هدایت شده از پــناهــگــاه؛
اگر کتابها را بو کنید؛
کتابهای تاریخ بوی خون، کتابهای فلسفه بوی زندگی، کتابهای جغرافیا بوی خاک و کتابهای ادبیات بوی عشق میدهند.
گرمی آتش خورشید فسرد
مهرگان زد به جهان دگر
پنجه خسته این چنگی پیر،
ره دیگر زد و آهنگ دگر
زندگی مرده به بیراه زمن
کرده افسانه هستی کوتاه
جز به افسوس نمیخندد مهر
جز به اندوه نمیتابد ماه!
باز در دیده غمگین سحر،
روح بیمار طبیعت پیداست،
باز در سردی لبخند غروب
راز خفته ز ناکامی هاست
شاخه ها مضطرب از جنبش باد
درهم آویخته میپرهیزند
برگ ها سوخته از بوسه مرگ
تک تک از شاخه ها فرو میریزند
میکند باد خزانی خاموش
شعله سرکش تابستان را
دست مرگ است و ز پا ننشیند
تا به یغما نبرد بستان را
دلم از نام خزان میلرزد
زان که من زاده تابستانم
شعر من آتش پنهان من است
روز و شب شعله کشد در جانم
میرسد سردی پاییز حیات
تاب این باد بلاخیزم نیست
غنچه ام غنچه نشکفته به کام
طاقت سیلی پاییزم نیست!
#مشیری
روی صحبتم فقط با یک نفره و متاسفانه مجبورم به صورت جمعی بگمش. اگه من رو فراتر از ادمین اینجا نمیشناسید حتی یک درصد هم به خودتون نگیرید. ولی یک بحثی هست که وقتی یک نفر رو از کانالت حذف میکنی یعنی نمیخوای اونجا باشه. اونوقت دقیقا برای چی شما برمیداری با اکانت دوم میای اینجا و نه تنها این بلکه توی ناشناسم هم پیام میذاری؟
اصلا همینکه بهت گفتم دیگه بهم پیام نده آیا کافی نیست برای اینکه بدونی دلم نمیخواد باهات ارتباطی داشته باشم؟ برای چی باید بلند شی و دوباره بیای توی کانال؟