یرویی پرتوان و بازگرداننده به طرف خود میکشید. حالا نیروی جاذبه ظاهرا با قدرتی مقاومت ناپذیر او را جذب میکرد. مثل جسدی واقعی و انکارناپذیر سنگین بود. اما حالا آرامش بیشتری داشت و حتی ناچار نبود نفس بکشد تا مرگش را زندگی کند.
بی آنکه به خود دست بگذارد، در خیال تک تک اعضای تنش را از نظر گذراند. سرش آنجا روی بالشی سخت اندکی به طرف چپ قرار داشت. دهانش را، به دلیل باریکه ای سرما که با صدا گلویش را می انباشت، اندکی باز تصور کرد. حکم درخت بیست و پنج ساله ای را داشت که قطعه قطعه اش کرده باشند. شاید سعی کرده بود دهانش را ببندد. چون دستمالی که فکش را نگه داشته بود شل شده بود. نمیتوانست به خود سر و صورتی بدهد، خودش را جمع و جور کند، حتی خودش را بگیرد تا جسد آبرومندی به نظر برسد. عضلاتش، اعضای تنش دیگر مثل گذشته، که در برابر ندای سلسله اعصاب وقت شناس بودند، واکنش نشان نمیدادند. دیگر مثل هجده سال پیش نبود که چون بچه ای معمولی هرطور میخواست حرکت میکرد. دست های رها شده اش را حس میکرد، دست هایی که برای همیشه رها شده بود و در دو طرف تابوت مزین بالش خفت افتاده بود. شکمش مثل پوست درخت گردو سخت بود. و آن طرف تر، پاهایش قرار داشتش که کالبد تمام بالغش را درست و دقیق کامل میکردند. تنش، سنگین اما آسوده، بدون هیچ ناراحتی دراز کشیده بود، گویی دنیا ناگهان از حرکت باز ایستاده و هیچکس سکوت را نمیشکست، گویی همه شش های مردم دنیا دیگر نفس نمیکشیدند تا آن سکوت آرام هوا شکسته نشود. احساس شادی میکرد، شادی بچه ای که طاقباز روی علف های پرتوپ و خنک دراز کشیده و توی نخ ابر بلندی رفته باشد که در آسمان بعدازظهر تا دوردست ها در پرواز است. شاد بود، حتی با اینکه میدانست مرده، میدانست توی آن جعبه مزین به پارچه ابریشم مصنوعی تا ابد خواهد آرمید. بیش از هروقت دیگر هوشیار بود، نه مثل گذشته، مثل مرگ اولش که احساس دلمردگی و زدگی میکرد. چهار شمعی که در اطرافش گذاشته بودند و هر سه ماه یک بار عوض میکردند، باز کم کم داشت خاموش میشد، درست در وقتی که وجودشان ضروری بود. نزدیکی آن بنفشه های تر و تازه را که مادرش آن روز صبح آورده بود احساس میکرد؛ در زنبق ها و گل های سرخ احساس میکرد. اما همه آن واقعیت تلخ ذره ای او را دچار اضطراب نمیکرد؛ کاملا به عکس، در آنجا خوشبخت بود، تنها در انزوای خود. آیا بعدها دچار ترس میشد؟
که میدانست؟ چه دشوار بود اندیشیدن به لحظه ای که چکش میخ ها را درون چوب سبز فرو میبرد و تابوت با اطمینانی قاطع از اینکه بار دیگر به درختی تبدیل میشد صدای غژغژش برمیخاست. تنش که حالا با نیروی بیشتری به فرمان زمین کشیده میشد، یک بر در اعماق مرطوب، گل مانند و نرم باقی میماند و در آن بالا، با چهار متر مکعب فاصله، آخرین ضربه های گورکن رنگ میباخت. نه، در آنجا نیز ترس به دل راه نمیداد. آن هم ادامه مرگ بود، ادامه طبیعی موقعیت تازه.
بدنش هیچ گرمایی نخواهد داشت، مغزش برای همیشه منجمد خواهد شد و ستاره های کوچک یخ زده تا مغز استخوان هایش نفوذ خواهند کرد. چه خوب با زندگی مرده اش به عنوان یک آدم مرده خو خواهد گرفت! اما روزی احساس خواهد کرد که زره محکمش از هم گسسته و وقتی سعی کند هرکدام از اعضایش را نام ببرد و مرور کند دیگر اثری از آثار آنها نخواهد دید. احساس خواهد کرد که هیچ شکل قطعی و دقیقی دارد و با رضایت در خواهد یافت که کالبد کامل 25 ساله اش را از دست داده و به شکل مشتی خاک بی شکل تبدیل شده که هیچ تعریفی هندسی برایش پیدا نمیشود.
همان خاک مرگی که در کتاب مقدس آمده. شاید در آن وقت تاحدودی احساس دلتنگی کند، احساس دلتنگی که چرا دیگر جسدی دارای شکل و کالبد نیست، بلکه جسدی خیالی و مجرد است که تنها در خاطره محو خویشانش گرد آمده. در آن وقت خواهد دانست که از آوندهای مویین درخت سیبی بالا خواهد رفت، و در یک روز پاییزی با احساس گرسنگی یک کودک از خواب بیدار خواهد شد. خواهد دانست و غمگین خواهد شد که وحدتش را از دست داده و دیگر آدم مرده معمولی، آن جسد معمولی نیست.
آن شب آخر را در جمع تنهایی جسد خودش سپری کرده بود. اما با آمدن روز جدید، با نفوذ اولین پرتوهای آفتاب نیمگرم از پنجره باز، احساس کرد پوستش نرم میشود. برای لحظه ای به صرافت افتاد. آرام، خشن. گذشت تا هوا از فراز تنش عبور کرد. دیگر تردیدی نبود، بو حضور داشت. در طول شب، تلاشی جسد تاثیر خود را شروع کرده بود. ساز و کار تنش شروع کرده بود به پوسیدن. مثل تن همه مرده ها. بو تردیدناپذیر بود، اشتپاه ناپذیر، بوی گوشت بویناک ناپدیدی میشد و باز پرنفوذتر خود را نشان میداد. تنش از گرمای شب گذشته داشت متلاشی میشد. آری، داشت میپوسید. یکی دو ساعتی نمیگذشت که مادرش میامد تا گل ها را عوض کند و بوی گوشت متلاشی شده را از آستانه در میشنید. آن وقت او را میبردند تا مرگ دومش را میان مرده ها بخوابد.
اما ترس ناگهانی مثل دشنه ای بر پشتش فرود میامد. ترس! چنین
واژه ای عمیق، این همه پرمعنی! حالا به راستی میترسید، ترسی واقعی، جسمانی. علتش چه بود؟ کاملا دریافت و به لرزه افتاد: احتمالا نمرده بود. او را آنجا جا گذاشته بود، توی جعبه که حالا کاملا نرم بود، دوشک دوزی شده، این همه راحت، و تصور ترس پنچره واقعیت را به رویش گشود: خیال داشتند زنده به گورش کنند.
مرده بود چون آگاهی درستی از همه چیز داشت: از زندگی که در پیرامونش ادامه داشت و نجوایش شنیده میشد، از بوی ملایم گل آفتابگردان که از پنجره باز تو میامد و با بوی دیگری میامیخت، از چک چک آرام آب درون مخزن، و از صدای جیرجیرک که در آن گوشه اتاق مانده بود و به این خیال که هنوز اوایل صبح است همچنان جیر جیر میکرد.
همه چیز از نفی مرگش حکایت میکرد. همه چیز بجز آن بو. اما از کجا معلوم بود که بو خودش باشد؟ شاید روز پیش مادرش فراموش کرده بود آب گلدان ها را عوض کند و ساقه ها داشتند میپوسیدند. یا شاید موشی که گربه به درون اتاق او کشیده بود از گرما داشت میگندید. نه، بو از تنش بلند نمیشد.
همین چند لحظه پیش بود که از این که مرده بود شاد بود چون فکر کرده بود مرده است. چون آدم مرده از داشتن موقعیتی چاره ناپذیر شاد است. اما آدم زنده خودش را رها نمیکند تا به گورش کنند. ممکن بود از لحظه ای که در جعبه را با میخ میکوبیدند آگاه باشد. تهی بودن تن را، همان طور که روی شانه دوستانش قرار داشت و با هر گام تشییع کننده ها اندوه و نومیدیش بیشتر میشد، احساس میکرد. بیهوده سعی خواهد کرد که از جا برخیزد، با همه توان ضعیفش صدا بزند، به در و دیوار تاریک و باریک مشت بکوبد تا بدانند که هنوز زنده است، که میخواهند زنده به گورش کنند. بیهوده بود. حتی اعضای تنش به آن ندای آخرین و ضروری سلسله اعصابش پاسخ نمیدادند. سر و صداهایی را از اتاق بغل شنید. آیا خوابیده بود؟ آیا سراسر این زندگی آدم مرده کابوس بود؟ اما سروصدای ظرف ها ادامه پیدا نکرد. دلش گرفت و شاید از این موضوع خشمگین شد. دلش میخواست همه ظرف های دنیا یکجا در کنارش خرد میشدند تا او با علتی بیرونی بیدار میشد، چون اراده خودش ناتوان مانده بود. اما نه. رویا نبود. یقین داشت که اگر رویا بود نقشه آخرش برای بازگشت به واقعیت ناکام نمیماند. دوباره بیدار نیمشد. راحتی تابوت را احساس کرد و بو حالا با شدت زیاد دوباره آمده بود، با شدتی که دیگر تردید داشت بوی خودش باشد. دلش میخواست پیش از آن که بندبندش از هم جدا شود و منظره گوشت بویناک خویشانش را دچار چندش کند آنها را ببیند. همسایه ها در دهانشان را با دستمال میگرفتند و وحشتزده از کنار تابوت میگریختند. تف مینداختند. بهتر بود او را به خاک میسپردند. بهتر بود هرچه زودتر از شرش خخلاص میشدند. حتی خودش میخواست حالا از دست جسد خود آسوده شود. حالا به راستی میدانست که مرده، یا دست کم به طور نامحسوسی زنده است. چه تفاوتی میکرد؟ به هرحال، بو ادامه داشت.
با حالت تسلیم آخرین دعاها، آخرین وردهای لاتین و پاسخ سرسری دستیار کشیش را میشنید. سرمای گورستان، آکنده از گردوخاک و استخوان، تا اعماق استخوان هایش نفوذ میکرد و بو را، اندکی شاید، از میان میبرد. شاید نزدیکی آن لحظه او را از آن مرگ کاذب بیرون میاورد. و در آن وقت احساس میکرد درون عرق تنش شنا میکند، درون آبی لزج و غلیظ، مثل وقتی که در زهدان مادر، پیش از بدنیا آمدن شنا کرده بود. پس شاید زنده است.
اما احتمالا حالا آنقدر تسلیم مردن شده که ممکن از تسلیم جان بدهد.