دور از نشاط هستی و غوغای زندگی
دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود
آمد، سکوت سرد و گرانبار را شکست
آمد، صفای خلوت اندوه را ربود.
آمد، به این امید که در گور سرد دل
شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای
او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتیاق
من بودم و سکوت و غم جاودانه ای
آمد، مگر که باز در این ظلمت ملال
روشن کند به نور محبت چراغ من
باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر
زان پیشتر که مرگ بگیرد سراغ من
گفتم مگر صفای نخستین نگاه را
در دیدگان غم زده اش جستجو کنم
وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را
خاکستر از حرارت آغوش او کنم
چشمان من به دیده او خیره مانده بود
رخشید یاد عشق کهن در نگاه ما
آهی از آن صفایی خدایی زبان دل
اشکی از آن نگاه نخستین، گواه ما
ناگاه عشق مرده سر از سینه برکشید
آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم!
آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت
آهی از سر حسرت کشید که: این منم!
باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب
باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود
ما هرکدام رفته به دنبال سرنوشت
من دیگر آن نبودم و او دیگر او نبود!
#مشیری
اتاقکسیگار؛
I never did you wrong Oh, my patience is gone I loved you for so long.
به کلمهها زل میزنم و جوری تکرارشون میکنم انگار ورد میخونم. باید باورشون کنم، باید.
اما ته دلم خالی میشه. من میترسم از اینکه همه چی توهم بوده باشه. نکنه من اشتباه کردم؟ نکنه درد نداشت؟ نکنه آدم بده من بودم؟
و چقدر دلم میخواد نشانی از تو پیدا کنم که عذاب وجدان داری و بهم فکر میکنی و به این فکر میکنی که چقدر میتونستی بهتر باشی اما نبودی. اما چنین چیزی ازت پیدا نمیکنم. تو فقط آبیپوش شدی؛ و من الان یک ماهه دارم تلاش میکنم تو رو توی قالب داستانی قرار بدم و داستان مناسب رو پیدا نمیکنم. شاید اگه بنویسمش دیگه فکر نکنم که توهمه. شاید باید برگردم عقب و دوباره شکستمو ببینم. اما میترسم. اگه اونجا گیر کنم چی؟ من فقط امیدوارم تنها چیزی که توهمه، این حس گناه باشه.