اتاقکسیگار؛
I never did you wrong Oh, my patience is gone I loved you for so long.
به کلمهها زل میزنم و جوری تکرارشون میکنم انگار ورد میخونم. باید باورشون کنم، باید.
اما ته دلم خالی میشه. من میترسم از اینکه همه چی توهم بوده باشه. نکنه من اشتباه کردم؟ نکنه درد نداشت؟ نکنه آدم بده من بودم؟
و چقدر دلم میخواد نشانی از تو پیدا کنم که عذاب وجدان داری و بهم فکر میکنی و به این فکر میکنی که چقدر میتونستی بهتر باشی اما نبودی. اما چنین چیزی ازت پیدا نمیکنم. تو فقط آبیپوش شدی؛ و من الان یک ماهه دارم تلاش میکنم تو رو توی قالب داستانی قرار بدم و داستان مناسب رو پیدا نمیکنم. شاید اگه بنویسمش دیگه فکر نکنم که توهمه. شاید باید برگردم عقب و دوباره شکستمو ببینم. اما میترسم. اگه اونجا گیر کنم چی؟ من فقط امیدوارم تنها چیزی که توهمه، این حس گناه باشه.
اتاقکسیگار؛
این چیزی که من دیدم نمره شیمی نبود
خواستم به اطلاع کلیه عزیزان برسانم که "یه دبیر پایه ما رو نجات داد."
ای آخرین رنج،
تنهای تنها میکشیدم انتظارت
ناگاه دستی خشمگین مشتی به در کوفت.
دیوارها در کام تاریکی فرو ریخت،
لرزید جانم از نسیمی سرد و نمناک.
آنگاه دستی در من آویخت!
دانستم این ناخوانده، مرگ است
از سال های پیش با من آشنا بود
بسیار او را دیده بودم
اما نمیدانم کجا بود!
فریاد تلخم در گلو مرد!
با خود مرا در کام ظلمت ها برد،
در دشت ها، در کوه ها،
در دره های ژرف و خاموش،
بر روی دریاهای خون، در تیرگی ها،
در خلوت گرداب های سرد و تاریک
در کام اوهام،
در ساحل متروک دریاهای آرام،
شب های جاویدان مرا در بر گرفتند.
ای آخرین رنج،
من خفته ام بر سینه خاک
بر باد شد آن خاطر از رنج خرسند
اکنون تو تنها مانده ای، ای آخرین رنج!
برخیز، برخیز،
از من بپرهیز،
برخیز، از این گور وحشت زا حذر کن.
گر دست تو کوتاه شد از دامن من؛
بر روی بال آرزوهایم سفر کن.
با روح بیمارم بیامیز،
بر عشق ناکامم بپیوند!
#مشیری