eitaa logo
اتاقک‌سیگار؛
185 دنبال‌کننده
550 عکس
102 ویدیو
1 فایل
-به اتاقک سیگار خوش اومدی.اینجا علاوه‌بر اینکه بوی سیگار میاد، قفسه‌هاش از کتاب پره، صدای رادیو همیشه بلنده،دستگاه تایپ هیچوقت از دست من بیکار نمیمونه و به دیوارها قاب عکس آویزونه. سیگار؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/3527046 تاریخ آغاز: ۷ شهریور
مشاهده در ایتا
دانلود
تسلیم سوم باز همان صدا بود، همان صدای بی روح و گزنده که از فراز سر میامد و او خوب میشناخت. اما حالا واضح و دردناک بود، انگار یک شبه برایش غیر عادی شده بود. صدا، خفه و گزنده، درون کاسه سرخالی او میپیچید. کندویی در چاردیوار جمجمه اش اوج گرفته و با حرکت مداوم مارپیچی هر دم بزرگتر میشد و به اطراف میخورد و نخاعش را با ارتعاش های منظم به لرزه درمیاورد، لرزشی که با حرکت آرام تنش ناهماهنگ بود. در ساختمان مادی انسانیش چیزی ناسازگار پیدا شده بود، چیزی که در وقت های دیگر وظیفه اش را به طور عادی انجام میداد و حالا استخوان های بی گوشت دست اسکلت مانند، ضربه های خشک و سخت از درون به سرش فرود میاورد تمامی احساست تلخ زندگیش را به یاد میاورد. از روی غریزه حیوانی میخواست دست هایش را مشت کند و شقیقه هایش را بفشارد، شقیقه هایی که رگ های آبی و ارغوانی آن از فشار بی امان درد توان فرسا بیرون زده بود. میخواست صدا را، که با نوک تیز الماس خود، لحظه را سوراخ میکرد، در کف دست های حساسش بگیرد. تصور میکرد گربه ای خانگی در گوشه های رنجدیده سر داغ تبدارش جست و خیز میکند و عضلاتش منقبض میشود. الان بود که او را میگرفت. خیر، او خزهایی لغزنده داشت و کمابیش دست نیافتنی بود. اما آماده بود با طرحی حساب شده او را بگیرد و مدتی طولانی با همه توان نومیدش محکم نگه دارد. آن وقت دیگر نمیتوانست از راه گوش وارد شود یا از راه دهان یا از هر یک از سوراخ ها یا چشم هایش؛ چشم هایی که با عبر از آن نبینا میشدند و از اعماق تاریکی از هم گسسته پرواز صدا را مینگریستند. و نیز نمیگذشت بلورهای تراش آن، ستاره های یخ زده آن، به دیواره داخلی کاسه سرش برخورد کند. صدا اینگونه بود: پایان ناپذیر، مثل کودکی که سر به دیوار سیمانی بکوبد، یا مثل هر ضربه سختی که با چیزی سخت برخورد کند. اما اگر میتوانست احاطه اش کند، منزوی اش سازد، آن وقت دیگر آزارش نمیداد. پیش برو و آن اندام بیقرار را از سایه خود جدا کن. در چنگ بگیر، بفشار، آری، مرگ یک بار شیون یک بار. با همه توان خود او را توی پیاده رو بینداز و با بیرحمی لگدمال کن تا اینکه نفس نفس زنان بگویی صدایی که تو را شکنجه میکرد، دیوانه میکرد، مثل یک شی معمولی پخش زمین شده و به صورت مرگی کامل درآمده است. اما فشردن شقیقه هایش ناممکن بود، دست هایش در راستای تن کوتاه شده بودند و حالا حکم دست های کوتوله ای را داشتند، کوتاه، گوشتالو و پیه دار. سعی کرد سرش را تکان دهد. تکان هم داد. آنوقت صدا با نیروی بیشتری درون جمجمه اش، که سخت تر و بزرگتر شده بود، ظاهر شد و احساس کرد جاذبه آن را محکمتر به طرف خود کشید. صدا سنگین و سخت بود، آنقدر سنگین و سخت که اگر آنرا میگرفت و از میان میبرد، انگار گلبرگ های گلی سربی را پرپر کرده باشد. صدا را در وقت های دیگر با همین سماجت شنیده بود. مثلا روز اولی که مرده بود. آن بار که به دیدن جسد پی برد جسد خود اوست و به آن چشم دوخت و دست گذاشت. خود را لمس ناپذیر، بدون حجم، بدون وجود احساس کرد. به راستی جسد بود و عبور مرگ را از روی تن جوان و بیمارش حس کرد. فضای خانه در همه جا سخت شده بود، گویی آن را از سیمان انباشته بودند و در دل آن حجم سیمانی که اشیا همان حالی را داشتند که درون هوا داشتند، او دراز کشیده بود، درون تابوتی از سیمان سخت اما شفاف. آن بار نیز همان صدا درون سرش بود. کف پاهایش را در سر دیگر تابوت چقدر دور و سرد احساس کرده بد، در آن جا که بالشی گذاشته بودند؛ چون جعبه هنوز برای او بسیار بزرگ بود و مجبور شده بودند آن را تنظیم کنند و آخرین لباس نو را به قد و قواره او درآوردند. آنوقت رویش پارچه سفیدی کشیدند و دستمالی اطراف فک او پیچیدند تا زیبایی مرده را پیدا کرد. توی تابوت آماده بود به خاک بسپارندش اما میدانست نمرده. میدانست که اگر سعی میکرد از جا بلند شود، دست کم از نظر روحی، کاری برایش نداشت. اما به درد سرش نمی ارزید. بهتر بود همان جا بمیرد، از مرگ که بیماری اش بود، بمیرد. مدتی پیش دکتر با لحن خشکی به مادرش گفته بود:خانم، بچه تون بیماری سختی گرفته؛ مرده. اما ما هرکاری از دستمون ساخته باشه انجام میدیم تا بعد از مرگ زنده نگهش داریم. ما از طریق یه شیوه تغذیه پیچیده کاری میکنیم که وظایف داخلی بدنش ادامه پیدا کنه. فقط کارکرد منبع نیرو و حرکات درونیش متفاوت میشه. ما از طریف رشد بدنش، که مطابق معمول ادامه پیدا میکنه، زندگیشو نظارت میکنیم. مرگش یه مرگ زنده ست، یه مرگ حقیقی و واقعی... این حرف ها را به یاد آورد، آن هم به طور مغشوش. شاید اصلا آنها را نشنیده و به دنبال بالا رفتن گرمای بدن و بحران بیماری حصبه زاییده ذهنش بود. بعد از مطالعه قصه های فرعون های مومیایی شده بود که وقتی تبش بالا میرفت و به هذیان گویی میفتاد، خودش را قهرمان قصه ها میدید. خلا زندگیش از همینجا شروع شده بود. از این به بعد بود که نمیتوانست تشخیص بدهد، نمیتوانست
ه یاد بیاورد که کدام اتفاق ها حاصل هذیان هایش بوده و کدام رخدادها از زندگی واقعیش مایه میگرفت، و از همین رو بود که تردید داشت. شاید دکتر عبارت غریب مرگ زنده را بر زبان نیاورده بود. این گفته غیرمنطقی و به راستی ضد و نقیض بود و او را دچار تردید میکرد که مرده است یا نه، که هجده سال است مرده است یا نه. همان وقت بود، هنگام مرگش در هفت سالگی، که مادرش داده بود تابوت کوچکی از چوب سبز برایش درست کردند؛ تابوتی بچگانه، اما دکتر به آنها دستور داده بود جعبه بزرگتری بسازند، جعبه ای برای یک آدم بزرگ، چون آن تابوت ممکن بود جلوی رشد پسر را بگیرد و او را به صورت مرده ای بدریخت یا آدم زنده ای غیرعادی درآورد. با جلوگیری از رشد، او را از درک این نکته که دارد بهبودی پیدا میکند باز دارد. با توجه به این اخطار بود که مادرش دستور داد تابوت بزرگی برایش درست کردند، تابوتی برای یک جسد بزرگ و توی آن، پایین پایش، سه بالش بگذارد تا جسد توی چشم نزند. چیزی نگذشت که توی تابوت شروع به رشد کرد. به طوری هر سال قسمتی از پشم های بالش آخری را کم میکردند تا جا برای رشد باز شود. به این ترتیب، نیمی از عمرش سپری شد و به هجده سالگی رسید.(حالا 25 ساله شده بود.)و قد معمول و همیشگیش را پیدا کرد. نجار و دکتر در محاسباتشان اشتباه کرده بودند و تابوت را شصت سانیتمتری بزرگ گرفته بودند. فکر کرده بودند که قد و قامت پدرش را پیدا مکیند که آدم غول پیکر و نیمه وحشی بود. اما اینطورها نشد. تنها چیزی که از او به ارث برد ریش پرتوپش بود. ریشی پرپشت و آبی که مادرش پیوسته مرتب میکرد تا توی تابوت ظاهری آبرومند داشته باشد. همین ریش بود که در روزهای گرم اسباب زحمتش میشد. اما چیزی هم بود که بیش از آن صدا نگرانش میکرد. و آن حضور موش ها بود. در دوران بچگی هیچ چیزی توی دنیا به اندازه موش ناراحتش نکرده بود و او را نترسانده بود. این جانداران نفرت انگیز را بوی شمع هایی که پایین پایش میسوختند جذب کرده بود. دیگر لباسش را جویده بودند و میدانست که چیزی نمیگذرد به جویدن خودش میپردازند و تنش را میخورند. یک روز چشمش به آنها افتاد؛ پنج شش موش کوچک و براق و لغزنده پایه میز را گرفته و بالا آمده بودند و سر از جعبه درآورده بودند و داشتند او را میبلعیدند. مادرش وقتی به صرافت میفتاد که دیگر چیزی جز مشتی آشغال و استخوان های سخت و سرد نمیماند. آنچه بیشتر سبب وحشت او میشد دقیقا این موضوع نبود که موش ها او را میخوردند. آخر، او با اسکلت هم میتوانست به زندگی ادامه دهد. بلکه آنچه برایش دردآور بود وحشتی ذاتی بود که این جانداران کوچک در او برمی انگیختند. وقتی به این جانداران مخملی فکر میکرد که از سر و کولش بالا میرفتند، توی چین های پوستش راه پیدا میکردند و چنگال های سردشان را به لب هایش میمالیدند مو بر تنش راست میشد. یکی از موش ها از پلک هایش بالا رفت و سعی کرد قرنیه اش را بجود. جانور را میدید که درشت و هیولاوار سخت تلاش میکند تا شبکیه چشمش را از هم بدرد. فکر رکد با مرگ تازه ای روبه رو ست و خودش را به دست سرگیجه ای که شروع شده بود سپرد. به یاد آورد که پا به دوران بزرگسالی گذاشته. دیگر رشد نمیکرد و اسباب چهره اش قرص و محکم شده بود. اما چون سالم بود دیگر نمیتوانست از دوران بچگی حرف بزند. از دوران بچگی خبری نبود؛ چون در مرگ سپری شده بود. در فاصله کودکی تا بلوغ، مادرش به دقت از او مراقبت کرده بود. زن به طور کلی نگران بهداشت کامل تابوت و اتاق او بود. گل های گلدان را مرتب عوض میکرد و هر روز پنجره ها را میگشود تا هوای تازه وارد اتاق شود. آن روزها وقتی قدش را اندازه میگرفت و مطمئن میشد که چندین سانتیمتر رشد کرده، با شور و شوق زیادی متر پارچه ای را برانداز میکرد. از این که میدید زنده است به رضایت مادرانه میرسید. با وجود این، مراقبت میکرد تا بیگانه ای توی خانه پا نگذارد. آخر، وجود جسد در محیط خانواده، توی این همه سال، ناخوشایند و مرموز بود. زن فداکار بود. اما چیزی نگذشت که خوشبینیش رنگ باخت. او در این سال های آخر زن را میدید که با نگاهی غمگین به متر پارچه ای خیره میشود. فرزندش دیگر رشد نمیکرد. مادر میدانست که حالا به سختی میتواند وجود حیات را در عزیزش مشاهده کند. ترسید که نکند یک روز صبح ببیند به راستی او مرده و شاید به همین دلیل بود که آن روز زن را دید که با احتیاط به طرف جعبه آمد و تنش را بو کرد. زن بدبینی عمیقی پیدا کرده بود. تازگی ها از مراقبت ها چشمپوشی میکرد و دیگر متر پارچه ای را از روی دوراندیشی همراه نداشت. به صرافت افتاد که دیگر قرار نیست رشد کند. به صرافت افتاد که حالا به راستی مرده. از آنجا به صرافت افتاد مرده که آرامش ملایمی ساز و کار تنش را همراه برده بود. همه چیز بی موقع تغییر کرده بود. حالا ضربان غیرمحسوسی که تنها او میتوانست درک کند از نبضش ناپدید شده بود. احساس سنگینی میکرد و ماده اولیه زمین او را با ن