eitaa logo
اتاقک‌سیگار؛
183 دنبال‌کننده
548 عکس
102 ویدیو
1 فایل
-به اتاقک سیگار خوش اومدی.اینجا علاوه‌بر اینکه بوی سیگار میاد، قفسه‌هاش از کتاب پره، صدای رادیو همیشه بلنده،دستگاه تایپ هیچوقت از دست من بیکار نمیمونه و به دیوارها قاب عکس آویزونه. سیگار؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/3527046 تاریخ آغاز: ۷ شهریور
مشاهده در ایتا
دانلود
تسلیم سوم باز همان صدا بود، همان صدای بی روح و گزنده که از فراز سر میامد و او خوب میشناخت. اما حالا واضح و دردناک بود، انگار یک شبه برایش غیر عادی شده بود. صدا، خفه و گزنده، درون کاسه سرخالی او میپیچید. کندویی در چاردیوار جمجمه اش اوج گرفته و با حرکت مداوم مارپیچی هر دم بزرگتر میشد و به اطراف میخورد و نخاعش را با ارتعاش های منظم به لرزه درمیاورد، لرزشی که با حرکت آرام تنش ناهماهنگ بود. در ساختمان مادی انسانیش چیزی ناسازگار پیدا شده بود، چیزی که در وقت های دیگر وظیفه اش را به طور عادی انجام میداد و حالا استخوان های بی گوشت دست اسکلت مانند، ضربه های خشک و سخت از درون به سرش فرود میاورد تمامی احساست تلخ زندگیش را به یاد میاورد. از روی غریزه حیوانی میخواست دست هایش را مشت کند و شقیقه هایش را بفشارد، شقیقه هایی که رگ های آبی و ارغوانی آن از فشار بی امان درد توان فرسا بیرون زده بود. میخواست صدا را، که با نوک تیز الماس خود، لحظه را سوراخ میکرد، در کف دست های حساسش بگیرد. تصور میکرد گربه ای خانگی در گوشه های رنجدیده سر داغ تبدارش جست و خیز میکند و عضلاتش منقبض میشود. الان بود که او را میگرفت. خیر، او خزهایی لغزنده داشت و کمابیش دست نیافتنی بود. اما آماده بود با طرحی حساب شده او را بگیرد و مدتی طولانی با همه توان نومیدش محکم نگه دارد. آن وقت دیگر نمیتوانست از راه گوش وارد شود یا از راه دهان یا از هر یک از سوراخ ها یا چشم هایش؛ چشم هایی که با عبر از آن نبینا میشدند و از اعماق تاریکی از هم گسسته پرواز صدا را مینگریستند. و نیز نمیگذشت بلورهای تراش آن، ستاره های یخ زده آن، به دیواره داخلی کاسه سرش برخورد کند. صدا اینگونه بود: پایان ناپذیر، مثل کودکی که سر به دیوار سیمانی بکوبد، یا مثل هر ضربه سختی که با چیزی سخت برخورد کند. اما اگر میتوانست احاطه اش کند، منزوی اش سازد، آن وقت دیگر آزارش نمیداد. پیش برو و آن اندام بیقرار را از سایه خود جدا کن. در چنگ بگیر، بفشار، آری، مرگ یک بار شیون یک بار. با همه توان خود او را توی پیاده رو بینداز و با بیرحمی لگدمال کن تا اینکه نفس نفس زنان بگویی صدایی که تو را شکنجه میکرد، دیوانه میکرد، مثل یک شی معمولی پخش زمین شده و به صورت مرگی کامل درآمده است. اما فشردن شقیقه هایش ناممکن بود، دست هایش در راستای تن کوتاه شده بودند و حالا حکم دست های کوتوله ای را داشتند، کوتاه، گوشتالو و پیه دار. سعی کرد سرش را تکان دهد. تکان هم داد. آنوقت صدا با نیروی بیشتری درون جمجمه اش، که سخت تر و بزرگتر شده بود، ظاهر شد و احساس کرد جاذبه آن را محکمتر به طرف خود کشید. صدا سنگین و سخت بود، آنقدر سنگین و سخت که اگر آنرا میگرفت و از میان میبرد، انگار گلبرگ های گلی سربی را پرپر کرده باشد. صدا را در وقت های دیگر با همین سماجت شنیده بود. مثلا روز اولی که مرده بود. آن بار که به دیدن جسد پی برد جسد خود اوست و به آن چشم دوخت و دست گذاشت. خود را لمس ناپذیر، بدون حجم، بدون وجود احساس کرد. به راستی جسد بود و عبور مرگ را از روی تن جوان و بیمارش حس کرد. فضای خانه در همه جا سخت شده بود، گویی آن را از سیمان انباشته بودند و در دل آن حجم سیمانی که اشیا همان حالی را داشتند که درون هوا داشتند، او دراز کشیده بود، درون تابوتی از سیمان سخت اما شفاف. آن بار نیز همان صدا درون سرش بود. کف پاهایش را در سر دیگر تابوت چقدر دور و سرد احساس کرده بد، در آن جا که بالشی گذاشته بودند؛ چون جعبه هنوز برای او بسیار بزرگ بود و مجبور شده بودند آن را تنظیم کنند و آخرین لباس نو را به قد و قواره او درآوردند. آنوقت رویش پارچه سفیدی کشیدند و دستمالی اطراف فک او پیچیدند تا زیبایی مرده را پیدا کرد. توی تابوت آماده بود به خاک بسپارندش اما میدانست نمرده. میدانست که اگر سعی میکرد از جا بلند شود، دست کم از نظر روحی، کاری برایش نداشت. اما به درد سرش نمی ارزید. بهتر بود همان جا بمیرد، از مرگ که بیماری اش بود، بمیرد. مدتی پیش دکتر با لحن خشکی به مادرش گفته بود:خانم، بچه تون بیماری سختی گرفته؛ مرده. اما ما هرکاری از دستمون ساخته باشه انجام میدیم تا بعد از مرگ زنده نگهش داریم. ما از طریق یه شیوه تغذیه پیچیده کاری میکنیم که وظایف داخلی بدنش ادامه پیدا کنه. فقط کارکرد منبع نیرو و حرکات درونیش متفاوت میشه. ما از طریف رشد بدنش، که مطابق معمول ادامه پیدا میکنه، زندگیشو نظارت میکنیم. مرگش یه مرگ زنده ست، یه مرگ حقیقی و واقعی... این حرف ها را به یاد آورد، آن هم به طور مغشوش. شاید اصلا آنها را نشنیده و به دنبال بالا رفتن گرمای بدن و بحران بیماری حصبه زاییده ذهنش بود. بعد از مطالعه قصه های فرعون های مومیایی شده بود که وقتی تبش بالا میرفت و به هذیان گویی میفتاد، خودش را قهرمان قصه ها میدید. خلا زندگیش از همینجا شروع شده بود. از این به بعد بود که نمیتوانست تشخیص بدهد، نمیتوانست
ه یاد بیاورد که کدام اتفاق ها حاصل هذیان هایش بوده و کدام رخدادها از زندگی واقعیش مایه میگرفت، و از همین رو بود که تردید داشت. شاید دکتر عبارت غریب مرگ زنده را بر زبان نیاورده بود. این گفته غیرمنطقی و به راستی ضد و نقیض بود و او را دچار تردید میکرد که مرده است یا نه، که هجده سال است مرده است یا نه. همان وقت بود، هنگام مرگش در هفت سالگی، که مادرش داده بود تابوت کوچکی از چوب سبز برایش درست کردند؛ تابوتی بچگانه، اما دکتر به آنها دستور داده بود جعبه بزرگتری بسازند، جعبه ای برای یک آدم بزرگ، چون آن تابوت ممکن بود جلوی رشد پسر را بگیرد و او را به صورت مرده ای بدریخت یا آدم زنده ای غیرعادی درآورد. با جلوگیری از رشد، او را از درک این نکته که دارد بهبودی پیدا میکند باز دارد. با توجه به این اخطار بود که مادرش دستور داد تابوت بزرگی برایش درست کردند، تابوتی برای یک جسد بزرگ و توی آن، پایین پایش، سه بالش بگذارد تا جسد توی چشم نزند. چیزی نگذشت که توی تابوت شروع به رشد کرد. به طوری هر سال قسمتی از پشم های بالش آخری را کم میکردند تا جا برای رشد باز شود. به این ترتیب، نیمی از عمرش سپری شد و به هجده سالگی رسید.(حالا 25 ساله شده بود.)و قد معمول و همیشگیش را پیدا کرد. نجار و دکتر در محاسباتشان اشتباه کرده بودند و تابوت را شصت سانیتمتری بزرگ گرفته بودند. فکر کرده بودند که قد و قامت پدرش را پیدا مکیند که آدم غول پیکر و نیمه وحشی بود. اما اینطورها نشد. تنها چیزی که از او به ارث برد ریش پرتوپش بود. ریشی پرپشت و آبی که مادرش پیوسته مرتب میکرد تا توی تابوت ظاهری آبرومند داشته باشد. همین ریش بود که در روزهای گرم اسباب زحمتش میشد. اما چیزی هم بود که بیش از آن صدا نگرانش میکرد. و آن حضور موش ها بود. در دوران بچگی هیچ چیزی توی دنیا به اندازه موش ناراحتش نکرده بود و او را نترسانده بود. این جانداران نفرت انگیز را بوی شمع هایی که پایین پایش میسوختند جذب کرده بود. دیگر لباسش را جویده بودند و میدانست که چیزی نمیگذرد به جویدن خودش میپردازند و تنش را میخورند. یک روز چشمش به آنها افتاد؛ پنج شش موش کوچک و براق و لغزنده پایه میز را گرفته و بالا آمده بودند و سر از جعبه درآورده بودند و داشتند او را میبلعیدند. مادرش وقتی به صرافت میفتاد که دیگر چیزی جز مشتی آشغال و استخوان های سخت و سرد نمیماند. آنچه بیشتر سبب وحشت او میشد دقیقا این موضوع نبود که موش ها او را میخوردند. آخر، او با اسکلت هم میتوانست به زندگی ادامه دهد. بلکه آنچه برایش دردآور بود وحشتی ذاتی بود که این جانداران کوچک در او برمی انگیختند. وقتی به این جانداران مخملی فکر میکرد که از سر و کولش بالا میرفتند، توی چین های پوستش راه پیدا میکردند و چنگال های سردشان را به لب هایش میمالیدند مو بر تنش راست میشد. یکی از موش ها از پلک هایش بالا رفت و سعی کرد قرنیه اش را بجود. جانور را میدید که درشت و هیولاوار سخت تلاش میکند تا شبکیه چشمش را از هم بدرد. فکر رکد با مرگ تازه ای روبه رو ست و خودش را به دست سرگیجه ای که شروع شده بود سپرد. به یاد آورد که پا به دوران بزرگسالی گذاشته. دیگر رشد نمیکرد و اسباب چهره اش قرص و محکم شده بود. اما چون سالم بود دیگر نمیتوانست از دوران بچگی حرف بزند. از دوران بچگی خبری نبود؛ چون در مرگ سپری شده بود. در فاصله کودکی تا بلوغ، مادرش به دقت از او مراقبت کرده بود. زن به طور کلی نگران بهداشت کامل تابوت و اتاق او بود. گل های گلدان را مرتب عوض میکرد و هر روز پنجره ها را میگشود تا هوای تازه وارد اتاق شود. آن روزها وقتی قدش را اندازه میگرفت و مطمئن میشد که چندین سانتیمتر رشد کرده، با شور و شوق زیادی متر پارچه ای را برانداز میکرد. از این که میدید زنده است به رضایت مادرانه میرسید. با وجود این، مراقبت میکرد تا بیگانه ای توی خانه پا نگذارد. آخر، وجود جسد در محیط خانواده، توی این همه سال، ناخوشایند و مرموز بود. زن فداکار بود. اما چیزی نگذشت که خوشبینیش رنگ باخت. او در این سال های آخر زن را میدید که با نگاهی غمگین به متر پارچه ای خیره میشود. فرزندش دیگر رشد نمیکرد. مادر میدانست که حالا به سختی میتواند وجود حیات را در عزیزش مشاهده کند. ترسید که نکند یک روز صبح ببیند به راستی او مرده و شاید به همین دلیل بود که آن روز زن را دید که با احتیاط به طرف جعبه آمد و تنش را بو کرد. زن بدبینی عمیقی پیدا کرده بود. تازگی ها از مراقبت ها چشمپوشی میکرد و دیگر متر پارچه ای را از روی دوراندیشی همراه نداشت. به صرافت افتاد که دیگر قرار نیست رشد کند. به صرافت افتاد که حالا به راستی مرده. از آنجا به صرافت افتاد مرده که آرامش ملایمی ساز و کار تنش را همراه برده بود. همه چیز بی موقع تغییر کرده بود. حالا ضربان غیرمحسوسی که تنها او میتوانست درک کند از نبضش ناپدید شده بود. احساس سنگینی میکرد و ماده اولیه زمین او را با ن
یرویی پرتوان و بازگرداننده به طرف خود میکشید. حالا نیروی جاذبه ظاهرا با قدرتی مقاومت ناپذیر او را جذب میکرد. مثل جسدی واقعی و انکارناپذیر سنگین بود. اما حالا آرامش بیشتری داشت و حتی ناچار نبود نفس بکشد تا مرگش را زندگی کند. بی آنکه به خود دست بگذارد، در خیال تک تک اعضای تنش را از نظر گذراند. سرش آنجا روی بالشی سخت اندکی به طرف چپ قرار داشت. دهانش را، به دلیل باریکه ای سرما که با صدا گلویش را می انباشت، اندکی باز تصور کرد. حکم درخت بیست و پنج ساله ای را داشت که قطعه قطعه اش کرده باشند. شاید سعی کرده بود دهانش را ببندد. چون دستمالی که فکش را نگه داشته بود شل شده بود. نمیتوانست به خود سر و صورتی بدهد، خودش را جمع و جور کند، حتی خودش را بگیرد تا جسد آبرومندی به نظر برسد. عضلاتش، اعضای تنش دیگر مثل گذشته، که در برابر ندای سلسله اعصاب وقت شناس بودند، واکنش نشان نمیدادند. دیگر مثل هجده سال پیش نبود که چون بچه ای معمولی هرطور میخواست حرکت میکرد. دست های رها شده اش را حس میکرد، دست هایی که برای همیشه رها شده بود و در دو طرف تابوت مزین بالش خفت افتاده بود. شکمش مثل پوست درخت گردو سخت بود. و آن طرف تر، پاهایش قرار داشتش که کالبد تمام بالغش را درست و دقیق کامل میکردند. تنش، سنگین اما آسوده، بدون هیچ ناراحتی دراز کشیده بود، گویی دنیا ناگهان از حرکت باز ایستاده و هیچکس سکوت را نمیشکست، گویی همه شش های مردم دنیا دیگر نفس نمیکشیدند تا آن سکوت آرام هوا شکسته نشود. احساس شادی میکرد، شادی بچه ای که طاقباز روی علف های پرتوپ و خنک دراز کشیده و توی نخ ابر بلندی رفته باشد که در آسمان بعدازظهر تا دوردست ها در پرواز است. شاد بود، حتی با اینکه میدانست مرده، میدانست توی آن جعبه مزین به پارچه ابریشم مصنوعی تا ابد خواهد آرمید. بیش از هروقت دیگر هوشیار بود، نه مثل گذشته، مثل مرگ اولش که احساس دلمردگی و زدگی میکرد. چهار شمعی که در اطرافش گذاشته بودند و هر سه ماه یک بار عوض میکردند، باز کم کم داشت خاموش میشد، درست در وقتی که وجودشان ضروری بود. نزدیکی آن بنفشه های تر و تازه را که مادرش آن روز صبح آورده بود احساس میکرد؛ در زنبق ها و گل های سرخ احساس میکرد. اما همه آن واقعیت تلخ ذره ای او را دچار اضطراب نمیکرد؛ کاملا به عکس، در آنجا خوشبخت بود، تنها در انزوای خود. آیا بعدها دچار ترس میشد؟ که میدانست؟ چه دشوار بود اندیشیدن به لحظه ای که چکش میخ ها را درون چوب سبز فرو میبرد و تابوت با اطمینانی قاطع از اینکه بار دیگر به درختی تبدیل میشد صدای غژغژش برمیخاست. تنش که حالا با نیروی بیشتری به فرمان زمین کشیده میشد، یک بر در اعماق مرطوب، گل مانند و نرم باقی میماند و در آن بالا، با چهار متر مکعب فاصله، آخرین ضربه های گورکن رنگ میباخت. نه، در آنجا نیز ترس به دل راه نمیداد. آن هم ادامه مرگ بود، ادامه طبیعی موقعیت تازه. بدنش هیچ گرمایی نخواهد داشت، مغزش برای همیشه منجمد خواهد شد و ستاره های کوچک یخ زده تا مغز استخوان هایش نفوذ خواهند کرد. چه خوب با زندگی مرده اش به عنوان یک آدم مرده خو خواهد گرفت! اما روزی احساس خواهد کرد که زره محکمش از هم گسسته و وقتی سعی کند هرکدام از اعضایش را نام ببرد و مرور کند دیگر اثری از آثار آنها نخواهد دید. احساس خواهد کرد که هیچ شکل قطعی و دقیقی دارد و با رضایت در خواهد یافت که کالبد کامل 25 ساله اش را از دست داده و به شکل مشتی خاک بی شکل تبدیل شده که هیچ تعریفی هندسی برایش پیدا نمیشود. همان خاک مرگی که در کتاب مقدس آمده. شاید در آن وقت تاحدودی احساس دلتنگی کند، احساس دلتنگی که چرا دیگر جسدی دارای شکل و کالبد نیست، بلکه جسدی خیالی و مجرد است که تنها در خاطره محو خویشانش گرد آمده. در آن وقت خواهد دانست که از آوندهای مویین درخت سیبی بالا خواهد رفت، و در یک روز پاییزی با احساس گرسنگی یک کودک از خواب بیدار خواهد شد. خواهد دانست و غمگین خواهد شد که وحدتش را از دست داده و دیگر آدم مرده معمولی، آن جسد معمولی نیست. آن شب آخر را در جمع تنهایی جسد خودش سپری کرده بود. اما با آمدن روز جدید، با نفوذ اولین پرتوهای آفتاب نیمگرم از پنجره باز، احساس کرد پوستش نرم میشود. برای لحظه ای به صرافت افتاد. آرام، خشن. گذشت تا هوا از فراز تنش عبور کرد. دیگر تردیدی نبود، بو حضور داشت. در طول شب، تلاشی جسد تاثیر خود را شروع کرده بود. ساز و کار تنش شروع کرده بود به پوسیدن. مثل تن همه مرده ها. بو تردیدناپذیر بود، اشتپاه ناپذیر، بوی گوشت بویناک ناپدیدی میشد و باز پرنفوذتر خود را نشان میداد. تنش از گرمای شب گذشته داشت متلاشی میشد. آری، داشت میپوسید. یکی دو ساعتی نمیگذشت که مادرش میامد تا گل ها را عوض کند و بوی گوشت متلاشی شده را از آستانه در میشنید. آن وقت او را میبردند تا مرگ دومش را میان مرده ها بخوابد. اما ترس ناگهانی مثل دشنه ای بر پشتش فرود میامد. ترس! چنین
واژه ای عمیق، این همه پرمعنی! حالا به راستی میترسید، ترسی واقعی، جسمانی. علتش چه بود؟ کاملا دریافت و به لرزه افتاد: احتمالا نمرده بود. او را آنجا جا گذاشته بود، توی جعبه که حالا کاملا نرم بود، دوشک دوزی شده، این همه راحت، و تصور ترس پنچره واقعیت را به رویش گشود: خیال داشتند زنده به گورش کنند. مرده بود چون آگاهی درستی از همه چیز داشت: از زندگی که در پیرامونش ادامه داشت و نجوایش شنیده میشد، از بوی ملایم گل آفتابگردان که از پنجره باز تو میامد و با بوی دیگری میامیخت، از چک چک آرام آب درون مخزن، و از صدای جیرجیرک که در آن گوشه اتاق مانده بود و به این خیال که هنوز اوایل صبح است همچنان جیر جیر میکرد. همه چیز از نفی مرگش حکایت میکرد. همه چیز بجز آن بو. اما از کجا معلوم بود که بو خودش باشد؟ شاید روز پیش مادرش فراموش کرده بود آب گلدان ها را عوض کند و ساقه ها داشتند میپوسیدند. یا شاید موشی که گربه به درون اتاق او کشیده بود از گرما داشت میگندید. نه، بو از تنش بلند نمیشد. همین چند لحظه پیش بود که از این که مرده بود شاد بود چون فکر کرده بود مرده است. چون آدم مرده از داشتن موقعیتی چاره ناپذیر شاد است. اما آدم زنده خودش را رها نمیکند تا به گورش کنند. ممکن بود از لحظه ای که در جعبه را با میخ میکوبیدند آگاه باشد. تهی بودن تن را، همان طور که روی شانه دوستانش قرار داشت و با هر گام تشییع کننده ها اندوه و نومیدیش بیشتر میشد، احساس میکرد. بیهوده سعی خواهد کرد که از جا برخیزد، با همه توان ضعیفش صدا بزند، به در و دیوار تاریک و باریک مشت بکوبد تا بدانند که هنوز زنده است، که میخواهند زنده به گورش کنند. بیهوده بود. حتی اعضای تنش به آن ندای آخرین و ضروری سلسله اعصابش پاسخ نمیدادند. سر و صداهایی را از اتاق بغل شنید. آیا خوابیده بود؟ آیا سراسر این زندگی آدم مرده کابوس بود؟ اما سروصدای ظرف ها ادامه پیدا نکرد. دلش گرفت و شاید از این موضوع خشمگین شد. دلش میخواست همه ظرف های دنیا یکجا در کنارش خرد میشدند تا او با علتی بیرونی بیدار میشد، چون اراده خودش ناتوان مانده بود. اما نه. رویا نبود. یقین داشت که اگر رویا بود نقشه آخرش برای بازگشت به واقعیت ناکام نمیماند. دوباره بیدار نیمشد. راحتی تابوت را احساس کرد و بو حالا با شدت زیاد دوباره آمده بود، با شدتی که دیگر تردید داشت بوی خودش باشد. دلش میخواست پیش از آن که بندبندش از هم جدا شود و منظره گوشت بویناک خویشانش را دچار چندش کند آنها را ببیند. همسایه ها در دهانشان را با دستمال میگرفتند و وحشتزده از کنار تابوت میگریختند. تف مینداختند. بهتر بود او را به خاک میسپردند. بهتر بود هرچه زودتر از شرش خخلاص میشدند. حتی خودش میخواست حالا از دست جسد خود آسوده شود. حالا به راستی میدانست که مرده، یا دست کم به طور نامحسوسی زنده است. چه تفاوتی میکرد؟ به هرحال، بو ادامه داشت. با حالت تسلیم آخرین دعاها، آخرین وردهای لاتین و پاسخ سرسری دستیار کشیش را میشنید. سرمای گورستان، آکنده از گردوخاک و استخوان، تا اعماق استخوان هایش نفوذ میکرد و بو را، اندکی شاید، از میان میبرد. شاید نزدیکی آن لحظه او را از آن مرگ کاذب بیرون میاورد. و در آن وقت احساس میکرد درون عرق تنش شنا میکند، درون آبی لزج و غلیظ، مثل وقتی که در زهدان مادر، پیش از بدنیا آمدن شنا کرده بود. پس شاید زنده است. اما احتمالا حالا آنقدر تسلیم مردن شده که ممکن از تسلیم جان بدهد.