آن همه نقش و نگار را
نزدیک بود آن چمن سبز و دلگشا
دیگر به عمر خویش نبیند بهار را
افسرده بود سوسن و پژمرده بود یاس
هر گوشه ای غبار غم و موج ماتمی
آن لاله سوخته های داغ دیده را
نه مژده امید نسیمی، نه شبنمی
افتاده بود میخک پژمرده روی خاک
پنهان میان پرده ای از تار عنکبوت
روزی به شب رسید و سر از خاک برنداشت
جانسوزتر ز مردن او: خنده سکوت!
این باغ، باغ طبع من دلشکسته بود
میرفت تا بسوزد و صحرای غم شود
میرفت باغ طبع طربناک خاطرم
خاموش و سرد همچو دیار عدم شود
برلب رسید جانم و در واپسین نگاه او
تنها امید دیدن او بود و "او" نبود
در آرزوی دوست به سر میرسید عمر
دل ناامید هرگز از این جستجو نبود
در منتهای ظلمت و اندوه و اضطراب
گلشن نجات یافت ز باران رحمتی
از نو گرفت چهره افسردگان باغ
از آب و آفتاب صفا و طراوتی
میرفت این چراغ بمیرد خدا نخواست
«او»جلوه کرد و بر دل من نور عشق تافت
آیینه تمام نمای امید بود
خورشید عشق خنده زد و تیرگی شکافت
او نازنین فرشته الهام بخش من
او روح و عشق و موهبت آسمانیم
او آفتاب هستی و باران رحمتم
او آسمان روشن عشق جوانی ام
حالا: گل همیشه بهار است طبع من
از فیض اوست کاین همه قول و غزل مراست
او جلوه کرد و بر دل من نور عشق تافت
میرفت این چراغ بمیرد، خدا نخواست
#مشیری
اتاقکسیگار؛
من سوار همین اتوبوس میشدم، همین آهنگ(wildflower) رو گوش میدادم و به صفحه چتمون خیره میشدم و اگه اوضاع خوب بود، فکر میکردم یعنی چند روز یا چند ساعت طول میکشه تا آتشفشانت دوباره فوران کنه و اگه اوضاع خوب نبود، فکر میکردم چقدر طول میکشه تا گدازههات سرد بشن.
هروقت یه بخش مهمی از خودت رو جدا میکنی و توی گذشته جا میذاری انگار پوست اندازی کردی.