اون شبها خیلی راه میرفتیم، با اینکه نمیتونستم نفس بکشم. بهت میگفتم یه موجود زنده توی مشتم حبس شده که میخواد آزاد بشه. ازت پرسیدم مشتم رو باز کنم یا نه. گفتم اگه بازش کنم دیگه بسته نمیشه.
گفتی بازش کن و اون موجود زنده راحت فرار کرد. چند شب بعد رو قهقهه زنان گذروندیم.
کم کم زمانمون تموم شد. سوار اتوبوس شدیم و از کنار بیابون گذشتیم؛ بیابونی که مطمئن بودم چند نفر توش گم شدن. و بعدش من و تو توی باغ پرتقال بودیم، و من هیچوقت چشمای اون شبت رو یادم نمیره.
وقتی رسیدیم شهر خاکستری شده بود. و من هیچوقت اون گمشدهها رو پیدا نکردم. شاید نباید مشتم رو باز میکردم.
بهترین حس پارسال واقعا اونجاییش بود که یه روز قبل امتحان خرداد ریاضی، همه جزوههاشو ریختم دور.
هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
توصیه برای لئو، تورس، آکواریس و اسکورپیو ❄️
اینقدر خودت رو بابت کارهایی که کردی، یا چیزهایی که اجازه دادی بقیه در حقت انجام بدن، سرزنش نکن. اون تجربهها فقط درس بودن و قرار نیست ارزش تو، آیندهات یا طرز نگاهت به خودت رو تعریف کنن.
تو حق داری اشتباه کنی.
حق داری بعضی وقتها به آدمهای اشتباه اعتماد کنی، بعضی چیزها رو درست تشخیص ندی و بعد از همهی اینها رشد کنی.
شفا پیدا کردن یعنی نه اینکه وانمود کنی اون اتفاقها هیچوقت نیفتادن، بلکه یعنی ازشون یاد بگیری بدون اینکه درد و رنجت رو تبدیل به هویتت کنی. یه چیز مهم دیگه هم اینه که یادت باشه تو تنها نیستی. هیچوقت قرار نبوده همهی بارها رو تنهایی به دوش بکشی. به خودت اجازه بده به آدمهایی که بهشون اعتماد داری تکیه کنی، همونهایی که واقعاً برات اهمیت قائلن. آسیبپذیر بودن نشونهی ضعف نیست ، بعضی وقتها دقیقاً اولین قدم برای خوب شدن و التیام یافتنه.
تو فهمیدی اشتباه کردی و پشیمونی. یاد گرفتی؛ و دونستن همین برام کافیه. بزرگ شدی. بهت افتخار میکنم. حالا برو، برو زندگیتو بکن.
ما بدنیا نیومدیم که سمبل مقاومت و ایثار باشیم و با استکبار بجنگیم. ما فقط میخواستیم بخندیم، کتاب بخونیم، سریال ببینیم، نگران قیمت دلار نباشیم، اخبار چک نکنیم، اسم سیاست مدارا رو حفظ نباشیم.
هدایت شده از همرت
ما شرقی شادیم فقط اگه، اگههههههه، اگهههههههههههههههه، اگهههههههههههههههههههههههههههههههه بذارن.
-میدونی چرا ما خواهر و برادریم؟
+نه، چرا؟
-چون یه نقطه مشترک داریم.
-....یادت میاد اون نقطه مشترک چی بود؟
+مثل خودت، نه.