eitaa logo
اتاقک‌سیگار؛
183 دنبال‌کننده
550 عکس
102 ویدیو
1 فایل
-به اتاقک سیگار خوش اومدی.اینجا علاوه‌بر اینکه بوی سیگار میاد، قفسه‌هاش از کتاب پره، صدای رادیو همیشه بلنده،دستگاه تایپ هیچوقت از دست من بیکار نمیمونه و به دیوارها قاب عکس آویزونه. سیگار؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/3527046 تاریخ آغاز: ۷ شهریور
مشاهده در ایتا
دانلود
واژه ای عمیق، این همه پرمعنی! حالا به راستی میترسید، ترسی واقعی، جسمانی. علتش چه بود؟ کاملا دریافت و به لرزه افتاد: احتمالا نمرده بود. او را آنجا جا گذاشته بود، توی جعبه که حالا کاملا نرم بود، دوشک دوزی شده، این همه راحت، و تصور ترس پنچره واقعیت را به رویش گشود: خیال داشتند زنده به گورش کنند. مرده بود چون آگاهی درستی از همه چیز داشت: از زندگی که در پیرامونش ادامه داشت و نجوایش شنیده میشد، از بوی ملایم گل آفتابگردان که از پنجره باز تو میامد و با بوی دیگری میامیخت، از چک چک آرام آب درون مخزن، و از صدای جیرجیرک که در آن گوشه اتاق مانده بود و به این خیال که هنوز اوایل صبح است همچنان جیر جیر میکرد. همه چیز از نفی مرگش حکایت میکرد. همه چیز بجز آن بو. اما از کجا معلوم بود که بو خودش باشد؟ شاید روز پیش مادرش فراموش کرده بود آب گلدان ها را عوض کند و ساقه ها داشتند میپوسیدند. یا شاید موشی که گربه به درون اتاق او کشیده بود از گرما داشت میگندید. نه، بو از تنش بلند نمیشد. همین چند لحظه پیش بود که از این که مرده بود شاد بود چون فکر کرده بود مرده است. چون آدم مرده از داشتن موقعیتی چاره ناپذیر شاد است. اما آدم زنده خودش را رها نمیکند تا به گورش کنند. ممکن بود از لحظه ای که در جعبه را با میخ میکوبیدند آگاه باشد. تهی بودن تن را، همان طور که روی شانه دوستانش قرار داشت و با هر گام تشییع کننده ها اندوه و نومیدیش بیشتر میشد، احساس میکرد. بیهوده سعی خواهد کرد که از جا برخیزد، با همه توان ضعیفش صدا بزند، به در و دیوار تاریک و باریک مشت بکوبد تا بدانند که هنوز زنده است، که میخواهند زنده به گورش کنند. بیهوده بود. حتی اعضای تنش به آن ندای آخرین و ضروری سلسله اعصابش پاسخ نمیدادند. سر و صداهایی را از اتاق بغل شنید. آیا خوابیده بود؟ آیا سراسر این زندگی آدم مرده کابوس بود؟ اما سروصدای ظرف ها ادامه پیدا نکرد. دلش گرفت و شاید از این موضوع خشمگین شد. دلش میخواست همه ظرف های دنیا یکجا در کنارش خرد میشدند تا او با علتی بیرونی بیدار میشد، چون اراده خودش ناتوان مانده بود. اما نه. رویا نبود. یقین داشت که اگر رویا بود نقشه آخرش برای بازگشت به واقعیت ناکام نمیماند. دوباره بیدار نیمشد. راحتی تابوت را احساس کرد و بو حالا با شدت زیاد دوباره آمده بود، با شدتی که دیگر تردید داشت بوی خودش باشد. دلش میخواست پیش از آن که بندبندش از هم جدا شود و منظره گوشت بویناک خویشانش را دچار چندش کند آنها را ببیند. همسایه ها در دهانشان را با دستمال میگرفتند و وحشتزده از کنار تابوت میگریختند. تف مینداختند. بهتر بود او را به خاک میسپردند. بهتر بود هرچه زودتر از شرش خخلاص میشدند. حتی خودش میخواست حالا از دست جسد خود آسوده شود. حالا به راستی میدانست که مرده، یا دست کم به طور نامحسوسی زنده است. چه تفاوتی میکرد؟ به هرحال، بو ادامه داشت. با حالت تسلیم آخرین دعاها، آخرین وردهای لاتین و پاسخ سرسری دستیار کشیش را میشنید. سرمای گورستان، آکنده از گردوخاک و استخوان، تا اعماق استخوان هایش نفوذ میکرد و بو را، اندکی شاید، از میان میبرد. شاید نزدیکی آن لحظه او را از آن مرگ کاذب بیرون میاورد. و در آن وقت احساس میکرد درون عرق تنش شنا میکند، درون آبی لزج و غلیظ، مثل وقتی که در زهدان مادر، پیش از بدنیا آمدن شنا کرده بود. پس شاید زنده است. اما احتمالا حالا آنقدر تسلیم مردن شده که ممکن از تسلیم جان بدهد.
سه‌تا از داستاناش رو هم گذاشتم که اگه شماها هم خواستید، بخونید و لذت ببرید.