گاهی با سرخیو آبجو مینوشد.به نظرش سرخیو یک رفیق واقعی است که بابت دست راست رئیس بودن مسخره اش نمیکند،کسی که نمیکوشد از او سواستفاده کند،کسی که به راحتی افکارش را با او درمیان میگذارد.وقتی بچه مرد،سرخیو با ترحم به او نگاه نکرد یا نگفت «لئو حالا یه فرشته کوچولوئه.»از آنهایی نبود که چون نمیدانست چه بگوید جلوش سکوت کند،از او دوری نکرد،متفاوت رفتار نکرد.سرخیو بغلش کرد و او را به میخانه ای برد و مستش کرد و آنقدر لطیفه تعریف کرد که از زور خنده اشک هایشان جاری شد.آن رنج هنوز وجود داشت،اما او میدانست سرخیو دوستش است.یکبار از او پرسید چرا شغل بیهوش کردن را انتخاب کرده.سرخیو جواب داد یا راس ها باید بیهوش شوند یا خانواده اش.این تنها کاری بود که بلد بود و حقوق خوب هم داشت.هربار حس ندامت به سراغش میامد به بچه هایش فکر میکرد و این که کارش باعث میشد آنها زندگی بهتری داشته باشند.گفت با اینکه ممنوعیت گوشت حیوانات،ازیاد جمعیت،فقر و گرسنگی را کم نکرده،اما در مبارزه با آن مسائل تاثیر داشته است.گفت در این زندگی هر چیز هدفی دارد و هدف گوشت سلاخی و بعد خورده شدن است.گفت به لطف کارش مردم غذا دارند و او به این موضوع افتخار میکند.سرخیو حرف میزد،اما او دیگر نمیتوانست گوش کند.
وقتی دختر بزرگ سرخیو به دانشگاه رفت باهم رفتند تا جشن بگیرند.گیلاس هایشان را که شادمانه بالا میبردند،فکر کرد برای تحصیل بچه های سرخیو چند راس باید تقاص پس دهند،سرخیو چندبار در زندگیش باید چوب را بچرخاند.به سرخیو پیشنهاد داد کنار دست خودش کار کند،دستیارش باشد،اما آن مرد رک و راست گفت«ترجیح میدم ضربه بزنم.» این جواب بنظرش ارزشمند بود و به توضیح نیاز نداشت،چون حرف های سرخیو ساده و روشن است.
#لاشه_لطیف
هدایت شده از شرقِ اندوه
بذارید اینم اضافه کنم که only انقراض کامل can fix بشریت🙏
هدایت شده از |عاشقترین زندگان|
جنگ ديگه بسه. لطفا برگردیم سر همون جنگیدن برای زندگی عادیتر.